X
تبلیغات
Persian Harry Potter
گلابتون بانو و خجسته خاتون و "هری پاتر"...
مامان بزرگم از بچگی همیشه منو دختر داییمو میشوند روی پاش و برامون حرف میزد. خیلی راجع به شوهر کردن و این صحبتام حرف میزد و همیشه ورد زبونش بود دختر که رسید به بیست ... باید به حالش گریست. اولا که اصلا نمیفهمیدیم چی میگه! بعد که 10 - 9 سالمون شد فهمیدیم میگه آره دختر دیگه باید تا 20 سالگی شوهر کنه. اما از دید اون موقعمون 20 سال مثه 40 ساله های الان بود. میگفتیم کو تا 20 سالگی! تازه اصلا نمیدونستیم شوهر چی هست! (ما که مثه بچه های این دوره زمونه نبودیم که به لطف فارسی وان اطلاعاتشون از استادای تنظیم دانشگاهم بیشتره :|) خلاصه هرچی به 20 نزدیکتر میشدیم میگفتیم اینا چی میگن؟ به 20 که رسیدیم یه نگاه به خودمون کردیم یه نگاه به پسرای دورو برمون ... گفتیم حداقل 10 سال دیگه!

تو این پست زدم تو خط جذاب ازدواج و این صحبتا!

من معتقد به ازدواج 30 سال به بالام مگه اینکه مسئله عشقی بشه یا طرف کیس کاملا مناسب خودشو پیدا کنه. با ازدواج از طریق خواستگاریم مخالفم. واقعا معنا نداره مادر پسره 20 تا دخترو نشون کنه بره خواستگاری این نشد اون یکی ... بالاخره یه جوری این پسرو میخواد زن بده.

اینا رو گفتم که به کجا برسم؟

شنبه شب:

نشستم رو تختم دارم با هیجان انگری بردز بازی میکنم. مامانم درو باز میکنه: فرزانه دوست دوران دانشگاهمو که یادته؟ چند وقت پیش اومده بود خونمون بعده این همه سال. هفته پیش زنگ زد گفت میخواد بیاد خونمون با بچه هاش. 

من در اوج بازی: چه جالب ... خاااک بر سرت (خطاب به انگری بردز به علت موندن یه خوک نفله و از اول شدن بازی)

مامانم: خب میخوام واسه 3شنبه شب فیکس کنم قرار مرار نذاری.

من: سه شنبه شب خونه پریسا اینام.

مامانم: مرده شور ببردت که اول و آخرت یا خونه پریسا اینایی یا اون یکیاشون. خب میذارم 4شنبه.

من در حال تمرکز و نشونه گیری ...

مامانم: کری مگه؟

من در حالی که پرندم خطا رفت: ای بابا مامان چی میگی؟ بذار دیگه. اصلا بذار همون 3شنبه. من دوست تورو دیگه کجای دلم بذارم.

مامانم با حالت مرموز: آخه میخوان بیان تورو ببینن.

من در حالی که تیر آخرمو نشونه رفتم: چشمشون روشن. بگو نازی کلاس داره. مامان حوصله ندارم بخدا.

مامانم: بگم دخترم ساعت 11 شب رفته کلاس چی؟ شعور داشته باش.

من که پرندم خورد به هدف خوشحال و خندان داشتم میرفتم مرحله ی بعد ...

مامانم: واسه پسرش میخوان بیان بابا میخوان بیان خواستگاری.

و اینگونه منو از اوج شادی به حالت پوکر فیس و بعد خشم در حد جنون کشوند.

من: آخه مادر من برا چی قبول کردی مگه قبلن بهت نگفتم این خاله زنک بازیارو در نیارین توروخدا. اصلا من نیستم میخوام برم خونه مامانجون بمونم یه هفته. خوبه 10 دفعه بهت گفتم. بابا خواستگاری چیه؟ همین مونده تو منو شوهر بدی. ای بابا چه گرفتاریما ...

مامانم: منکه تاحالا هرچی گفتی گفتم چشم، این فرزانه خیلی کلید کرده من باهاش رودربایستی دارم حالا تو که نمیخوای زن این پسره شی بذار بیان برن بعد بگو نمیخوام.

من با اشاره به انگری بردز: مادر من به فکر آبروی خودت باش من با این وضعیت میتونم ازدواج کنم؟ بابا من بچم به قرآن من ...

مامانم حرفمو برید: من کاری به اینکارا ندارم 4شنبه شب خونه ای. مهمون داریم.

درو بست و رفت. منم پشتش داد زدم: دیکتاتــــــــــــــــــــــــور

خلاصه! کل هفته در حال برنامه ریزی برای پیچوندن بودم که به هیچ عنوان جواب نداد. من مسئله ای با ازدواج ندارم. با پسرام خیلی راحتم. کلا تو خانواده ی ما پسر زیاده. تو دانشگاهم کلی از دوستام پسرن. یه روزم خودم با پسری که بخوام ازدواج میکنم. ولی از رگ و ریشه با مسئله ی خواستگاری بدون شناخت مشکل دارم.

3شنبه شب خونه پریسا اینا:

پریسا از شدت خنده به دسته مبل مشت میکوبه.

بهاره با یه لبخند کجکی منو نگاه میکنه. 

شهرزاد با مسخرگی: نازی اگه شوهرت نذاره با دوستای مجردت بگردی ما چیکار کنیـــم؟؟؟ (و میخنده و میخنده و میخنده ... :|)

شبنم با نگاه آرزومندانه: حالا بذار بیاد شاید خوب بود ...

پریسا با حالت جدی: بابا انقد بچه بازی در نیارین ماشالله همتون توانایی چرخوندن 10 تا پسرو همزمان دارین. یادتونه چکار میکردین؟ نازی بذار بیاد اگه دیدیم خوبه مام بی افامونو بپیچونیم یه تلاشی میکنیم در این زمینه (و بعد لبخندی که تمام دندوناشو نشون میده. همون :دی خودمون)

میترا: حالا دیدی پسررو؟ اسمش چیه؟

من: به خدا اگه بدونم. ببین پسری که بذاره مامانش ندیده و نشناخته واسش بره اینور اونور خواستگاری یعنی هیچی از خودش نداره. نه نظری نه عقیده ای. اه اه اه

بهاره همچنان داره با لبخند کجکی به من نگاه میکنه.

شبنم با پافشاری: حالا بذارین بیاد ببینیم چی میشه ... شاید خوب بووود؟

بهاره همونطور که داره منو خیره نگاه میکنه: شبی میخوای تورو جای نازی بفرستیم؟ مثه اینکه خیلی خوشت اومده.

شبنم: آخه یاسی همینجوری شوهر کرد. چه شووووهری ... من به عمرم همچین دامادی ندیده بودم. اصلا پرفکت بود این آدم.

شهرزاد: بابا من چن دفعه بهتون بگم یاسی با پسره برنامه داشته. حالا من هی بگم شماها باور نکنین. خب یه همچین پسری زمین نمیمونه ننش بره واسش خواستگاری. والا!

میترا بعد از چشم غره به شهرزاد: نازی عصبی نباش بابا من میدونم آخرش فردا شب همه نشستیم دور هم همینجا داریم به ماجرا میخندیم. خوبه دیگه واسه مام تجربه میشه ...

پریسا: چی چی فردا اینجا میشینین میخندین؟ بابا مگه خونه زندگی ندارین شماها؟

بهاره هنوز خیره به من با لبخند کج: پریسا جور خونه مجردیتو بکش. نازی یه تیکه آماده کردم بهت بندازم شنیدنی.

و از اونجا که بهاره بسیار بی ادب و بد دهنه یه تیکه ی آبدار به ما انداخت و مارو با سلام و صلوات راهی کردن.

4شنبه ساعت 8 شب. آماده:

مامانم: نازی اون کفش مشکی پاشنه 10 سانتیتو بپوش ... فرزانه میگفت پسرش خیلی قد بلنده.

من با نفرت: مامان من خودم به اندازه کافی بلندم. انقد نرو رو مخ من ...

بابام رو به مامانم: نگو نازی. اسمش نازنینه نازنین. چند دفعه بگم بهتون؟

من به مرز جنون رسیده بودم از دست مامانم. زودتر از سر کار برگشتم اما مامانم دیوونم کرد که چرا اصلا امروز رفتی؟ 5 روز بود زندگیم مختل شده بود. و من همچنان به خودم میگفتم تو این دوره زمونه چقد طرف باید ابله باشه سرنوشت زندگیشو بده کس دیگه براش رقم بزنه.

زنگ درو زدن. همگی رفتیم جلوی در و مامانم درو باز کرد. فرزانه جون تشریف آورد تو با شوهرش و دخترش ... و پسرش.

لحظه اول که دیدمش با خودم گفتم بیا بی خیال نظریت راجع به خواستگاری شو ...

پسره خیییلی خوب بود! قد بلند چشم و ابرو مشکی خوش تیپ. از اون پسرا که اگه باهاش دوست میشدم بی برو برگرد تو خونه پریسا اینا دعوا راه میفتاد!

برگشتم به اوضاع کنونی و گفتم گول نخور. گول نخور این آدم از خودش اختیار نداره بره دختری که میخوادو پیدا کنه باهاش آشنا شه و ازدواج کنن.

مامانم که با دیدن پسره در پوست خودش نمیگنجید چشماش برق میزد. من مطمئنم الان تو ذهنش مراسم عقد و عروسی و همه رو دیده بود!

رفتن نشستن توی پذیرایی. بابام داشت با ایرج خان شوهر فرزانه صحبت میکرد.

فرزانه جون رو به من در حال اشاره به دخترش: نازنین تو نسترنو کیارشو یادت میاد؟ بچه که بودین ما دانشگاه میرفتیم شما 3تارو بعضی موقع ها میذاشتیم پیش ایرج بعضی موقع ها پیش بابای تو. خیلی باهم دوست بودین تو.

من با لبخند زوری و تمرکز روی نسترن: نه یادم نیست. خیلی بچه بودیم.

فرزانه جون: نسترن یه سال از تو بزرگتره اونم یادش نیست. اما کیارش باید یادش بیاد اون موقع 12 - 13 سالش بود.

من سریع تو ذهنم محاسبه کردم متوجه شدم پسره حدودا باید 28 - 29 سالش باشه. یه نگاه دیگه به پسره کردم. به نظر پسر مهریونی میومد اما لبخندش مصنوعی بود. نسترن که به خودش زحمت این که لبخند بزنه رو هم نمیداد.

فرزانه جون: چی میخونی سال چندمی؟

من: معماری سال دومم

فرزانه جون: نسترنم سال دوم تربیت بدنیه ... کیارشم که فوق لیسانس صنایعشو گرفته ... (داشتم فکر میکردم نسترنو آورده که فقط سر حرف راجع به گل پسرشو باز کنه)

من رو به نسترن با لبخندی که سعی میکردم صمیمانه باشه: نسترن جون کدوم دانشگاه درس میخونی؟

نسترن بدون لبخند، بدون درنگ: تهران مرکز (پس باید میترا بشناسدش)

یه نگاه دیگه به کیارش کردم. این دفعه خیلی به نظرم آشنا اومد. یه لحظه دلم ریخت. گفتم نکنه بچه ها (دوستام) قبلا باهاش دوست شده باشن؟ خیلی خیلی خیلی آشنا بود.

کیارش کیارش ...

و بالاخره یافتم! سریع گوشیمو درآوردم ... رفتم فیس بوک تو صفحه ی یکی از دوستای قدیمیم. آیدا ...

عکس کاورش: تولد آیدا - یه عکس عشقولانه با کیارش پشت کیک

کیارش دوست پسر 4 - 3 ساله ی آیدا دوستم بود. هروقت آیدارو میدیدم ازش تعریف میکرد و میگفت چقدر عاشق همنو میخوان تا کیارش اوضاعش رو به راه شد با هم ازدواج کنن. مام هی بهش میگفتمی بابا زوده و این صحبتا. اما انقد دوسش داشت میگفت من مردمو پیدا کردم واسه چی لفتش بدم بیخودی؟

فکر کنم یه نیم ساعتی در گیر افکارم بود. باورم نمیشد عشق دوستم آیدا اومده خواستگاری من!

خیلی اوضاع خاله زنکی و پیچیده شده بود. بعد از کلی حرف الکی و ساکت بودن من و صحبت سیاسی بابام و ایرج خان و کیارش و چشم غره های نسترن به من مامان گفت بابا و ایرج خان برن تو تراس کباب درست کنن. فرزانه جونم که میخواست منو سریع بفرسته خونه ی بخت گفت یادمون نره واسه چی امشب دور هم جمع شدیم کیارش توام پاشو با نازنین جون برو تو اتاق باهم صحبت کنین.

به عمرم انقدر موئذب نبودم. پاشدم گفتم بفرماین. واقعا هیچ وقت خودمو تو یه همچین وضعی تصور نمیکردم به خودم قول دادم به زور خود کشیم که شده دیگه نباید بذارم همچین مراسمایی پیش بیاد. پسره با اون قد درازش نشسته بود رو تخت من. اتاقمم پر از عروسک ... واقعا خنده دار بود. نشستم رو تخت کنار پسره گفتم ببخشید (اشاره به اتاق قشنگم :|)

گفت اختیار دارین. با این دیالوگا فکر میکردم تو یه سریال درپیت تلویزیونی دارم بازی میکنم.

من بی نهایت آدم رک و جسوریم. حتما قصد داشتم آیدارو به روی پسره بیارم.

من: امان از این مامانا.

کیارش یه آهی کشید و گفت: واقعا امان.

اگه عقایدم نسبت به ازدواج و پی بردن به دوستیش با آیدا نبود قطعا قرار عقد و ازدواجو با پسره گذاشته بودم! (دیگه بعضی اوقات آدم ظاهر بین میشه دست خود آدم نیست :دی)

دیگه طاقت نداشتم. من که نمیخواستم زن این پسره بشم پس باید یه کاری میکردم قشنگ بفهمه چه کار غلطی کرده. منم راحت میشدم! یه کم دست دست کردم ولی زدم به سیم آخر.

من: میشه یه چیزی ازتون بپرسم؟

کیارش: آره راحت باش (خیلی زود خودمونی شده بود. کلا پسر راحتی بود. آدم میتونه بفهمه از قبل خیلی با دختر سر و کار داشته.)

من با حالتی که برگ برنده دارم: شما آیدا فلانی رو میشناسی؟

کیارش با حالت شوک دهن باز: بله؟

من با حالت پیروزی: آیدا فلانی. موهای بلند میکی پوست تیره؟

کیارش: شما از کجا ... ؟

من با حالت انزجار و تاسف: فیس بوک! آیدا دوست 15 ساله ی منه. چندین و چند سال باهم صمیمی بودیم دوست دوران بچگی منه. من از تموم جیک و پوکش با خبرم. فکر کنم 5 سالی میشه فقط از شما حرف میزنه. اون وقت شما الان دقیقا اینجا چکار میکنی؟

کیارش با خنده ی واقعی بلند: خدای من شما نازنین دوست آیدایی؟

من متعجب از وقاحت پیش اومده: بله! میخندی؟

کیارش نفس راحتی میده بیرون و با خیال آسوده میگه: خدارو شکر. میدونین چند وقته دارم فکر میکنم چجوری باید به مامانم بگم دختری که قراره بریم خواستگاریشو نمیخوام؟ شما سومین نفری که تو این 2 ماه اومدیم خواستگاری. منو بیچاره کرده. هر روز حرفش اینه که باید زن بگیری هیچ کس تو خانواده ما بیشتر از سن تو مجرد نبوده. پسر اگه بیشتر از این تو خونه بمونه رسوایی به بار میادو از این حرفا ... چقدر بهش بگم نه؟ گفتم 4 جا برم خواستگاری بلکه دست از سرم برداره ... چاره ی دیگه ای ندارم.

من متعجب از اینکه داره میپیچونه مجرا رو: واقعا؟ فرزانه جون که خیلی امروزیه. یعنی الان آیدا میدونه اینارو؟

کیارش گوشیشو از تو جیبش در آورد قسمت کانورسیشن رو بهم نشون داد:

آیدا: خوش میگذره کیا؟؟

کیارش: نه عشقم مگه بی تو خوش میگذره؟

آیدا: لوس نشو. من به تو اطمینان دارم اما چشمت دختره رو نگیره ...

کیارش: نه بابا ایکبیریه. نسترن که میخواد تیکه تیکش کنه.

یادم افتاد به آیدا. میگفت کسی که باعث شده این همه سال کیارش و آیدا باهم بمونن خواهر کیارش نسترنه. مثه خواهرش میمونه 1000 دفعه هم قول داده بود باهم بیان خونه ما.

من با خنده اشاره به جمله آخر: دستت درد نکنه آقا کیارش!

کیارش درحالی که از خجالت به تته پته افتاده: شما خیلیم خوبی نازنین جان. دخترارو که میشناسی.

و اینطوری بقیه صحبت ما پیرامون آیدا و نسترن و فرزانه جون و خنده و شوخی گذشت. کیارش ازم خواست بهش جواب رد بدم. گفت اون میره خونه میگه خوشش اومده بعد من جواب رد مبدم

بعد از 45 دقیقه صدامون کردن واسه شام. رفتیم بیرون ولی حالتمون کاملا ابا لحظه ای که اومده بودیم تو اتاق فرق میکرد.

همه خیره بهمون نگاه میکردن. خیلی خیلی خیلـــــــــی سعی میکردم نخندم. مخصوصا وقتی چشمم به نسترن افتاد. کیارش که تمام دندوناش تا ته مشخص بود. منم لبخند میزدم. مامانم چشم غره ای رفت که حالا الان باید از خجالت سرت پایین باشه چشم سفید اینجوری با لبخند ذل زدی به ما.

نسترن که مارو دید کارد میزدی خونش در نمیومد. تا آخر شب جوری سپری شد که انگار دیگه همه چی حله و دیگه باید قرار عقد و عروسیو بذاریم.

واقعا این مادرا بامزن.

4شنبه ساعت 2 خونه پریسا اینا:

من و پریسا و شبنم و بهاره و شهرزاد و میترا و 3 تا دیگمون روی هم دیگه روی لپ تاب پری صفحه ی فیس بوک آیدا:

پریسا با نگاه عاقل اندر سفیه: نازی خاااااک تو سرت پسره چه جیگریــــــــــــــه چرا پروندیش بی شعــــور 4 تا عشوه میومدی دل پسررو میبردی گذشته درخشان آیدارم میریختی رو داریه.

شهرزاد با تاسف: پریسا تو بویی از انسانیت نبردی :|

شبنم همچنان با حال آرزومندانه: چی میشد این میومد تورو میگرفت پای ما به خانواده اینا وا میشد. پسر عموشه این پسره ببینش (اشاره به یکی از پسرا که اسمش آرشه و فامیلیش با کیارش یکیه ...)

میترا: شبی قطعا تورو نمیگرفت تا من هستم.

بهاره هنوز لبخند کجشو هنوز بر لب داشت (من با بهاره ارتباط نامحسوس چشمی دارم کوچکترین حرکاتشو میگیرم ...)

من با عصبانیت: چیه بهار؟

بهاره با دهن کج: در عجب خریت توام. آیدا؟

شهرزاد با ناباوری: همتون حیوونین. نازی فقط تو آدمی ... بکن از این جماعت ...

جمعه شب:

مامانم با حالت بهت و ناراحتی: آخه چرا نه؟ بچه پشیمون میشیا پسر به این خوشگلی و با شخصیتیو از کجا میخوای گیر بیاری دیگه؟ نکن این کارو با خودت ... نکن این کارو با آیندت ...

من با خیال آسوده: مامان گیر نده. خوشم نیومد از پسره به من نمیخوره یه تیپ دیگست.

مامانم با حالت قهر: با این عقاید مسخرت آخر خودتو بدبخت میکنی.

من با لبخند: تا تو باشی دیگه از این لطفا به من نکنی ...

4شنبه هفته بعد - من، آیدا، کیارش و نسترن - دربند:

آیدا درحالی که دست کیارش که دور گردنشو رو گرفته: نازی به مامانت بگو داشتی با خودت فکر میکردی چقد اخلاقای کیا به آیدا میخوره بیا معرفیشون کنیم بهم. بعد شما میشین معرف کیارش اینا به ما. چقدر خوب میشه ...

من با خوشحالی: عالیه عالی بذار یه خورده بگذره بعد میگم بهش

نسترن در حالی که تقریبا منو بغل کرده: نازنین عااااشقتم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیفته. نجات دادی این دوتا ایکبیریرو

من: کیارش ایکبیری که من بودم. لقب منو ندزدین

همه: خنده های از ه دل ... یه آینده ی عالی برای آیدا و کیارش!

پ.ن 1: این چیزایی که نوشتم خط به خط واقعیت بود. اتفاق شیرینی که اردیبهشت برا من افتاد. کیارش نیمه شعبان با آیدا عقد کرده! سال دیگه همین موقع هام ایشالا عروسی میکنن!

2: من بخت باز کن دوستام شدن و همه اصرار دارن عشقاشونو بفرستن خواستگاری من. منم دست آخر یکیشونو میپیچونم بخوره تو حالشون :دی

3. خیلی وقت بود میخواستم این ماجرا رو تعریف کنم چون از نظر من بی نهایت بامزه بود هنوزم میشینیم اتفاق اون روزو دور هم تعریف میکنیم میخندیم. ببخشید به خاطر پست طولانی و بی محتوا و زیادی دخترونه و خاله زنکیم! گفتم یه تنوعی بشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 22:15  توسط نازنين  | 

حیدربابا ، یار و یولداش دؤندوْلر‬

‫بیر-بیر منى چؤلده قوْیوب ، چؤندوْلر‬

‫چشمه لریم ، چیراخلاریم ، سؤندوْلر‬

‫یامان یئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى‬

‫دوْنیا منه خرابهٔ شام اوْلدى‬


پست دویستم وبلاگ. انسانیم با همه ی تلخیاش ... حرفی ندارم. سکوت میکنم.

 

         


خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 0:27  توسط نازنين  | 

امروز اومدم فقط به قصد آه و ناله و غر زدن. 

واقعا نمیدونم این مملکت داره کجا میره؟ نمیدونم ما مردم داریم کجا میریم؟ عجیبه واسم. مردم خسته شدن یا قید همه چیو زدن ... واقعا نمیدونم.

وضع مملکت خیلی خرابه. تو اسپانیا یه کم تورم زیاد میشه یه کم وضعیت اقتصادی متزلزل میشه همه میریزن تو خیابون. تو انگلیس همین تو فرانسه همین. اینجا قیمت مرغ شده قیمت خون آدم هیشکی دم نمیزنه. هر روز میره رو قیمت اجناس. هر روز پول ایران بی ارزش تر میشه. هر روز محکم تر میکوبن تو سر مردم. اما تنها کار ملت ما اینه تو فیس بوک بنویسن و لایک و شیر کنن و آخرم هیچی به هیچی. نمیدونم اشکال کار ما کجاست؟ انقدر جنگ و خشونت بوده که ترس تو وجود مردم رخنه کرده کسی نمیتونه حرفی بزنه ... کسی حال نداره ... ؟ واقعا چیه جریان؟

من فکر میکنم مردم ما به جایی رسیدن که قید همه چیو زدن. تو خیابون پاسداران خونه از متری 2.5 تو 3 سال رسیده به 6-7 میلیون. یکی از فامیلامون داره اجاره خونه ی 200 متری تو خیابون شریعتیو میده ماهی 3.5 میلیون! خونه تو نارمک متری 4-5 تومن!

نمیخوام بحثو سیاسی کنم اما سالهای پیش قدرت خرید مردم کم کم نفری 5 متر جا بود در بدترین حالت. الان در بهترین حالتم اینطور نیست!

بنرین شده لیتری 700 تومن که دارن میکنن 1000 تومن. اونم تو چه ماشینایی؟ پراید؟ پیکان؟ سمند؟

اگه خارج بنزین گرونه حداقل میریزن تو یه ماشینی که ارزش این پول بنزینو داشته باشه.

ماشینو نگو که گریم میگیره. دوستم شهریور سانتافشو فروخت 45 تومن الان همون مدل شده بالای 80 تومن در عرض 7-8 ماه!

این گندی که تو این چند ساله به اقتصاد مملکت و اعصاب مردم خورده تا صدها سال نمیشه جمعش کرد. حالا نتایجشو خواهیم دید!

مردمم حق دارن دیگه دم نزنن. مردمی که برای اعتراض حالا به هرچی نتونن بیان تو خیابون دیگه صداشون به کجا میرسه؟

این همه مشکلات حاد داره این مملکت. بعد نیروهای زبده ی سازمان دهی شده همه دم در برج میلاد مستقرن که نکنه دختری رنگی پوشیده باشه. نکنه مویی بیرون باشه. نکنه خدایی نکرده دختر و پسر نامحرمی دست همو گرفته باشن. این گناهه نه اینکه مردم نون خشکم ندارن بخورن. این گناهه نه اینکه تن فروشی دخترا 100000000 برابر شده به خاطر فقر و عقده و 1000 درد دیگه. این گناهه نه 200% رفتن روی پول دارو و دوا و دکتر.

من از شهر خودم میگم. تهران مریضه مریض. تهران زیر لایه هاشو لجن گرفته. فقر و فساد اینجا بیداد میکنه. اشک و آه اینجا بیداد میکنه. افسردگی و بیکاری بیداد میکنه. یکی به داد این مملکت نرسه عمر این کشور به 100 سال دیگه امکان نداره برسه!

هممون شدیم یه مشت پیر جوون نما ...

خیلیا دیگه خدارو قبول ندارن. خیلیا. این نتیجه ی کارای فرهنگی ایه که داره تو این کشور انجام میشه. فرهنگ و تمدن و دین (هر دینی ... به نظر من اعتقاد به خدا تو هر قالبی مهمه) و عقل و انسانیت و همه چی این مردم به باد رفته. و برگشت ناپذیره.

میدونم درست نمیشه. فقط اومدم اینجا مراتب تاسفمو اعلام کنم!

یه جمله ای بود خیلی ازش خوشم اومد. خیلی یادم نیست چی بود اما کلا منظورش این بود که باید رو سنگ قبر ماها بنویسن ما بی عرضه های تاریخیم. که زمانی که ما زندگی میکردیم تمام قدمت این مملکت از هر لحاظی به باد رفت ...

یه چیز دیگه که خیلی رو مخ منه و باید حتما بگم و با پست ضد نژاد پرستی تک شاخ یادم اومد اینه که مردم جنوب، مردم عرب زحمت کش و مهربون جنوب ایران که این همه جنگیدن و جنگیدن و شهید دادن و ... باید تو تابستون تو این هوای گرم از دود و گرد و غبار خفه شن بعد مسئولین محترم تو روزای دفاع مقدس و فلان و بهمان و یادواره ی شهدا و ... زیر کولر توی تالارهای مختلف و تو برج میلاد با اون بند و بساط عظیم یادواره میگیرن سخنرانی میکنن خیلی خوشحال دور همن که آره جوونای خرمشهرو بوشهر و هرمزگان و اینا رفتن واسه وطنشون جنگیدن خونه هاشونو با بمب میزدن و خیلی رنج کشیدن و این صحبتا. خب برادر من این خرجی که تو این سالها واسه این همه تبلیغات (که به نظر من مردمو زده کرده و ضد تبلیغه) و فیلم و کنفرانس و یادواره و غیره و غیره کردی خرج خود جنوب و جنوبیا کرده بودی الان جنوب ایران شده بود دوبی.

میدونین کجا آدم دردش میاد؟ اونجا که جوون جنوبی بره سر مزار پدر مادر شهیدش بگه خدا بیامرزدتون اما کاش نمیرفتین جنگ میذاشتین این تیکه از کشور جدا شه شاید الان وضعمون بهتر از این بود.

حالا هی باز برین کنفرانس بین المللی بذارین. خودتون میدونید و خدا!

یه چیز دیگه ام این آخر کاری بگم و برم! اون بالا گفتم دوبی یه چیزی یادم افتاد. هموطن عزیز. هموطن گرامی که عکس پروفایلتو میذاری خلیج فارس و تنب کوچیک و بزرگ و ابوموسی. قربون شکل ماهت. عوض این کارا و فهش دادن به اون عرب کثیف به قول خودتون شیر شتر خور بی فرهنگ ... شما که با فرهنگی این پول لامصبو نریز تو حلق اون عرب تا یادش بمونه دبی با پول منو تو شده دبی. اینجا نیا سخنرانی کن که آره تنب کوچیک تنب بزرگ ابوموسی و این صحبتا از اون ور 3 ماه تابستونو برو دوبی مثه ریگ پول خرج کن. خیلی راست میگی برو این پولو تو همون تنب کوچیک و بزرگ خرج کن. اگه نه پس ول کن این مسائلو بذار بیان این عربا این جزیره هارو بگیرن که بلا استفاده نمونه ساخته بشه یه پولی بره تو جیب مردمش یه شکیرایی انریکه ای کسیم بیاد کنسرت بذاره دور همی بریم کیف کنیم.

نرین دوبی بابا نرین ... برین مالزی سنگاپور برین ترکیه چمیدونم برین یه جایی که این عربا واستون بعدا پر رو بازی در نیارن ...

اگه نه که دیگه دم از خلیج تا ابد فارس نزنین انقد نرین رو مخ آدم ...


والسلام!

نازنین شاکی


پ.ن: راستی الان یه چیز دیگه یادم افتاد. دریاچه ارومیه :| دریاچـــــــــــــــه ارومیــــــــــــــه :| :| :|

...دم به اون برنامه ریزیتون :|

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 12:1  توسط نازنين  | 

موضوع انشا: نوروز خود را چگونه گذراندید؟


ما امسال عید از 9 شب تا 9 صبح چشممان به جمال احسان علیخانی خشک بود و چه تلفن هایی که به ما نمیشد و چه پیامک هایی که نمیامد و قربان صدقه ی چشم و ابرو و قد و بالای احسان نمیرفت و دوستان همه تف و لعنت به بخت سیاه خود میفرستادند که خداوندا چرا دوست پسر ما مثل احسان نیست و آرزو میکردند در سال جدید خدا برایشان قسمت کند! (این دنیا دخترانه است پسرها متوجه نمیشوند. ما دختر ها دنیایمان خیلی عجیب است! سن و سال هم نمیشناسد مادر ما نیز هر چند دقیقه یک بار میگفت این احسان پدر سوخته چقدر ناز (!) شده است! تازه مادر بزرگمان هم از سال ها پیش سفت و سخت عاشق آمیتاب باچان مانده!)... ما از احسان زیاد خوشمان نمی آمد چون بچه پررو است اما همراه با جو پیش میرفتیم و همرنگ جماعت میشدیم و برای خودمان دشمن تراشی نمیکریم. و چقد حال کردیم با رضا یزدانی. درست است او استقلالی و بارسلونایی است و ما پرسپولیسی و رئالی ... اما باز هم عاشق او و آهنگ ها و صدایش هستیم و وقتی او آمد ما ذوق مرگ شدیم و پدرمان مارا سرزنش کرد که این نره غول گردن کلفت بدصدا چه دارد که تو دوستش داری. و ما گفتیم او میفهمد. نمیدانم پدرمان فهمید یا نه!

چقدر لحظه ی سال تحویل خوابمان میامد و خسته بودیم. شنیده ایم که میگویند هرگونه که سال تحویل باشید تا آخر سال همانگونه خواهید بود. اگر این درست باشد ما امسال را کلا در خستگی و خواب غفلت خواهیم بود.

لحظه ی سال تحویل ما همیشه دلهره ی خاصی داریم ... اما انقدر امسال خسته و خواب آلود و منگ بودیم دلهره مان هم یادمان رفت. برای دوستانمان و خانواده مان فقط سلامتی خواستیم. دیگر در این دنیا که همه یا سرطان دارند یا سکته میکنند یا سایکو و روانی هستند فقط باید آرزوی سلامتی کرد.

خدا یک لطف بزرگ به ما کرده و بهترین دوست دنیا را به ما داده که باعث حسودی همگان میشود. به او زنگ زدیم که با تمام عشق به او تبریک بگوییم و او بعد از چندین زنگ گوشی را برداشت و فحش های زشت و بی ادبی به ما داد که چرا اورا کله ی سحر بیدار کردیم چون تا صبح داشته احسان میدیده و خسته است و به ما گوشزد کرد که از زمان مدرسه تا به حال زودتر از ساعت 11 بیدار نشده و ما سال جدید اورا خراب کردیم. ما گفتیم خسته است جواب دندان شکن بهش ندهیم و با محبت به او گفتیم عیدت مبارک او نیز گوشی را رویمان قطع کرد.

مادربزرگمان از لای قرآن به ما عیدی داد. بیچاره کمرش شکست! ما یک ایل نوه ایم و کلی عروس دارد. من اگر مادر بزرگ شوم به نوه هایم عیدی آجیل میدهم بروند خوش باشند. پول عمرا نخواهم داد.

امسال ما خیلی یاد پدربزرگمان بودیم که دومین سال است جایش خالیست. نمیتوانیم تصور کنیم او الان فقط استخوان است زیر خاک. چطور میشود چنین چیزی. امسال هم مثل پارسال الکی شماره اش را گرفتیم و به عکسی که از او می افتاد روی گوشی خیره شدیم که دارد با تمام قوا لبخند میزند و از توی عکس انرژی و عشق منتقل میکند و با گذشت 2 سال هنوز هم انتظار داشتیم گوشی را بردارد و داد بزند: نازی خانووووم من، عیدت مبارک بابااااا ... و با تمام وجود خواستیم دست های سفتش رابگیریم و ببوسیمش. و اشک در چشمانمان حلقه زد مثل همین الان که چشمانمان خیس شده. خدایش بیامرزد ... هیچ وقت هیچ کسی را در این دنیا به اندازه ی پدربزرگمان دوست نداشتیم و مطمئنیم هیچکس نیز به اندازه ی او مارا دوست نداشت و نخواهد داشت و هیچوقت چنان ضربه ی روحی نخورده بودیم.

نامی که قرار بود امسال برای سال اعلام کنند خیلی نگرانمان کرده بود. در سال همت مضاعف تمام جوانان مملکت در بیکاری و علافی به سر میبردند و در سال جهاد اقتصادی بزرگترین اختلاس ها و دزدی ها در مملکت روی داد. با تمام وجود امیدوار بودیم که امسال سال عشق و محبت و دوستی نام نگیرد. حمایت از سرمایه ی ایرانی و تولید ملی یا یه همچین چیزهاییست نام امسال. خیلی هم بد نیست خدارا شکر فقط باید منتظر حجوم آشغال های چینی و این چیزها باشیم.

امسال عید مسافرت هم رفتیم. بد نبود یه کمی بهمان خوش گذشت. یه کمی فقط!

نکته ی مثبت و بارز عید امسال ما مثل عید سال پیش و سال قبلش کلاه قرمزی بود. ما خیلی او را دوست داریم. از بچگی دوستش داشتیم. آقای مجری را هم دوست داریم. کلاه قرمزی نقطه ی عطف تلویزیون ایران است اگر برنامه ها و کنایه های ظریفش را از دست داده اید توصیه میکنم بخرید و ببینیدش ارزشش را دارد. اصلا برای بچه های نیست و فقط برای بزرگتر هاست.

وضعیت مردم شهرمان از لحاظ مالی خیلی بد است دیگر آجیل فروشی ها امسال به علت گرانی از مشتری خالی بود. مردم آه ندارند با ناله سودا کنند ... نمیدانم آیا امسال که 2012 است دنیا قرار است پایان یابد که اوضاع مملکتمان اینچنین است یا نه؟ دیگر کسی از پایان دنیا نمیترسد وقتی نوبرانه ی چاقاله بادام در پایتخت کیلویی 96 هزار تومن است! زلزله و سیل و پایان دنیا دیگر ترسی ندارد. بچه ای ترس دارد که نمیداند چاقاله بادام چیست. هیچ وقت فکر هم نمیکردیم چاقاله بادام با روکش طلا هم انقدر گران شود.

و دعا کردیم هرچه میشود جنگ نشود. ما نسل سوخته ایم. هیچ چیز زندگیمان سرجایش نبوده و گمانم نخواهد بود. از جنگ داخلی و خارجی گرفته تا تحقیر شدن در برابر جامعه جهانی و گرانی و توهین به جوانان و دانشجویان و ... بارها از خودمان پرسیدیم: به کدامین گناه؟ نمیدانم این نیز سرنوشت ما بود که در بدترین دوران تاریخ ایران زمین به دنیا بیاییم؟

نکته ای که در آخر این چند خط ملی میهنیمان میخواهیم گوشزد کنیم دعای بی نظیر کوروش کبیر است که میفرماید: خداوندا این سرزمین را از 3 چیز در امان بدار: دشمن، خشکسالی و دروغ!

راستی امسال همه در فیسبوک و جاهای دیگر به ما گفتند ماهی گلی نخرید کار بدی است منقرض میشوند. اما اگر در هفت سینمان ماهی گلی نباشد انگار سال برای ما تحویل نشده. پس ما تا آخر عمرمان ماهی گلی میگیریم و اصلا برایمان مهم نیست که میمیرد. چونکه کلا مگر ماهی گلی چقدر عمر میکند حالا یکی دو روز اینور اونور فرقی ندارد. ماهی گلی های ما که هر 3تاییشان هنوز زنده اند. ما هر روز با آنها حال و احوال و گاهی هم درد و دل میکنیم!

ولی در میان تمام این هیاهو ... تمام این رنگهای خشن و نیمه ی خالی لیوان و ضربه هایی که دنیا به ما زده ... حدودا ساعت 3.45 صبح قبل از سال تحویل ... گوشیمان و هندز فری اش را برداشتیم و رفتیم در ایوان خانمان در هوای آزاد. دستهایمان را باز کردیم و سرمان را رو به آسمان شب بلند کردیم و دکمه ی Play را زدیم و آهنگ شروع شد ... چشم هایمان را بستیم و هوای لطیف دم دم های صبح آخرین شب سال را به درون شش هایمان فرو کردیم. انگار تمام بدی های دنیا از بین رفتند و ما بودیم و دنیای قشنگ بدون دلهره و اضطراب و حال بدی که به آدم گوشزد میکند سال 90 ات دارد تمام میشود و این دقیقه های آخر است ... هوا را از درون شش هایمان بیرون دادیم و تمام احساس های بد سال 90 را .... و بهترین لحظه های شب آخر سالمان را گذراندیم وقتی که فرهاد شروع کرد:

بوی عیدی ... بوی توت، بوی کاغذ رنگی ... بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو، بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ ... با اینا زمستونو سر میکنم ... با اینا خستگیمو در میکنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:50  توسط نازنين  | 

یه روز سرد و برفی توی تهران و دوباره 17 بهمن و تولد وبلاگ!

امسال باز دوباره تکیم اینجاست ... پارسال نبود ... کلا من پارسال بهمن تنهایی داشتم!

یه خورده دوباره بعضی پستامون با دوستای قدیمی رنگ و لعاب میگیره ...


اما مهم اینه که ... به قول پست سال ها قبل "اینجا کماکان پرشین هری پاتر است ... "

و متذکر شم رفتیم تو 7 سال!

و این مسخره ترین پست تولد ممکنه ...

و ... خواهشمندم اگه وقت داشتین پستای بهمن سالای پیشو بخونید جالبه ...

و ...

سفارش دیگه ای ندارم ... اینم پست عجله ای منه میدونم سالها بعد از دیدنش شرمنده میشم ... اما ارزش داره! یه روز سرد و برفی زمستونی توی کافی نت!

مهم اینه که به یاد اینجام ... من هیچ تولدیو از دست نمیدم به نظر من تولد هر کسی نقطه ی عطف دنیا تو اون لحظه است ... اینجام که روح داره مغز داره دل داره ... پس تولد وبلاگ قشنگمونو تبریک میگم ...


از این حرفای مســـــــــــخره که میگن "اینجا مثه بچه ی منه" اینجام همینه! فقط نمیدونم پسره یا دختر بین علما (نویسندگان وبلاگ) اختلافه ... کلا جنسیت تو این وبلاگ همش مورد اختلاف و دعوا بوده ...

بگذریم ...

خدایا این وبلاگو بدرنگو با این آهنگو این صدای بارون اولش از ما نگیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:15  توسط نازنين  | 

سلام!

دیدم ماه دی هم داره بدون پست تموم میشه، گفتم اینجا که دیگه حالت رونوشت داره امروز که خیلی خوش حالم بیام به شماهام انتقال بدم! بلکه این روز به یاد ماندنی تو پستای وبمون باشه که بعدا اگه اومدیم دیدیم یادمون بیفته به این روز! چه بد نوشتم!

امروز دوشنبه 26 دی راس 6.04 دقیقه صبح به وقت تهران جدایی نادر از سیمین گلدن گلاب بهترین فیلم خارجی زبانو گرفت! از اونجا که من قبلا هم بارها تو مصاحبه هام ارادت عجیب غریبمو به اصغر فرهادی نازنین ابراز کرده بودم امروزم میگم من از 6 صبح تاحالا دارم از خوشی میمیرم! واقعا ها! یعنی دیگه شورشو درآوردم! یعنی مامان بابای من دیگه فرهادیو جزء خانواده میدونن! درین حد! گفتم این ماه امتحانات بدون پست نمونه با تبریک گلدن گلاب گرفتن جدایی نادر از سیمین منور بشه!



عاشقتم مرد بزرگ! از اون قد کوتاهت که شامل اکثر کارگردانای نابغه مثه اسکورسیزی و هیچکاک میشه تا اون انگلیسی حرف زدن دست و پا شکستت تا فیلم شاهکارت تا نکته بینیای ظریف و بی نظیر تو فیلمت و تا زیرکی و باهوشیت و تا حرفی که روی استیج زدی و تا غمی که به خاطر مردمت تو چشماته ... (اینم ابراز عشق و علاقه ی من!)


حالا بگذریم از اینکه سایت فارس نیوز تیتر زد: اگه با آنجلینا جولی دست نمیداد آیا این جایزه به او تعلق میگرفت؟


واقعا سوال قرنه! آیا میگرفت!

خیلی خوش حالم!

بابای!



پ.ن: شفاف و حال کردین پایین عکسا؟ واقعا نمیدونم انگیزش چی بوده از این آرم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 14:57  توسط نازنين  | 

یادتان نیست، هست؟

یادتان نیست او را ... اورا که به قدری بانمک، جیگر و عشقولی بود که هر نظاره گری را در کف غوطه ور می ساخت. کودکی با استعداد، تیزهوش، تو دل برو و هلو که محققان و پژوهشگران معتقدند "او همانیست که در کلام نگنجد. عمرا بگنجد."

همان که خواننده ای لس آنجلسی به نام "اندی" ، ترانه ی "خوشگلا باید برقصن" را تحت تاثیر خوشگلی بی حد و حصر (حسر؟) و شگفت او تالیف نمود!

آه درست است! کم کم دارد یادتان می آید! نوک زبانتان است! راهنماییتان کنم؟ همان کسی که اگر مولانا ۸۰۰ سال پیش نمرده بود، خیلی ها شک می کردند که بسیاری از شگرد های کار عرفان را از او آموخته است دیگر!

بگویید ... اوه بله! تک شاخ! چی؟ این اسم را نگوییم؟ چرا ما به این نام میشناسیمش دیگر! چه بگوییم؟ بابا این نام ادبی است! نام خودش را بگوییم؟ نه ممکن است جزء افراد پشت پرده باشد با نام بردن دوباره اش هویتش فاش شود!

حالا ولش کنید! یادتان آمد؟ در ویکیپدیای او نوشته: هر منتقد و ادیبی که سرش به تنش می ارزید، اذعان داشت که: "ادبیات نوین یک تنه توسط او به اوج رسیده، ما بریم بمیریم." ...

او در یکی از مصاحبه هایش در سال ۱۳۸۷ میلادی (!) فرمود:" صادقانه ی صادقانه بگم، پرشین هری پاتر مقارنه با هر چی قشنگی و خوشی و خرمی و ... برای من"

و پس از این سخن بود که این وبلاگ حقیر درصد بازدید و نظراتش سر به فلک کشیده، بلاگفا اذعان داشت که دیگر قدرت و کشش سرویس دادن به این وبلاگ را ندارد و روابط داخل وب را تیره و تار کرده و وب را به خاک سیاه نشاند.

در تاریخ اگر بگردید ۳ نفر را میابید که به درجه از معروفیت و محبوبیت رسیده باشند ... ابولهول (همان که نصفش یک چیز بود نصفش یک چیز دیگر ... ) که به این اندازه هوشمندانه سخن میگفت ... زکریای راضی بود ... ادیسون بود و تک شاخ! دلایلش را نمیگویم که در این مقاله نگنجد.

شایعاتی پشت او بود که مثلا اوباما را داخل جیب پشت مایو اش میگذارد (نگین که از اون سال تاحالا مایو جیب دار ندیدین؟) و حقوق بازنشستگان را زیاد میکند!

یکی از نزدیکان او در سالگرد تولد سال ۸۷ او تاکید کرد که او پتانسیل خالص است و هر کاری از او بر می آید ... گوشه هایی مستقیم از آنم مقالهُ نقل به مضمون: "شايد روزي رولينگ شود و ما براي داستانش وبلاگ بسازيم و رولينگ افتخار كند او از طرفدارانش است يا شايد بامداد خمار 2 را بنويسد ... شايد هنرپيشه شود و با تحصيل در رشته ي مهندسي حق بدبختي را خورده باشد كه اينكار به دردش ميخورد يا شايد در ساخت برج دوقلوي برجي كه قرار است "شما" سلام من و همكار بزرگترم را به آن برسانيد را بسازد و از خدا بي خبر بي پدر مادري با هوپيمايش در 11/7/91 بزند برجها را با خاك يكسان كند و شايد من هم در آن برجها باشم ... شايد تا 2 سال ديگر دنبال كتاب تست كنكور براي پسرش باشد و شايد بر سر دعوا سر آن همكلاسي اي كه عاشقش شده از كسي با آر پي جي 7 گلوله خورده و پرپر شود ..."

 

اوه چه کارها که از او بر نمی آید ... خیلی دنبال آن دوستش که اینها را گفته بود گشتیم اما اورا نیافتیم. شاهدان زنده میگویند او هر چند وقت یک بار راه می افتد هلک و هلک میرود برج میلاد و سلام تکی را میرساند و باز میگردد!

خلاصه عجیب حکایتی است حکایت این اعجوبه ی خلقت. این مقاله نوشته شده به بهانه ی سالگرد تولد او! بروید این را بکنید مرجع تحقیقاتتان! بروید حال کنید ...

گرد آورنده: نازنین

منبع: پست های آذر ماه وبلاگ پی اچ پی!

                                   -----------------------------------------------

دوباره ۱۰ آذر! این ششمین ۱۰ آذره که تولد دوست عزیزمو اینجا جشن میگیریم! ۶ سال!

قدمت دوستیم با تو به اندازه ی قدمت دوستیم با بهترین دوست زندگیمه. خوشحالم که داریم ۶مین سال تولدتو باهم جشن میگیریم.

آرزو میکنم موفق باشی همونطور که همیشه بودی. من از نزدیک نمیشناسمت ... اما از نزدیک میشناسمت! همون کلمه ی کلیشه ای "غریبه ی آشنا! " و آرزو میکنم سلامت باشی! سلامت روح رو روان و جسم!

مقاله بالارو به سبک و سیاق قدیمیمون نوشتم! یادش به خیر ... چه مغزی داشتم الان احساس میکنم خیلی وقته گذاشتمش تو الکل!

همیشه ۱۰ آذرو با رفتن به پستای قدیمی ۱۰ آذری خودم و تکی جشن میگیرم! اینم یه ۱۰ آذر دیگه!

تازه امروز که این پستو کردم ۹/۹/۹۰ بود! سیل عظیم اس ام اسایی که به این مناسبتا میاد همش به گوشیم روانه بود. چه شب تولدی بشه واست امشب! به به!

منو فراموش نکن! در هر مرحله ای از زندگیت که بودی! خوشبخت باش و خوشحااال ...

 

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 21:34  توسط نازنين  | 


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 3:22  توسط نازنين 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 3:20  توسط نازنين 


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 3:18  توسط نازنين 

این پستارو میزنم تا اگر اگر اگر کسی دلش هوای اینجارو کرد بدونه هنوز ماهی بدون سر زدن به اینجا رد نمیشه. درسته این پست پست نیست اما یه جورایی منو از زیر عذاب وجدان در میاره.

حیف که زیر پستای بلاگفا لایک نداره تا کسی که حال کامنت دادن نداره لااقل یه لایک بزنه بدونیم هستش.

نمیدونم دیگه ... تیرم گذشت. راستی مرسی از خاطره های قشنگتون.

میدونم کسی نیست. آدما وقتی خیلی تنها میشن برای مدت طولانی، ممکنه بشینن جلو آینه با خودشون حرف بزنن وبلاگ داره با خودش جلو آینه حرف میزنه!

انقدر دلم میخواست حتی شده ۱ روز برای آخرین بار همه آدمایی که میشناختم بیان اینجا. از خودشون بگن. شاید الان خیلیاشون کار میکنن خیلیاشون درس خوندن بگن چی خوندن چه کار میکنن. خیلیا تشکیل خانواده دادن (این خوبه ها ... !) ... جدی خیلی خیلی خوب میشد. ولی حیف.

دلم واسه خودم تنگ شده. بیچاره گلابتون بانو ...

تک شاخ واقعا اگر ماهی بدون سر زدن تو به اینجا رد شه وبلاگ میشکنه. قطعش نکن. میدونی الان ارتباط ما نازکتر از مو شده. یاد روزایی که به پهنای تنه ی یه درخت ۱۰۰۰ ساله بود بخیر.

رنگ بنفش وبلاگ خیلی داره اذیتم میکنه دیگه. بنفشه دیگه نه؟

#ویرایش۱: کامنتای این پست خیلی به من روحیه داد ... اشک تو چشمام جمع شده!

 #ویرایش ۲: برای بالا بردن بار محتوایی پست قشنگم برین ادامه مطلب یه نامه ی بی نظیر از یه آدم هنررررمند هست ... واقعا حرف دل این روزای من و خیلیاس. نه فقط جنبه ی سینماییش. تو همه ی زمینه ها همینه ... اگه منو ول کنن همش ازین نامه ها مینویسم.

#ویرایش ۳: فیلم هری پاتر ۷ پارت ۲ به معنای واقعی کلمه "باشکوه" بود. میخواستم یه آپ طولانی بکنم دیدم کسی حال نداره بخونه به جاش نشستم یه بار دیگه دقیق فیلمو دیدم. فایدش بیشتر بود. توصیه میکنم ببینین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 9:42  توسط نازنين  | 

امروز رفتم به وبلاگای قدیمی سر زدم. با کلیک کردن روی اسم هر وبلاگ سیل خاطرات به مغزم حجوم می آورد. اول از همه وبلاگ هری پاتر ۲۰۰۰ (همون هرمیون و داداشش که هممون اونجا میرفتیم یه زمانی و من از همونجا با تک شاخ و دانیال و صابر و محسن و لیلا و ریموسو گراوپ و الیاس شبح و مازیار پروتی (سمیه) و پردیس و خیلی از بچه های اون موقع آشنا شدم! میدونم بعضی از شمام مثه من با دیدن این اسما کلی خاطره یادتون اومد.) واقعا اون روزا روزای طلایی بود. یعنی من ۲۴ ساعته با اینترنت دایل آپم توی هری پاتر ۲۰۰۰ بودم. چه وبلاگی بود همه بچه ها توش جمع بودن و هرکیو میخواستی پیدا کنی اونجا بود. اصلا موفقیت عجیب غریب اون وبلاگ ( الان هرچی فکر میکنم دلیلشو نمیفهمم) بود که منو ترقیب کرد به وبلاگ زدن. مخصوصا بعد از دیدن وبلاگ کسایی مثه دانیال و غارتگران (تکی) و مینا و ... خلاصه خیلی وب خوبی بود این هری پاتر ۲۰۰۰ همیشه هم آمار بازدید وبلاگ و آمار نظراتش نجومی بود. ولی الان که رفتم توش احساس میکنم چه کلاه گشادی سرم رفته و گول خوردم. هری پاتر ۲۰۰۰ عزیز اون روزامون عملا تبدیل شده به مکان سو استفاده ی ادمین از بقیه. البته خیلی وقته اینجوریه ولی واقعا دلم سوخت. این اسم ماندگارترین اسم وبلاگ تو هم دوره ای های ما بود.

بعد رفتم غارتگران، بسته بود. رفتم وب اما و دانیال (هری و بلاتریکس) با اینکه میدونستم بستس ... بازم اون Error 404 وامونده اومد. خیلی از وبای دیگه هم اینجوری بود. وبلاگ ریموسو لیلا آخرین پستش مال ۸۸ بود اونم با کلی تاخیر. کامنتام از سال ۸۸ تاحالا دیگه تایید نشده بود. یعنی بسته بود در حقیقت.  وبلاگ مینا رفتم که نتونستم برم توش اصلا همیشه من کامپیوترم واسه رفتن تو وب مینا قاط میزنه. وبلاگ پردیس رفتم مثه وب لیلا اینا خیلی وقت بود خبری نبود بود. وبلاگ پروتی همین ... واقعا دلم گرفت ...

رفتم جادوگران. هیچوقت جادوگرانو دوست نداشتم هیچ وقت بهم نمیچسبید. هنوزم بود ولی همونجوری. یعنی هنوزم دوسش نداشتم.

تنها جایی که رفتم و هنوزم مثه ساعت کار میکرد عالی تر از گذشته سایت دمنتور بود. واقعا این امید کرات محشره نمیدونم چه جوری ۷ سال این وبو همیشه زنده نگه داشته. شاید طرفدارای بی اندازش نذاشتن بره اما مطمئنا دلیل اصلیش خود شخص با اراده ی امیده.

خلاصه خیلی الان ناراحتم. واقعا میخواستم یه پست دیگه بدم اما دیدم نمیتونم تصویر Error 404 و وبلاگای ازکار افتاده رو از ذهنم بیرون کنم.

انگار تو یه شهر شاد و رنگارنگ و آشنا با کلی همسایه و دوست بی نظیر زندگی میکردی، یه چند وقتی رفتی و وقتی برگشتی دیدی هیشکی نیست و همه رنگا خاکستری شده و همه چیزایی که ازشون خاطره داری نابود و تیکه پاره شدن. نمیدونم این چندمین پست پیاپیه که من دارم راجع به خاطره و گذشته و این چیزا میگم. قول میدم که آخرین باشه. اما از اونجایی که وبلاگ ما الان مثه یه هنرپیشه قدیمی میمونه که زمانی که جوون و خوشگل بود همه واسش میمردن و توجه بهش زیاد بوده و الان پیر شده و همه فراموشش کردن (مثالو حال کردین؟!!) و حسابی افسرده شده، یاد کردن  از خاطرات قدیمی واقعا تسکینش میده!

خواستم بگم هر کسی یه خاطره ای چیزی از اون وقتا بگه. از بچه های جدید و کساییم که نمیدونن اینا اصلا کین عذر میخوام واقعا. شمام یه خاطره یا یه چیز خوشحال کننده بگین. این یه پستم اختصاص میدیم به گذشته دیگه درشو میبندیم. خیلی جالبه دیگه به هیچ وجه پست خوب و ابتکاری از من حدود ۳ ساله تو این وبلاگ ثبت نشده. فکر کنم مشغله ی زیاد قوای مغزیمو از بین برده.

پ.ن۱: ۵ ساعت مونده بود به پرواز مکه-تهران. آخرین باری بود که رفته بودیم مسجدالحرام. همینجوری با دختر عموم بهاره (همه میشناسینش دیگه) نشسته بودیم رو به روی کعبه و زانوامونو بغلمون گرفته بودیم و بدون دلیل ذل زده بودیم به خونه ی خدا و اون آدمایی که به طرز عجیب غریبی تو خودشون حل بودن نگاه میکردیم که بابام گفت بچه ها دیگه پاشین بریم. کلا من و بهاره به هیچ وجه اهل تریپ معنوی گذاشتن و الکی اشک تو چشم جمع کردن و گریه زاری نیستیم. نگاهمونم متفاوته. خلاصه باید از ۶-۷ تا پله میرفتیم پایین. رومون سمت مکعب مشکی بی نظیر و بی نهایت خاص خدا بود. هر پله که میرفتیم پایین یه تیکش ناپدید میشد. وقتی پله ی آخرو رفتیم پایین و خونه ی خدا کاملا از دید خارج شد من و بهاره به هم نگاه کردیم. چشامون یه جوری شده بود! من گفتم کوش؟ بهاره گفت: رفت که! بعد دوباره دوییدیم اون ۷-۸ تا پله رو رفتیم بالا و دیدیم هنوزم سرجاشه. اولین باری بود که من واقعا گریم گرفت. خیلی جالب بود! انگار کلی سال بود اونجا زندگی کرده بودیم. تا ۱ ساعت بعد با هیشکی نمیتونستم حرف بزنم!

مکه! واقعا عالی بود نمیخوام سفر معنوی و سرزمین وحی و این حرفا بزنم. فقط میخوام بگم اصلا اونجوری که فکر میکردم نیست یه جوری انگار ماورائیه. خوش میگذره. خونه ی خدا عجیب ترین جاییه که دیدم. جنسش خیلی متفاوته اصلا هم شبیه اونیکه تو تلویزیون میدیدم نبود اونیکه میدیدم شکل یه عکس سیاه سفید از اصل قضیس! فقط تنها چیز سخت این بود که نمازاشون خیییلیی طولانی بود نماز صبحشون ۲۰-۲۵ دقیقه طول میکشید آخه اونا عربن میفهمن چی گفته میشه! 

باید همه حرفایی که راجع بهش شنیدین فراموش کنین و با حس خودتون اونجارو ببینین تا خودتون بفهمین جریان چیه. نه با پیش زمینه حرفایی مثه اینایی که هر روز تو گوشمون میخونن و دین زدمون کردن! بیشتر حس دیدن یه جای تاریخیو داره که به قدمت دنیا تاریخ داره و آدمای فوق العاده ای اونجا بودن که دوسشون داری و سمبلی از کسی که بهش اعتقاد داری.

پ.ن۲: پارت ۲ فیلم ۷ هری پاترم چند روز دیگه اکران میشه. هه هه این جمله رو نوشتم یاد قدیما افتادم باز. چه هیجانی بود! یادتونه روزشمار گذاشته بودیم واسه فیلم ۵ و کتاب ۷؟ آره خلاصه بالاخره تموم شد فیلمای هری پاتر این پدیده ی بینظیر جهان. اون موقع ها میگفتم یعنی همچین روزی میرسه؟ من واقعا پارت ۱ فیلم ۷و دوست داشتم به نظرم واقعا عالی بود!

پ.ن۳: قبلا هم ارادت عجیب و غریب خودمو به اصغر فرهادی اعلام کرده بودم. فقط خواستم اینجا متذکر شم من واقعا عاشق فیلم جدایی نادر از سیمینم کاملا این فیلم با نوع نگاه و شخصیت من سازگاری داشت میخواستم راجع بهش پست بدم دیدم یه جورایی به فضا نمیخوره فقط به همین پی نوشت اکتفا میکنم که بگم این شاهکار سینماس ... ازش حمایت کنین!

پ.ن۴: تکی داری تلافی میکنیا! خیلی وقته ازت خبری نیست. میدونم اینجا دیگه واست صفا نداره اما ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 12:2  توسط نازنين  | 

بچه ها از آخرین دقایق آخرین روز اردیبهشت دارم پست میکنم. این پستم ارزش آنچنانی نداره فقط اومدم یه چیز جالب بگم که هم پست اردیبهشت خالی نمونه هم یه خبری از خودم بدم. شرمنده پست بامن بود یه خورده این ماه سرم شلوغ بود همه کارامو راست و ریست کردم چون پس فردا دارم میرم مکه!

هاهاها باورم نمیشه کلی شادی با خودش آورده خونه ی خدا. بالاخره بعد از چندین وقت ناراحتی و دردسر و درسای دانشگاهو پاچه خواری از استادا برای نیومدن ۲-۳ جلسه ی آخرو درگیری و اینا داریم با خانوادمون همه میریم مکه. من یه بارم ۵ام دبستانم رفته بودم مکه اما چیز زیادی یادم نمیاد فقط یادمه خیلی خوش گذشته بود. میدونین ربطی به مومن و مذهبی بودن و این حرفا نداره مکه مکه اس واسه هر قشر و سلیقه و سطح معنویاتی. یه گوله ی انرژیه چون خیلی از مردم بهش نگاه میکنن و امید و آرزوهاشونو میگن و نمیدونم همه چی خیلی انسانیه.

همتون اگه از من ناراحتی دارین خواهش میکنم ببخشین. کامنتای پست قبلیو خوندم کلی عشق کردم از اینکه دوباره بیشتر از ۲نفر اینجا جمعن! درسته هیچ جا "فیس بوک" نمیشه اما همیشه خونه ی خود آدم یه صفای دیگه داره. اونجا یه جورایی مهمون مارک زاکنبرگیم. البته من بی نهایت تحسینش میکنم هرچقدم سر این قضیه حقه بازی کرده باشه!

قول میدم برگشتم یه پست خوب (در حد خودم) داشته باشم. خوش باشین و خوشحال ...

با کلی عشق (آخه همه جمله های عشقیو خز کردن آدم چی بگه؟)  فعلا  ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 23:36  توسط نازنين  | 


پشت پنجره ام همین حالا یه کلاغ نشسته. همه ی پرهاش سیاهن ولی انگار دور گردنش یه پیشبند سفید انداخته باشه جلوی سینه اش سفیده. پاهای سیاه و کثیف و زشتش رو گذاشته رو حفاظ جلو پنجره و داره نیگام میکنه. چشماش خیلی مهربونه واقعا تا حالا دقت نکرده بودم به اینکه چشمای یه کلاغ چقد میتونه مهربون باشه. دو ساعته تکون نخورده هرچقد چخ می کنمش نمیره. اصلن یه جوری داره نگام میکنه انگار من نیستم، منو نمی بینه. محلم نمی ذاره. انگار خسته شده از بس مردم با سنگ پروندنش، انقد که با گربه های ولگرد سر یه تیکه آشغال گوشت دعوا کرده. انگار بعد از یه عمر زندگی کلاغی (بر وزن سگی) درست امروز و همین ساعت رو انتخاب کرده که بیاد یه گوشه بشینه و دیگه زندگی به فلانش نباشه. بیاد و از یه دریچه ی یک متر در یک و نیم به تمدن نگاه کنه.
میگه اسمش ذغاله. "ذغال". اینو وقتی بهم گفت که خواستم یه کم باهاش گپ و گفت کنم ببینم دردش چیه چرا اومده نشسته رو حفاظ کنار پنجره تکون نمی خوره. اولش یه کلمه هم حرف نزد فقط من صحبت کردم. اسممو بهش گفتم گفتم دانشجوام. از خودم و خونوادم حرف زدم؛ کلی حرف زدم. رفتم واسش پنیر آوردم (نمی دونستم دوس دارن چی بخورن) گذاشتم جلوش. کم کم به حرف اومد گفت اسمش ذغاله. گف کلاغا اسماشونو اینجوری انتخاب می کنن چیزایی که سیاهن رو اسم میذارن رو بچه هاشون. میگفت هشت تا داداش به اسم ذغال داره، بیست تا خواهر به اسم قیر. (قیر اسم دخترونه س واسه کلاغا) میگفت سخته واسه هر بچه یه اسم مختلف انتخاب کردن اونم واسه کلاغا که فرصت فک کردن به چیزای سیاهو ندارن از بس که همه چی دور و برشون سیاهه. میگفت از وقتی سر از تخم در میارن همه چی سیاهه، خودشون، مادرشون، خواهر برادراشون، اطرافشون. زندگیشون. بهش گفتم اینجوری که خیلی بده، گفت نه مهم نیست بعد یه مدت آدم دیگه عادت می کنه. راست میگه من خودم امتحان کردم آدم وقتی یه مدت طولانی به سیاهی زل می زنه، به هیچی نگاه می کنه دیگه چشماش عادت می کنن دیگه نمی بینه هیچی رو.
ازش خواستم اگه ممکنه و دوستی دو دقیقه ای ما این اجازه رو به من میده، صداش کنم کلاغ، چون زبونم نمی چرخه بهش بگم "ذغال". قبول کرد. ازش خواستم بیشتر از کلاغا بهم بگه. گفت کلاغا از بدبخت ترین مخلوقات خدان. همیشه دنبال غذا. مدام تو حال پرواز. پرواز اگه عقاب باشی چیز خوبیه، اینو کلاغ بهم گفت. چون عقابه که از اون بالا بالا ها اوج میگیره و بالاشو باز می کنه و کل سیطره ی آفرینش رو نگاه میکنه و حس غرور بهش دست میده. کلاغ که باشی پرواز تعریفی نداره. مدام از سر این شاخه به اون تیر چراغ برق، از روی این سیم رو اون کیسه زباله، از رو لاشه ی این گربه روی کثافت یه حیوون دیگه. میگفت کلاغا ۳۶۰ روز سال فصل جفت گیریشونه. اگه دختر باشی مصیبتت بدتره باید مدام از دست بقیه ی کلاغا فرار کنی که دستشون نیفتی. عمر کلاغا خیلی کمه، شاید انقدر عمر نمی کنن که تو زندگی یه تجربیاتی کسب کنن که به جوجه هاشون منتقل کنن و از علل اصلی بدبختی شون یکی همینه، چون هیچی تجربه و حرف واسه گفتن ندارن و به جاش کلی جوجه دارن. گفت ولی در عوض، کلاغا قصه گفتن و قصه شنیدن رو خیلی دوس دارن. کلاغ گفت تنها چیزی که یه کلاغ تا آخر عمرش نصیبش میشه یه مشت قصه اس. گفت تنها کاری که کلاغا تو معدود شبای سال که بهشون خوش میگذره میکنن اینه که میشینن و به قصه های بزرگ کلاغ خاندان گوش میدن. میگفت این کارو تو عید نوروز و چارشنبه سوری و شب یلدا و روز رحلت امام بی برو برگرد انجام میدن. گفت بهترین هدیه ای که یکی میتونه به یه کلاغ بده اینه که یه قصه واسش تعریف کنه.
تعریف از خود نباشه یکی از کارایی که من خوب بلدم انجام بدم قصه گفتنه. اینه که خواستم واسش قصه بگم و خوشحالش کنم. از شما چه پنهون کل عید رو مث خرس تو خونه خوابیده بودم و می خواستم یه کار مفید  بکنم و دل یه کلاغ خدا رو شاد کنم. بهش گفتم میخوام برات یه قصه بگم. قند تو دلش آب شد. نوک از نوکش شکفت (!) و بست نشست رو هره ی پنجره تا قصه شو بشنوه.
ولی هر قصه ای که خواستم براش تعریف کنم، قبلن شنیده بود. تعجبی هم نداشت، تنها چیزی که این مخلوقات خدا رو شاد می کنه قصه و داستانه بعید نیست خیلی از قصه ها رو شنیده باشن. بزک زنگوله پا، شنگول و منگول، کدو قلقله زن، خروس زری، همه رو شنیده بود. به ذهنم فشار آوردم یه قصه واسش تعریف کنم که نشنیده باشه. از هزار و یکشب، از کلیله و دمنه، هری پاتر... ولی فایده ای نداشت همه رو بلد بود. نمی خواستم بدون اینکه یه قصه ازم بشنوه از رو هره پنجره م بلند شه پرواز کنه بره. یه فکری به کله م زد، گفتم یکی از قصه هایی که خودم نوشتمو واسش تعریف می کنم. اینه که رفتم و چرکنویس یه قصه به اسم "عیدت مبارک!" رو آوردم براش بخونم. این "عیدت مبارک!" رو می خواستم بیارم اینجا تو وبلاگ زیر پست نازنین بنویسم. وسطاش که بودم کلاغ پرید وسط قصه و گفت که خیلی بده اصلن سر و ته نداره نخون دیگه بقیه شو. اصلن به خاطر همین حرفش اینجا پست نکردم اون عیدت مبارک رو. هی ازش ایراد گرفت. داشت کفرم در میومد دیگه. بهش گفتم بابا من وبلاگ دارم دفتر دستک دارم این قصه رو می خواستم ببرم اونجا بنویسم. که کلاغه ازم در مورد وبلاگم پرسید.
خواستم هر چی بوده بهش بگم. گفتم چه بهتر، خواستم قصه ی پرشین هری پاترو واسش تعریف کنم. شروع کردم.
"یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیشکی نبود. من بودم و نازی و یه وبلاگ به اسم پرشین هری پاتر. این وبلاگ عشق من بود. این وبلاگ جون من بود. این وبلاگ روح من بود. من و نازی اون موقع بچه بودیم. میرفتیم تو وبلاگ، چیز می نوشتیم. همه چی می نوشتیم. رفاقت می کردیم، قصه ی زندگی یاد می گرفتیم، هرچی هم یاد می گرفتیم همونجا می نوشتیم. خیلی وبلاگ رو دوست داشتیم. شیشه ی عمر من این وبلاگ بود. کم کم بزرگ شدیم. باز می نوشتیم ولی کم تر. دوست داشتیم وبلاگو، ولی کمتر از قبل. برامون راحت تر بود تنهاش بذاریم و بریم. کم کم بزرگ شدیم و وبلاگ انگار که لباسمون باشه، واسمون کوچیک شد. من هنوز می خواستم بپوشمش. من وبلاگ رو دوست داشتم نازی رو حتا بیشتر. رفت و رفت و عمر گذشت تا اینکه دیگه وبلاگ قشنگ و نازنازی ما تبدیل شد به کوره ی خاطرات. به یه آدرس غمزده ی اینترنتی. نازی گذاشت رفت. من موندم. خیلی بهم سخت گذشت. نازی رفته بود و وبلاگ دیگه تیره و تار بود. هیچ نوری توش نبود. سرد شده بود مث قبر. ولی هنوز خونه بود، هنوز آشیونه بود و نمی شد ولش کرد و رفت. نازی..."
اینجاش که بودم دیدم داره با علاقه ی تمام گوش میده کلاغه. سر شوق اومدم. یه قطره اشک از چشام ریخت. ادامه دادم.
"... نازی اونقد جفا پیشه کرد که دل منم مث دیوارای آشیونه م سرد شد. هیچوقت فکرشو نمی کردم. بچه که بودم و وقتی که وبلاگ حیاط خلوت بازی ها و شیطونیام بود، کله م پر بود از آرمان و شور و اشتیاق. فکر نمی کردم سرد بشم برام مثل کفر بود سرد شدن. نمی دونم شاید من از نازی بچه تر بودم. کم کم بزرگ شدم. نازی برگشت و من هم برگشتم و باز دوباره من و نازی و دوستای خوبمون توی وبلاگ بودیم. ولی یه جورایی، یه کم، دیوارا هنوز سرد بود، آشیونه مون انگار که از ویرانی برگشته باشه کم جون و آش و لاش بود. نمی دونستیم وبلاگ باز میشه همونی که بود یا نه؟ هر وقت به این سوال فکر می کردم، یاد یکی از حرفای نازی می افتادم که میگفت اینجا پرشین هری پاتر است، پرشین هری پاتر..."

قصه رو تموم کردم. یه دونه اشک روی صورتمم پاک کردم. ولی کلاغ هنوز داشت با چشمای گشاد منو نگاه می کرد. یه لبخند بزرگم رو نوکش بود. پرسید:
- خب؟
- هیچی دیگه. تموم شد.
- یعنی چی تموم شد؟ بقیه شو بگو.
- وااا. بقیه نداره. قصه تموم شد.
- مسخره بازی نکن بگو بعدش چی شد؟ اینجا پرشین هری پاتر است... خب بعدش چی؟
- ؟!!
- د بگو دیگه! ادامه شو بگو! بعد چه اتفاقی میفته؟ تو و وبلاگ و نازی؟ چی میشه؟
- به چه زبونی بگم تموم شد دیگه ادامه نداره!
- یعنی چی ادامه نداره آخه!! معنی این حرفت چیه یعنی بقیه شو نمی خوای بهم بگی؟! یا شاید قصه ت من درآوردی بود و ادامه ش دیگه به مخت نمی رسه؟!
- چرا نمی فهمی؟! قصه تموم شد!! هیچ اتفاقی نمی افته بین من و وبلاگ و نازی چون قصه دیگه تموم شد!! ازم یه قصه خواستی، برات تعریف کردم دیگه! شاید قصه های شما کلاغا همیشه ادامه داشته باشه، قصه های ما آدما تموم میشن! پایان!! مثل پست پایان رسمی وبلاگ! اصلن قصه رو، حالا هر قصه ای باشه؛ قصه ی شاه پریون یا قصه ی زندگی، قصه ی وبلاگ پرشین هری پاتر، واسه این تعریف می کنن که آخر داشته باشه و بشه ازش نتیجه اخلاقی گرفت!
- نتیجه ی اخلاقی دیگه چه کوفت مسخره ایه؟!
- نتیجه اخلاقی! یعنی "بچه های عزیز! ما از این قصه یاد میگیریم که وبلاگ باز نکنیم و عمر توش نذاریم و اگه روحمونو بستیم به وبلاگمون ولش نکنیم که بریم که بعد خودمون پژمرده و دلمرده و افسرده و این حرفا بشیم." بعدشم میگیم "قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید"...
کلاغ یهو تو هم رفت. اوقاتش تلخ شد و اخم کرد. انگار بهش برخورده باشه. تا مدت ها هیچ حرفی نزد همینجوری نگام کرد. از اینکه اعصابشو به هم ریخته بود ناراحت بودم و یه کم هم ترسیده بود. یه مدت بعد با لحنی که انگار یه عاقل به یه دیوونه داره میگه گفت:
- همین. کلاغه به خونه ش نرسید. کلاغا به خونه شون نمی رسن. هیچ کلاغی به خونه ش نمی رسه و این بدبختی و بی خانمانی کلاغا از مقدرات خداس. که هیچ قصه ای تموم نشه. مادامی که ما کلاغ ها به خونه مون نمی رسیم، قصه های شما آدما هم به سر نمی رسه.
بعد آماده شد که پرواز کنه. چند بار بالاشو بهم زد و روشو ازم برگردوند. لحظه ی آخر قبل از اینکه بپره گفت:
- قصه ی پرشین هری پاتر هم تموم نشده، نه تا وقتی که کلاغی هست رو صورت زمین که به خونه ی نداشته ش نرسیده.



- تک شاخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 15:38  توسط نازنين  | 

امروز تو ترافیک سنگین به سمت میدون تجریش تو ماشین نشسته بودم. ساعت ۱۱ صبح بود و هوا ابری. من سرمو تکیه داده بودم به پنجره ی ماشین و نگاهمو دوخته بودم به خیابونا و کوچه هایی که مردم با عجله دنبال گرفتاری و خرید عید و چیزهای دیگه بودن. مادر و پدر جوونی دست دختر ۴-۵ سالشونو گرفته بودن و خوشحال میخندیدن و پدر خانواده وقتی چشمش به پیر مردی که یه کیسه ی بزرگ از وسایل پلاستیکی که از توی خیابون ها و آشغالا جمع کرده بود رو دوشش انداخته بود و به سختی راه میرفت افتاد لبخندش تبدیل به لبخند تلخ و غمبار شد. پیر مرد نگاه خشمگین و خسته اش رو با اخم نثار مرد جوونی کرد که با عجله از کنارش گذشته بود و به کیسه اش تنه زده بود. به کیسه ی نازنینش که پر بود از رنج و زحمت و خستگی. مردی که به پیرمرد تنه زده بود مرد جوانی بود که با عینک آفتابی چند میلیونی با عجله سوار بنز آخرین مدل چندصد میلیونیش میشد و نگاه خیلیا رو به خودش جلب کرده بود از جمله دختر خوش قد و هیکلی که پالتوی قرمزی به تن داشت و آرایش غلیظی کرده بودو سرش با دور شدن ماشین چرخید و وقتی به خودش اومد به سرعت به شیشه ی بانک رو به رو که مثه آینه تصویر چهرشو انعکاس میداد نگاه کرد و غرق تصویرش شد، جلوتر دختر بچه ی ریز نقشی که یه لباس آبی آسمونی لک دار با شلوار کرم پوشیده بود و مقنعه چونه دار سفیدی که چونه اش کج بود به سر داشت و موهای فر و مشکی قشنگش از زیر مقنعه بیرون زده بود و کنار دیوار بانک روی یک تکه کارتن مقوایی روی زمین نشسته بود و جلوش یه ترازو و کنارش کیف مدرسه ی صورتی کثیف و رنگ و رو رفته بود و داشت با حسرت به دختر قرمز پوش نگاه میکرد و شاید آرزو میکرد روزی به زیبایی او شود. کمی دورتر دو دختر شیک پوش که دستای همدیگرو گرفته بودن و راه میرفتن به دختربچه ی پشت ترازو نزدیک شدن و یکیشون که قد کوتاه تری نسبت به اون یکی داشت سرعتشو کم کرد و با دست به دختر پشت ترازو اشاره کرد و دوست دیگه که قد بلندتری داشت و چشمای بی نهایت مهربون ایستاد و یک ۲۰۰۰ تومانی برای دخترک روی ترازو گذاشت. نمی دونم واقعا دوست بودن یا خواهر اما وابستگی عجیبی بینشون بود مثه یه دوستی عمیق برای همین بهشون میگم دوست. دختر کوتاهتر با دست به بازوی دختر بلندتر زد و به آسمون اشاره کرد و چیزی گفت و دختر بلندتر با لبخند با نگاهی که یه حالت تشکرآمیز داشت به آسمون نگاه کرد و کف دستش که آزاد بودو تو دست دوستش نبود رو به سمت آسمون گرفت. دوست های دست در دست هم هردو به آسمان نگاه میکردن، دخترک پشت ترازو با دنبال کردن نگاه دخترا نگاه قدردان خودشو به آسمون انداخت و دختر قرمز پوش که قطره های بارونو روی شیشه ی آینه مانند بانک و در حقیقت روی صورت خودش دید به آسمون نگاه کرد. پسر داخل ماشین بنز که منتظر وارد شدن به صف ترافیک داخل خیابون بود و داشت دزدکی به دختر قرمزپوش نگاه میکرد نگاهشو از اون برگردوند، شیشه ی ماشینو کشید پایین و دستشو از پنجره آورد بیرونو کف دستشو برای لمس قطره های بارون باز کرد و به آسمون نگاه کرد، مرد با کیسه ی بزرگ روی دوشش که سعی میکرد با رد شدن از بین ماشین های ایستاده ی کنار خیابون راهی واسه خودش پیدا کنه غرولند کنان با اخم و با حالتی که انگار باران بی وقت شروع به باریدن کرده به آسمان خیره شد. زنی که به همراه دختر کوچک و شوهرش راه میرفتن سعی کرد دستشو جوری روی سر دخترش بگیره تا از نم نم بارون حفظ بشه و نگاه نگرانشو به آسمون دوخت و مرد نگاه مهربانی به زنش کرد، دستشو کنار زد، بچه رو گرفت و رو دوشش نشوند تا از نم نم بارون لذت ببره و هردوشون به آسمون قشنگ و آبی شهر خیره شدن. شیشه ی ماشین رو دونه های بارون میگرفتن و تصاویر تار و مبهم میشد. بابام که خیلی آدم نوستالوژیک و خاطره بازو رویایی ایه انگار که یاد خاطره های خوبش افتاده باشه لبخند قشنگی زد و گفت: به به چه هوایی. به این میگن هوای دم عید ...

مامانم تو فکر بود. چند وقتیه حال خیلی خوشی نداره. امسال براش سال خوبی نبود و مرگ بابابزرگم که بهترین مرد روی زمین بود افسردش کرده بودو هیچ چیزی نمیتونست خوشحالش کنه. مثه بابام نیست که همه جوره با دنیا حال کنه. هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. بابام شیشه ی سمت خودشو داد پایین و گذاشت قطره های سرد بارون به سر و صورتش بخورن. بابام روح بزرگی داره. مثه الماسی میمونه که تو خاک و گل غرق شده و هیشکی نمیدونه اون کیه و چیه. اما من میدونم و همیشه آرزومه احساسای قشنگشو داشته باشم. یه سی دی از تو جای سی دی ها در میاره و میزنه آهنگ ۲۱. یه موزیک خاطره انگیزو بی نهایت قشنگ شروع میشه پخش شدن ...

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ ی نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

هیچی بهتر از این آهنگ و این شعر نمیتونست حال منو توصیف کنه. دلم میخواست در ماشینو باز کنم و برم بیرون و بدوام و بدوام تا خسته شم و نفس نفس زنون وسط خیابون وایسم و دستامو به دو طرف باز کنم و سرمو بگیرم سمت آسمونو زیر بارون داد بزنم. داد بزنم همه سختیا و رنجارو. داد بزنم تا خدا سرشو به طرفم بچرخونه و بگه نازنینم، روزای خوبیو رو به روت داری ... داد بزنم تا مردم بدونن با همه سختیا زندم ... بدونن نفس میکشم تو هوای این کره ی کوچیک. داد بزنم تا همه بدونن من آزادم و رها و آزاد میمونم ... انقدر داد بزنم تا صدام توی گوش فلک بپیچه و دنیا صدای منو تو روزاش حک کنه. بچرخم دور خودم زیر بارون ... خیس خیس بشم و نفس بکشم ... نفس بکشم ... نفس بکشم ...

بدوام دست دخترک پشت ترازو رو بگیرم و شروع کنم به دویدن و فریاد زدن ... لپ دختر کوچولوی اون خانواده رو بکشم و واسه پسر توی بنز دست تکون بدم و به پیرمرد بگم از بارون خدا گله نکن ... بخند به روی این شهر خیس و شسته شده ... بدوام به سمت خیابونو  دوستای دست تو دست هم دست دختر قرمزپوشو بگیرن و چکمه های پاشنه بلندشو از پاش دربیارن بیان دنبال من ... برقصیم با باد و بخونیم با صدای قطره های بارون و نفس بکشیم ... نفس بکشیم ...

... و من هنوز نشستم توی ماشین پشت شیشه ام که حالا کاملا خیس شده و صدای خاموش شدن ضبط به گوشم میرسه و خیسی گوشه ی چشمای بابام و چهره ی مامانم که از توی آینه پیداست. انگار یه کمی آروم تر شده.

احساسم بهم میگه خدا چشمش رو منه ... خدا چشمش رو ماست ... خدا چشمش رو همه ی کساییه که براشون بارون میفرسته ...

امیدوارم یه دهه ی عالی پیش رو داشته باشین. یه ده سال بی نظیر و پر از موفقیت و سلامتی. آرزو نمیکنم واسه سال آیندتون. آرزو میکنم برای تمام سال های آینده ی عمرتون. امیدوارم همیشه دلتون خوش باشه و همیشه عاشق باشین ...

آخرین آرزو اینکه وبلاگمون دهه ی خوبیو پیش رو داشته باشه و اینکه ...

از نفس کشیدن تو روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه لحظه های سال ۸۹ لذت ببرین ... این لحظه هارو دیگه نمیبینین و دیگه بالای تقویماتون نمینویسین .../.../۱۳۸۹ پس لذت ببرین با تمام وجودتون ...

                                                       سال ۹۰تون مبارک ...

                                                                       فعلا تا سال بعد بابای ... (خیلی شوخی چیپیه!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 2:52  توسط نازنين  | 

مثه اینکه وبلاگ قراره باز راه بیفته خوشبختانه. امیدوارم برای عید با یه پست خوب برگردیم. یه خورده لوس بازی شد معذرت میخوام خیلی این مدل بسته و باز شدن و این صحبتا اعصاب خورد کن شده تو این دوره زمونه.

می خواستم راجع به یه چیز خیلی مهم تو این روزا که برا من واقعا اهمیت داره بنویسم اما به دلیل کمبود برخی چیزا که نمیتونم بگم و اینکه اینجا وبلاگ مشترکه و ممکنه دوست شریک وبلاگیم نظر منو قبول نداشته باشه (که بعید میدونم) یا خیلی مسائل جلوگیر دیگه نمیتونم. اصلا حتی نمیتونم همینجوری که دارم مینویسم درست بنویسم. اما ایشالا با عید و خوشی و خوبی برمیگردیم.

مرسی ... بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:29  توسط نازنين  | 

تو وبلاگ قبلیمون هیچ وقت راجع به فبلم های غیر هری پاتری بحث نشد. یعنی عمر وبلاگمون کفاف نداد. اما امروز میخوام یه گوشه دیگه از ذهنمو تو این دفترچه جا بدم.

امشب به شدت دلم خواست راجع به فیلمی بنویسم که به اندازه ی تمام فیلمای دنیا رو من تاثیر گذاشت. فيلمي درباره ي من ... درباره ي تو ...

قبلا می شنیدم که فلان فیلم زندگی فلان کسو عوض کرده و یا فلانی عاشق سینه چاک فلان کارگردان و فلان فیلمه باورم نمیشد و فکر میکردم همش اداست چون وقتی منم اون فیلمو می دیدم هیچ احساسی بهم دست نمیداد و فقط شاید از فیلم خوشم میومد تا وقتی یکی از فیلمای درون مرزی مونو دیدم ... صحبتمم راجع به فیلمای ایرانه. البته من کلا سینمای ایرانو خیلی قبول دارم چون با حداقل امکانات بهترین بازیا و بهترین کارگردانیا و بهترین فیلمارو داریم. دقت کردین بازیگرای ما بدون اینکه همدیگرو ببوسن یا جور دیگه ای عشقو بهم نشون بدن جوری عشقو تو نگاهشون میریزن که کمتر بازیگر خارجی میتونه اینکارو بکنه؟ اینا همه زاییده ی محدودیته که ما خوب از پسش بر اومدیم. بگذریم.

درباره الی ...

خرداد ۸۸ بود که من این فیلمو رفتم سینما. فیلمی که زندگی تو تک تک سکانساش جریان داشت ... فیلم نه! زندگی بود که ثانیه ها توش جریان داشتن ... اون روزا تو شور و هیجان کور کورانه ی انتخابات همه به یکم زندگی احتیاج داشتن.

هر کسی میتونست خودشو توی این فیلم ببینه. من که اونجا بودم. خودم بودمو همه چیو دیدم. درموندگی سپیده و بی قراری احمد و غم بی انتهای علیرضا! فیلمی که موسیقی متنش صدای موج های دریاست. موج هایی که تا قبل از فاجعه دلنشین و آرامش بخشن اما بعد از فاجعه آدمو دیوونه میکنن. فیلمی که از خوش قلب ترین آدم یه دروغگو ساخت که با دروغاش مرگ و سیاهی و یه تلخی بی پایانو به زندگی همه آورد. دروغگوی خوش قلبی که همش نگران آبروی الی بود:" حالا چی فکر میکنه درباره ی الی ... "

تلخی بی پایان! جالبه نه؟ یادمه بدون داشتن صحنه ی غم انگیز یا حرفای گریه دار من بی صدا و بی احساس گوله گوله اشک میریختم! یادمه فیلم نموم شده بود و آهنگ بی نظیر ... بی نظیر ... و بی نظیر " آهنگی برای الی" روی تیتراژ پخش میشد ... همه نشسته بودن سرجاشون با قیافه های گنگ ... شخصیتا داشتن ماشین فرو رفته توی شن های شل در می آوردن ... همه نشسته بودن سرجاشون با قیافه های گنگ ...  اسم ها رد شد و آهنگ تموم شد من نشسته بودم سر جام با قیافه ی گنگ. بلند شدم و با دوستم به سمت در خروج رفتیم. به مردم نگاه میکردم. هیچ کس با کناریش حرف نمیزد. حتی همدیگرو نگاه هم نمیکردن. اکثرا فکر میکردن به چیزی که دیدن. به جز چند ابلهی که نصف فیلمو تو دستشویی با تلفن حرف میزدن یا خودشون با صندلی کناریشون که خدا میدونه کی بود یه فیلم سینمایی دیگرو بازی میکردن و از تاریکی سالن سوء استفاده میکردن و اصلا نمی فهمیدن فیلم چی شد و آخر فیلمم دلشون واسه پولی که به اصطلاح حروم بلیط یه فیلم آشغال شده بود میسوخت. همه مست بودن. مست اتفاقایی که میتونست نیفته. مست دروغایی که زندگیو نابود میکنه. مست سادگی ای که همه رو مسحور کرده بود. و من ۵ بار این حسو توی چهره ی مردم دیدم و هنوزم وقتی فیلمو توی خونه میبینم درو دیوار واسم یه شکل دیگست.

درباره ی الی برای من یه فیلم مقدسه و اصغر فرهادی یه نابغه ی خلاق و یه خالق بی نظیر. من نه عاشق سینه چاک کارگردان و فیلمم نه این فیلم زندگیمو عوض کرد. فقط یک بار در عمرم دیدن زندگی واقعی خودمونو از یه زاویه ی دیگه تجربه کردم تجربه ای که امشب با دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین تکرار شد. دیدن آدمای واقعی واقعا لذت بخشه.

من نه میتونم نه بلدم فیلم نقد کنم. فقط میخواستم اینجارو با چندتا لحظه ی ناب شریک کنم. با جایی که دیگه مرز بین دریا و آسمون از بین میره و تمام چیزی که میبینی آبی بیکرانه. جایی که نمیتونی زمین دروغینو از آسمان واقعی که رنگ آبی دیوونه کننده روی ابراشو پوشونده تشخیص بدی.

                       YE PAYANE TALKH BEHTARAZ YE TALKHIE BI PAYANE ... !

 

* اول اينكه اون نوشته ي درباره ي وبلاگ كه اون بغل زير عكس وبلاگه خيلي نوشته ي جالبو عجيب غريبيه. بيشتر غريبه تا عجيب. يه مقدار عقب افتادگي نويسندشو ميرسونه و خيلي پرت و پلا و مسخرست اما يه جورايي برا من دل نشين و يادآور روزاي به ياد موندنيه ...!

و دوم ابنكه عنوان یه جور ایهام داره. از اینکه همه چیزو به نابود شدن وبلاگ ربط میدم متنفرم اما خواستم بگم اگه وب بسته شده بود پایان تلخ بود اما این وضعیت لعنتی تلخی بی پایانه. من یه جورایی مثه سپیدم! نمیخواستم پست با پی نوشت خراب شه اما یادم افتاد من پست نمیدم خاطره مینویسم برای خودم! و خودم! قضیه همون تلخی بی پایانس ...

                                                                                                                پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 3:44  توسط نازنين 

اومدم بگم بعد از بهمن ۸۴ این اولین باریه که من تو روز تولد وب تنهام. مثه تولد گرفتن سر قبر یه مرده میمونه.

وبلاگ عزیزم با تمام خوبی ها و بدی هات، با هه زشتی ها و قشنگیات تولدت مبارک. راستش حوصله ندارم یه چیز آنچنانی بنویسم با اینکه تو دلم خیلی حرف بود. مطالبی که قرار نیست خونده بشه لازمم نیست زیاد روش فکر بشه بهتره مثه یه مطلب عادی از یه آدم عادی تو یه وبلاگ عادی باشه نه خاص مثه همیشه. امسال بدترین سال زندگی من بود فقط ثانیه شماری میکنم این ۱ ماه و نیمم بگذره تا سال وحشتناک ۱۳۸۹ برای من تموم شه. برای وبلاگم از بهمن تا بهمنش سال بدی بود پایان خوشیم نداشت. اما دیگه زندگیه.

چنتا خاطره:

سال ۸۴: سلام!

سال ۸۵: آره خلاصه اينكه ما هميشه اينجا از ته دلمون نوشتيم ... من همون طور كه بارها در مصاحبه هام گفتم كه آنچه از دل برآيد بر دل نشيند و يا يه همچي چيزي ... اميدوارم زوركي اينجا سر نزده باشين و حرفامون به دلتون نشسته باشه ... خيلي دوستون دارم ... /// از همه خواهش می کنم این جمعو ول نکنین... حتی اگه شوهر کردین رفتین کشور خارج(!) بازم این آدرس رو از یاد نبرید : http://persianharrypotter.blogfa.com هیچ وقت ما رو از یاد نبرید. دانشگاه هم رفتین سه ماه یه بار سر بزنید کامنت بدید... تو ماه عسل... شب عروسی (نه نمی خواد شب عروسی خطریه) بچه هاتونم با این بلاگ آشنا کنین...

سال ۸۶: اینجا پرشین هری پاتر است! نازنین داره صحبت میکنه! اینجا مهد نبوغ بزرگ ترین نویسندگان سبک های گوناگون است ... اینجا شیک ترین، بهترین، قشنگ ترین، Special ترین، شاخ ترین و بالاخره قدیمی ترین وبلاگ فعال تو ژانر خودمونه! و درحقیقت ... اینجا متفاوت ترین جاییه که سراغ دارین. /// اینجا پرشین هری پاتر است! و اینک این منم، تکی! در آستانه ی آغاز سومین سال فعالیت پر افتخار و سرافرازانه ی وب قشنگمان، آمده ام یه انگشت به پست بزنم و برم.

سال ۸۷: ميشينم پشت يكي از بهترين دوستاي الكتريكي زندگيم ... مثل هميشه وفادارانه در اختيارمه ... روشن و آماده ... ميشينم و مينويسم  ... "اینجا کماکان پرشین هری پاتر است!" و تمام احساسمو، تمام برف و درخث گنجشكايي رو كه تو ذهنم دارم با اين چند تا كلمه آزاد ميكنم ... با تمام وجودم مينويسم ...

اين چهارمين باره كه اين كارو ميكنم ... چهارمين باره كه بعد از سه روز فكر كردن بازم نميدونم چي بنويسم ... شب ... اتاقم ... ديوار ... لامپ چراغ مطالعم و ليوان آبي كه يه هفتست اينجاست همه بهم ميگن بهترين جمله رو نوشتم ... (از اینجاها بود شاکی بودنا و نیومدنا شروع شد ... قصور من!)

سال ۸۸: فکر کنم تموم شد. تموم شد؟ نه هنوز. مگه می شه نوشت از همه ی چیزایی که به ما گذشته تو این مدت. فقط خواستم یه بارم که شده برای خودم حداقل مرور کنم که چرا اینجا رو دوست دارم با همه وجودم. اگه نخوندین پست رو احساس گناه نکنین درک می کنم. واسه دل خودم نوشتم. (دوست عزیز و همکار گرامی، اگه تو سر پست اینجا پرشین هری پاتر است ۲ بار گریه کردی من انقدر با این پست گریه کردم که سعی کردم دیگه چشمم بهش نیفته چون یه چیزی ته قلبمو سوراخ میکرد. الان دوباره خوندمش. باورم نمیشه، این منم؟)

متاسفم که پست بینهایت کپی ضعیف ایده از پست پارسال بود. اما امروز روز دوره کردن خاطراته ... و کاملا مشخصه که اصلا رو نوشته ها تمرکز ندارم. اصلا مهم نیست.

جالبه که بعد از این همه مدت دوباره هر روز به این دفترچه خاطرات سر میزنم. اما در زمان اشتباه. این کار باید پارسال انجام میشد. جالبه! شاید من اولین نفری باشم که خودم به خودم حسودیم میشه. به گذشتم. داشتم یکی از پستای تیر ۸۶و میخوندم که یه داستان اقتباسی مزحک بود. رفتم تو کامنتا دیدم خدایا چه کسایی اینجا میومدن و میگفتن این یکی از بهترین وبلاگاییه که ما دیدیم و به قدرت نویسنده هاش آفرین میگفتن و اگه جدید بودن ناراحت و نگران بودن کسی تحویلشون نگیره و تو جمع راشون ندن. به خودم غبطه خوردم. و افسوس که چه طوری همه چی به باد فنا رفت!

ورود به شیشمین سالو بهت تبریک میگم وبلاگ عمیق و سیاهم. ۶ سال با یه آرشیو دوست داشتنی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:24  توسط نازنين 

شهر من شهریست

که غبار غم میپیچد در هوا به جای عطر شقایق

به جای پرهای قاصدک که خبر میبرد از دل نگرانی چشمانم

پاشیده شده خاکستر سرد بر روحم

و کوره راه سرد و تاریک برای پروازم کافی نیست!

غبار، برزخ است ...

یا باید بسوزد شهرم در آتش

یا آب تخته سنگی را بشوید که نشان از خاطره ای جاودان بر آن هک شده

خاطره ای که زیر خاکستر غبار آلود، جز به تخت سنگی سفید نمیماند!

شهر من شهر انسان های فراموش شده است ...

شهر من است! تنها سکنه ی غبار نشین فراموش شده اش منم ... من!

شهر من شهر فراموش شدگان است ...

من و شهرم فراموش شده ایم ... و مرگ همان فراموشی ابدی است

من خود مرگم!

>شاهکار.د

* از آدمایی که تو وبلاگاشون شعر پست میکنن متنفرم به نظرم مشکل شخصیتی دارن ... اما آدم وقتی شعریو به خودش نزدیک میبینه اونو یه جا گوشه ی ذهنش یاد داشت میکنه. اینجا یه گوشه از ذهن منه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 15:51  توسط نازنين 

پی نوشت این ماه و گوشه ای از دفترچه خاطراتم: اول خطاب به لرد هری پاتر

میخواستم بدونی که چیزایی که میگی و جوابی بهش داده نشده دلیل این نبوده که خونده نشده و دل آدمو به درد نیاورده. اما افسوس که من دل جواب دادنشو نداشتم. دوست قدیمی و عزیزم، همیشه بودی، تو همین حوالی و دور و اطراف و همیشه بی توقع! خیلی آدم ارزشمندی هستی!

مهم نیست
یه غنچه شکفته نمیشه تا آواز بلبل رو بشنوه
همونطور که یه ماهی لجن خوار دهنشو باز و بسته نمیکنه که من و تو به حرکت دهنش بخندیم
اگه خواستی گل حسابم کن اگه نخواستی ماهی لجنخوار

دوست داشتم کامنتاتو گلچین کنم ... گفتم شاید دوست نداشته باشی. مرسی "انسان" بزرگ!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-------------------------------ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام (مثه برنامه های جذاب تلویزیونی که آخرش نتیجه گیری اخلاقی داره تو اون مایه ها:):

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

مارگوت بيكل
ترجمه به قلم احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:25  توسط نازنين 

"دیگه نیا نازنین منم نمیام."   ------> تک شاخ / چهارشنبه 24 آذر1389 ساعت: 20:13

بچه ها این حالت اطلاعیه رسمی داره. اگه کس دیگه ای احیانا اومد اینجا بهش میگم که دیگه اینجا نیاد. این وبلاگ بدون نویسنده اصلیش دیگه خبری نداره و فعالیت نمیکنه ارزشی هم واسه سرزدن نداره چون دیگه حرفی واسه گفتن و مطلب قابل خوندنی وجود نداره. این دیگه یه مسئله ی دراماتیک نیست یه حرف بر اساس عقل و منطقه و اون خط بالا هم حرف صریح نویسنده اصلی وبلاگ بود.

خوشحال شدم باهاتون آشنا شدم. بودن تو این وبلاگ جزو افتخارات من و لحظه های طلایی زندگی من بود. من اینجا و با تفکرات شما (آدمایی که هیچوقت ندیدمتون اما خوب میشناسمتون) بزرگ شدم. مرسی که فرصت باهم بزرگ شدنو بهم دادین. همیشه پشت ما بودین. دوستتون دارم. 

لحظه های خوب هم یه روزی تموم میشن. اینم پایان یه قسمت از عمر هممون.

این خط پایان وبلاگ ما (تک شاخ و من و وبلاگ) بود. اگه پستي بعد از اين پست زده بشه ديگه پست نيست و صرفا حرفيه كه گوشه اي مونده و قراره يك جا نوشته بشه. ۲۴ آذز پس ۱۷۰ ام آخرين پست وبلاگه.

با تشکر

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:31  توسط نازنين 

سلام.

من اسم وبلاگو بعد از حدودا ... حتی نمیدونم چند ماه بود تایپ کردم. من از این ۲سال گذشته خیلی متنفرم و سعی کردم همه چیز زندگیمو که تو این ۲سال بوده فراموش کنم. حتی نمیخوام راجع بهش فکر کنم. این وبلاگ منو یاد گذشته و اشتباهاتم مینداخت و از اونجایی که تو چندین و چند ماه اخیر با خودمم قهر بودم سراغ هیچ کسی نرفتم و سعی کردم آدم جدیدی بشم حتی وقتی یکی از نزدیکام گفت تو وبلاگت یه اتفاقایی افتاده و یه همچین چیزایی که یادم نمیاد (چون اصلا نذاشتم چیزی بگه) نیومدم اینجا گفتم اصلا راجع بهش بامن صحبت نکن چون شب که میخواستم بخوابم فکرش اذیتم میکرد دلم میخواست بیام به مکانی که تنهاییامو با خیلیا قسمت کردم اما نمیتونستم. نمیدونم تاحالا کسی اینجوری شده که یه چیزی رو بخواد فراموش کنه و نتونه؟ مثه یه بدی ای که به کسی کردی و به یارو ضربه زدی و میخوای عین خیالت نباشه اما شب که میخوای بخوابی هرچی میخوای به چیزای دیگه فکر کنی نمیشه و این مساله مثه خوره میوفته به جونت. همش میگفتم خداکنه این بلاگفا منحل بشه که من بخوامم نتونم برم.

امشب یه شب بزرگ واسه یکی از دوستامه ... شمارشو نداشتم ... نمیدونسم از کجا پیداش کنم ... ID کاملشو نداشتم و بسیار عجیب که پسوورد میل خودمم یادم نبود.

اول اسم وبلاگو تایپ کردم اما تا وبلاگ باز شد واقعا از تپش قلبم نتونستم وبو ببینم. مثه دیدن یه دوست قدیمی بود که واسه یه سفر کلی برنامه ریزی باهاش کرده بودی لحظه ی آخر قالش گذاشتی و اون مجبور شده بره و دیگه روت نمیشه تو روش نگاه کنی. واقعا بعد از آخرین پستی که نظرم هست که نمیدونم چیه واقعا حتی ۱ بارم نیومده بودم اینجا. ترسیدم پستایی که تو این بازه زده شده رو بخونم و نتونم دیگه اینارو بنویسم. اصلا نمیدونم میتونم بخونمشون بعدا یانه. میدونم اگر اگر اگر اگر به جز من و شریکم کسی اینجا بیاد بگه گور بابات میخوام نیای به ما چه. چون دارم یه مطلب شخصی و اینجا مینویسم و فکر میکنم اومدن و نیومدنمم زیاد مهم نباشه. هیچکس از حال من تو این چند ماه خبر نداشت. تاکید میکنم "هیچکس"! و اگر کسی تو پستای قبل حرفی به من زده و منتظر جواب منه به خدایی که هممون میپرستیم من یک کلمه از پستای وبلاگو نتونستم بخونم حتی ۱ کلمه. نمیتونم.

تک شاخ عزیز تولدت مبارک ...

خیلی دوست دارم. چون محکمی ... چون همیشه خودتی ... بیشتر از تک تک واژه هایی که تو تمام وبلاگای دنیا نوشته میشه ...

متاسفم اگه اینجا اذیت شدی. متاسفم که به خودت لعنت میفرستی که اومدی اینجا. متاسفم اگه اذیتت کردم. متاسفم که نتونستم دوست خوبی واست باشم. متاسفم اگه تنهات گذاشتم. متاسفم که تو دوران طوفانی زندگی باهم بودیم و وقتی طوفان تموم شد و غبارا نشست من نبودم و تو بودی و یه عالمه خرابی که باید درست میشد. تنها بودی! تنها ...

متاسفم که دیگه تو دوران بچگی نیستم. متاسفم که به خودم میگم بزرگسال. متاسفم که جراتشو ندارم حرفاتو دوباره بخونم. متاسفم به خاطر رفتارم.

متاسفم که تو انقد خوبی. واقعا واسه این یکی خیلی متاسفم چون من نشستم منتظر یه بدی ... یه اشتباه که یه بهونه بده دستم که با خیال راحت دل بکنم از تمام این دوستیا. اما بهونشو دستم ندادی. متاسفم که انقدر صبوری. تو این اواخر منو مجبور کردی از خودم متنفر باشم. متاسفم که نتونستم فراموش کنم و متاسفم که به کسی که نه دیدمش نه حتی صداشو شنیدم انقد احساس نزدیکی میکنم. متاسفم که ضعیفم ... متاسفم که دروغگوام و از همه بدتر متاسفم که همیشه مجبورم از خودم متنفر باشم ... "متاسفم که همیشه واسه خودم متاسفم!"

کاش توهم بد بودی که من واسه بد بودنم خودمو سرزنش نمیکردم و قضیه ی این به اون در میشد. مثه کسی که منتظر باشه به خاطر اشتباهش یه تودهنی محکم بخوره اما طرف بابزرگواریش خوردش کنه و همیشه حسرت تو دهنیه بمونه رو دلش. متاسفم که از هری پاتر (چه کلمه ی غریبی!) متنفرم چون احساس میکنم اون منو تو این گردابی که همیشه نتیجش سرزنش کردن خودم بوده انداخت!

متاسفم که تاسف هایی که تو ۲تا پاراگراف بالا خوردم یه جورایی از خوشحالی تا ته قلبمو می سوزونه! و تاسف آخرم پای این باشه که چرا همیشه پستام توی بهترین وبلاگ دنیا باید اینجوری باشه.  

تولدت مبارک "دوست" نازنینم ... کلمه ی دوست کلمه ی خیییییییییییلییییی بزرگیه و به این راحتیا نمیشه ازش استفاده کرد و به نظر من این بزرگ ترین اشتباه لفظی مردمه که به خیلیا میگن دوست!  تو واقعا "دوست" منی. با همون صبر و عشق و گرما و معرفتی که کلمه ی "دوست" یاد آدم میندازه. ببخشید که این بدترین تبریکی بود که بهت گفتن ... خوشحالم این پست منو مجبورمیکنه بیام و ببینم تو اومدی یا نه ... خوشحالم که بازم دارم اسم وبو تایپ میکنم!

تولدت مبارک ...

                                                                                                                  بابای!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:31  توسط نازنين  | 

میدونم به شدت به خودم دارم دروغ میگم ولی این یه مسئله ی روانیه من واقعا واقعا تحمل و طاقت خلا تو آرشیوو ندارم مثه کسیکه یه تیکه از بدنشو از دست داده و سعی میکنه همه جوره مخفیش کنه. واقعا از این کارم شرمندم ولی دست خودم نیست ...

                                                                                                                ۹/۹/۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:48  توسط نازنين 

        ۹/۹/۸۹
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:50  توسط نازنين 

        ۹/۹/۸۹
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:52  توسط نازنين 

        ۹/۹/۸۹
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:51  توسط نازنين 

سلام آقایون خانوما.

تک شاخ می نویسه. شایدم نازنینه نمی دونم. اعتراف سنگینی می خوام بکنم که باورش براتون سخت میشه. نازنین خود منم. هیچ نازنینی در کار نبود خود من بودم که چهار سال شما رو علاف کردم. خودم هم نه که بخوام اوسگول کنم کسی رو تازه فهمیدم خودمم. یه قسمتی از ذهن من همیشه نازنین بود. اون بود که می نوشت. من نازنین رو بدون اینکه بدونم خودم ساختم و پرداختم و وبلاگ باز کردم و همه رو جمع کردم اینجا و بعد اون یکی قسمت از ذهنم رو هم کشوندم اینجا. اینجا برای شما وبلاگ بوده برای من حکم یه داروی روانی رو داشته که توش قسمت تک شاخ ذهنم با قسمت نازنین ذهنم همیشه درگیر بودن. تازه الان می فهمم. بهش میگن اسکیزوفرنی. نازنین تو ناخودآگاه من ایجاد شد بعد تحملش برام سخت شد دوباره از ذهنم حذفش کردم. به خاطر همینه که نیست من بدون اینکه خودم خبر دار باشم نازنین رو حذف کردم از ذهنم. ۳ ماه پیش. ناخودآگاه. راستش این تنها راهیه که می تونم اتفاقات پیش اومده رو توجیه کنم. این بار با خودآگاهم مینویسم، الان تک شاخم و وجود نازنین رو دارم تکذیب می کنم، چنین شخصی اگه هست و ادعا داره که یه شخصیه جدا از من، بیاد اینجا و اعاده ی هویت بکنه. من که شک دارم.


چاره ای نیس.
در ضمن برام جالبه که نازنین (که خود منم) نفهمیده یا خودشو زده به اون راه که وقتی بالای یه پست می نویسم پست اردی بهشت یا خرداد، در واقع اینکار طعنه ای بیش نیست به این رویکرد جدید وب و نازنین (که خود منم)
نازنین هیچی عوض نشده. اگه هنوز منتظری عوض بشه و به خاطره همینه که نمیای حرفی نیست.

بابای. تک شاخ.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:6  توسط نازنين 

        ۹/۹/۸۹
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 14:51  توسط نازنين 

قصور چند روزه ی ما رو ببخش با آن قلب بزرگت، نازنین... همه آرزوهایت را کوله بار کن، به دوش برکش، جاده ها را بپیما، نازنین... بیست سال گذشت، نازنین، از مطلع بی فرجام غزل زندگانی ات. بیست سال گذشت، از شکوه بی تمام روح باشکوهت. و تو هنوز، برای من یک سطر هم شعر نسرودی، ساز ننواختی، ای شاعر ترین محبوب شهر، هنوز. نمی دانم شاید معنی هنوز را نمی دانی. وقتی می گویم هنوز، [...] تولدت مبارک نازنین. بیشتر از این از دستم کاری بر نمیاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:47  توسط نازنين  | 

مردی کنار ساحل دریا راه میرفت ... ساحلی که معروف بود به ستاره ی دریایی به خاطر اینکه هر بار با موج هاش هزاران ستاره ی دریایی رو به کنار ساحل می آورد و ساحل پر بود از ستاره ه ای دریایی بی نظیر ... البته اگر آب دوباره اونارو به دریا بر نمی گردوند همشون کنار ساحل خشک میشدن و میمردن و این تنها نکته ی باعث تاسف همه توی این ساحل بود ...

کنار ساحل به مردی برخورد که ستاره های دریایی را که آب با خودش می آورد رو یکی یکی از روی ماسه ها بر میداشت و به سوی دریا پرتاب میکرد.

با خودش گفت این مردک دیوانست که فکر میکنه میتونه همه ی ستاره های دریایی رو نجات بده ...

داد زد: هی مردک، با خودت چه فکری کردی؟ فکر کردی میتونی همه ی این ستاره هارو به دریا برگردونی؟

مرد بدون اینکه لحظه ای بین پرتاب ستاره ها به آب وقفه بندازه داد زد: نه، من فقط ستاره های خودمو به آب بر میگردونم ...

و چند دقیقه بعد در غروب بی نظیر دریا، دو مرد ایستاده بودند و ستاره های دریایی را از ساحل به دریا پرتاب میکردند ...

                                                             ***

داری توی یه جنگل تاریک راه میری ... اون بیرون روزه اما چون جنگل یه سقف بزرگی از شاخ و برگ رو سرت درست کرده نمیتونی روشنایی رو ببینی ... چندتا برگ اون بالا باید بیفته تا تو بتونی شعشعه های نورو ببینی که روی زمین افتادن و نشون از بالا اومدن خورشید اون بالا بالاها دارن ...

امروز یه برگ دیگه از درختای جنگل تک شاخ قصه ی ما افتاد و یه نور دیگه توی زندگیش تابید ...

سلام!

جناب تکی تولدت مبارک! ایشالا ۲۵۰۰ سالت بشه ... دیگه پیر شدی ... دقت کردی من این جمله رو هرسال بهت میگم؟ ااا یه ۴-۵ سالی گذشت از دورانی که باهم یکی شدیم ... دبیرستان بودی؟ آره به نظرم. دنیا خیلی زود میگذره هی هر سالم بدتر میشه. ببین "واقعا" به معنای واقعی کلمه دلم واست تنگ شده. میگن آرزو های آدم روز تولدش براورده میشه توروخدا اگه به یاد ما افتادی آرزوی مرگ و میر و مریضی و اینا نکنی ...

دانشجوهای مملکت چطورن؟ پشت کنکوریا مدرسه ای ها؟ مهندسا و انترنای عزیز؟ دکتر تو چه طوری؟

همه خوبین؟ دیگه اونطوری جواب نمیده همه دیگه مهندس و دکترن میان اینجا و میرن ... دیگه به این منوال وبلاگ داری - که همون نداریش بهتره - عادت کردم ولی خدایی بیاین هر ۲-۳ ماه یه بار یه چت کنفرانس توپ بذاریم همه جمع شیم. خدایی گفتما هممون از پردیس و مینا و دنی و صابر و گراوپو پروتی و لیلا اینا و اینا بگییییییر تا همین خود من و تکی! ببینم اسماتون هنوز همینه یا عوض کردین همه؟

دلم تنگ شده ...

دوستم تولدت مبارک ... به نظر من تولد هیجان انگیز ترین روز توی هرساله برای یه آدم ... امیدوارم همیشه خوشبخت باشی و به آرزوهات برسی. اگرم ناراحتی ای چیزی از ما داری دیگه همین روز تولدی همه رو بریز دور ... دمت گرم.

حالا تکی مام یه ستاره ی دیگه از ستاره های خودشو پرت کرد سمت دریا ...

 

 

بابای (با خودم گفتم دختر تو سنی ازت گذشته سنگین تر خداحافظی کن ... چه کنم عادته دیگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:14  توسط نازنين  | 

من کم آوردم آقا. من روحم خبر نداشت آخر وبلاگ این طوری لوس و مسخره و چرت و مزخرف میشه. من چه میدونستم؟ من تو زندگیم مگه چند بار نوجوان پر شر و شور و کله خر شده م؟ فقط یه بار. کسی هم بهم برنگشت بگه روحتو که اینجوری تیکه تیکه می کنی میذاری رو یه وبلاگ بعدن نمیتونی جمعش کنی و نگهش داری و باید فقط حسرت بخوری.

نازنین اگه معنای حرفایی که اون دفعه بهم گفتی اینی باشه که الان بعد از چند ماه تازه متوجه شدم فقط جای تاسف و تعجب داره که چطور با چه فکری با چه ذهنیتی نقطه ی عطف زندگی من تا الانو طوری مضحک کردی که خودمم خنده م میگیره. بعد تازه باحالش اینه نمی تونم بذارمش به حساب کج فهمی خودم، چون جور دیگه ای تعبیر نمی شه حرفات. الان اصلا نمیتونم عصبانی هم باشم نمی تونم جدی بگیرم نمی تونم هم جدی نگیرم. میگن دنیا یه جنگله پر از حیوونای نفهم و احمق، اونوقت من تو یه باغ وحش اسیرم. داستان منه.

برام سنگینه واقعا خب. یه لحظه دقت کن! ببین چقد پیچیده س! تفسیر من از اتفاقات اخیر زندگیم اینه. تواضع و این شعرا رم میذارم کنار. من داشتم تماشا می کردم که همه ی اطرافیانمون دارن بزرگ می شن و میرن سر کار و زندگیشون و وبلاگ رو ول می کنن. من از همشون بیشتر می فهمیدم. نمی خواستم اون زندگی ای رو بدست بیارم که میدونستم آخرش کجاست. هیشکی نمی فهمید. همه ی اطرافیانم نه تنها می خواستن چیزیو بدست بیارن که من به شدت خسته کننده میدونستم، بلکه فک می کردن حد نهایت زندگی همونه. زندگی من هم داشت تو یه قالب می افتاد مث زندگی بقیه. مجبور شدم برم دانشگاه در حالی که میخواستم فیلمساز بشم داستان بنویسم. هر کی می دید منو زیر چشمی نگاه می کرد می خندید به احمقیم. ولی من می دونستم راهی که زندگی معمولا توش میفته راهی نیست که من بخوام. تا اینکه فهمیدم این چیزی که تو این وبلاگ زهرماری پیدا کردم چیزیه که میخوام. همون کلمه ی اسمشو نبر. همه چیمو حاضر شدم بفروشم به یه پول سیاه جاش اینو بخرم. نتیجه شو خودت می دونی چی شد. فقط امیدم به این بود که تو بفهمی. تقصیر تو هم نیست که دغدغه ت این نبود.

بی خیال دیگه سخت تر از این نشه. بیا بگیر اینم پست آبان ماه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:19  توسط نازنين  | 

میدونم کلاه گذاشتن سر خودمه و این یه لکه ی ننگ تو تاریخ وبلاگه و با رنگ ننگ پاک نمیشود و از این شعرا. اما واقعا واقعا طاقت ندیدن ماه ۷ و تو آرشیو ندارم. و بالاخره دستم به تغییر تاریخ پست مطلب آلوده شد ... به بزرگی خودتون این کار ننگینو ببخشید.

الان تو آذریم و یادم به مهر فراموش شدمون افتاد ...

تقلبه دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:39  توسط نازنين  | 

دل و دماغ نمونده واسم.

تاحالا شده احساساتت یه شبه تغییر ۱۸۰ درجه کنه؟ نگاهت عوض شه؟ نمیخوام نمک به زخمت بپاشم.

واقعا که گل گفتی تکی. هر روز داریم یه مشت خاک رو خاطراتمون میریزیم. بیا مثه قبلنا (چه جوری می نویسنش؟) مثه گذشته ها باشیم. تو که میدونی چی میگم؟ من آدم خاطره بازیم. نمی خوام قسمتی از ۴ سال و اندی زندگیمو بریزم تو مقبره ی خاک خورده ی ذهنم. امیدوار بودم تو اینکارو بکنی که نکردی.

نمیدونم دیگه چی بگم. از تک تک اونایی که اومدن و با فهش و اون حرفای اونجوری و دیدن این وبلاگ کفگیر به ته دیگ خورده ی سیاه و مرده رفتن بیرون تشکر میکنم. از محسن و مینای عزیزم تشکر میکنم. از همه ی عوامل و مسئولان بلاگفا تشکر میکنم که این فرصتو در اختیار من گذاشتن!! از همین حرفا.

امیدوارم منو ببخشید. تکی امیدوارم تو هم منو ببخشی و درک کنی. البته همچین توقعی ندارم چون من ادم بی نهایت احمق و بی شعوریم خودتم فهمیدی به احتمال زیاد.

 

                                                                                                      (( به امید روزای شادتر ))

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط نازنين  | 

سلام.

آپ می کنیم که آپ کرده باشیم ... آپ میکنیم که آرشیو از فروردین عقب نیفته و جای علامت سوال واسه خودمون میمونه که چطور ما پست عید نداشتیم.

نشون میده دیگه "بوی عیدی بوی توت ... بوی کاغذ رنگی" از کلمون افتاده کلمون بو قرمه سبزی گرفته.

من از همتون بدترم اصلا طرف من نیاین که حالتون بهم میخوره.

به به ... به به کار و زندگی و خطی مشی و اینا که نداریم پست میزنیم دور هم باشیم (دور از جون تکی)یه سفره ای پهنه یه استفاده ای بکنن همه ... بــــــــــــــــله

دیگه چه خبر. حال و احواله دیگه. چقدر بده آدم ندونه خودش چی میخواد. الان من همون جوریم. بروبچه های دانشگاهی چه خبر. الان سوم و پیش تو بچه هامون زیادنا. کلا همه بزگ شدن.

میخواستم اینجا تبلیغات خاتمی بکنم که نامردی کرد کشید کنار. دیگه این یه کارم نمیتونم بکنم. البته نه وبلاگ ماها کلا همه وبای این خطی همین شده اما چون ما نبوغمون زیادی گل منگلی بود من یه انتظار دیگه ای از خودمون یا حداقل خودم داشتم.

به جون خودم انقدر سرم شلوغ بود که سه هفتس حموم نرفتم (من جرج جنگلم) الانم یه وقتی واسه حموم وا کردم نشستم پای کامپیوتر.حموم میره تا یک ماه دیگه احتمالا تا آخر هفته تجزیه میشم.

خیلی شرم آوره بعد از ۲ سال اومدن شر و ور گفتن اما واقعا چیزی ندارم بگم. شاید فکر کنید کار ما به آخر کشیده اما شده ۵ سال درمیون بیام اینجا دالی کنم برم یادم نمیره اسم اینترنت تو ذهنم با اسم این وبلاگ گره خورده. البته کلا مهمم نیست چون من مینویسم تکی میخونه و شاید یه نفری که مسیرش به اینجا بخوره البته حقم با اوناست. ازین میترسم تکیم بذاره بره.

 

کلا خوب باشید ... ایشالا با این هوای تمیز تا چند وقت دیگه هممون سرطان ریه و پوست میگیریم دیدار به قیامت میشیم خدام که قهرش گرفته بود امسال از بی آبی کم نذاشت قربون مرامش.

دیگه بسه از درودیوار گفتن.

موفق باشید ...

                                   آدم باشید ...

                                                                 نگران نباشید ...

         تکلیفمونو بالاخره با خودمون روشن میکنیم ... (من باید برم طراح تبلیغات بانک بشم)

 

                                                                                                                               بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:43  توسط نازنين  | 

هوهوي باد و هاي و هوي بهار ... برف و برف ...

نفسمو ميفرستم سمت پنجره و يه لايه بخار روي شيشه رو ميگيره ... با انگشتم روي شيشه مينويسم:

مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

چشمامو ميبندم ... ذهنم مثه كوچه هاي اين شهر ... مثه آسمون و مثه درختا سفيد سفيده ...


راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست

پنجره رو باز ميكنم ... برفا با شكلاي عجيب و غريبشون از آسمون ميان پايين ...

من پر از بال و پرم ... من پر از پروازم ...

دستامو باز ميكنم ... ميچرخم و ميچرخم و ميبينم عاشق شهريم كه زشتياش زير برف سفيد و پاك دفن شده ...

چهارمين باره كه همچين احساسيو دارم ... اين دفعه بيشتراز قبل ... پرم از برف، سپيدي، پاكي ... چه درونم تنهاست ...

ميشينم پشت يكي از بهترين دوستاي الكتريكي زندگيم ... مثل هميشه وفادارانه در اختيارمه ... روشن و آماده ...

ميشينم و مينويسم  ... "اینجا کماکان پرشین هری پاتر است!" و تمام احساسمو، تمام برف و درخث گنجشكايي رو كه تو ذهنم دارم با اين چند تا كلمه آزاد ميكنم ... با تمام وجودم مينويسم ...

اين چهارمين باره كه اين كارو ميكنم ... چهارمين باره كه بعد از سه روز فكر كردن بازم نميدونم چي بنويسم ...

شب ... اتاقم ... ديوار ... لامپ چراغ مطالعم و ليوان آبي كه يه هفتست اينجاست همه بهم ميگن بهترين جمله رو نوشتم ...

اين چهارمين باره كه به دوستايي فكر ميكنم كه نه ديدمشون ... نه ميشناسمشون ... نه ممكنه اسم واقعيشونو بدونم  و شايد ساعت ها ازشون دور باشم ... اما عاشقانه ۴ برابر دوستشون دارم ...

درونم تنهاست؟

نه ... درونم پره از عشق و ستاره ...

پر از واژه ... پر از ماه ...

و خواه ناخواه ما کماکان با کم و کاست در خدمتیم و اینجا کماکان پرشین هری پاتر است ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:31  توسط نازنين  | 

اپیزود اول: شهر بی خورشید

دو هفتس هرچی آسمونو نگاه میکنه خورشیدو نمیبینه ... هرچی سرشو تو آسمون میگردونه میبینه هیچ خبری از خورشید نیست.

اسمشو چی بذاره؟ شب؟ ... نه شب پر از قشنگیه ... پر از عشقه ... اسمشو چی بذاره؟ تاریکی مطلق؟ سیاهی خفقان آور؟

یه روشنایی نامحسوسی وجود داشت و یه نوری سوسو میزد اما اونم دیگه رمقشو از دست داده.

وسعت دنیا چقدره؟ حتما از شهری که خورشید دیگه توش بالا نمیاد بیشتر نیست؟ یعنی نباید باشه. شایدم دیگه دنیایی در کار نیست که خورشید زمینو ول کرده رفته ... اگه دنیایی وجود داشت اطراف شهرو صدای کر کننده ی سکوت پر نکرده بود.

درسته هر روز صبح خورشید تو همه جای دنیابالا بیاد و نور و گرماشو نثار همه ی مردم دنیا کنه و اینجا نه خورشیدی باشه ... نه نوری باشه ... نه گرمایی ...

چشماشو میبنده و ارزو میکنه اینبار که از پنجره آسمونو نگاه کرد خورشیدو ببینه که داره نور و گرما و زندگیو به مردم شهر برمیگردونه ...

چشماشو آروم باز میکنه ...

خورشید داره با تمام وجود از پنجره میتابه ... انگار نورشو از تمام دنیا جمع کرده و از پنجره فرستاده تو اتاق ...

                                                                                                          میتابه ...

                                                                                       "از همیشه پرقدرت تر و نورانی تر"

پی نوشت: ۱۳ روزه داریم خون گریه میکنیم ... از نامردی ... ناعدالتی ... بی وجدانی ...

خدایا چرا هرچی بلاست سر مسلمونا میاری آخه؟ چقدر جنگ؟ چقدر خون؟ دیگه به قرآن زمینم شاکیه از این همه خونی که به خوردش میدین ... چرا نسل کشی؟ چقدر ظلم آخه؟ کو حقوق بشر؟ کو یونیسف؟ کو صلح جهانی؟ اگه یه نظامی آمریکایی اینجا یه خال به دستش بیفته همه سازمانای حقوق بشر و کوفت و زهر مار، مارو بمب بارون میکنن اما هر روز ۱۰۰ تا بچه دارن تیکه تیکه میشن هیچی به هیچی اینا حقشونه اینا که آدم نیستن ... کفش خودمو تمام بچه های وبلاگو از همینجا میزنم تو سر صهیونیستای بی پدرمادر که روزی ۱۰۰۰ بار قلب مارو درمیارن و تیکه تیکه میکنن.

                                                                                             گلو رو میشه برید اما فریادو نه

 

اپیزود دوم: بت

شب عاشورا ... یه شهر کوچیک پر از مردم مومن ... همه وایستادیم منتظر یکی از محله ها تا دسته ی عزاداریش با علامت و صف زنجیر زنها و سینه زنها وارد این محله بشن که ما هستیم. این رسمشونه که یکی از محله ها به خاطر یه علمی که چندصد ساله دارتش و خیلی قدمت داره و علم دست حضرت ابوالفضل هم هستش شب عاشورا بره محله های دیگه و محله های دیگه هم میزبانی میکنن. هوا خیلی سرده و همه جا پر از شیرکاکائو داغ و چایی و شربته.

بالاخره اول از همه علم دست حضرت ابالفضل وارد میشه تا بره مسجد محله. وقتی که علم تو دیدرس مردم میاد همهمه به پا میشه ... یکی میگه من خودم دیدم پارسال علم یه کرولال و شفا داد ... اونیکی میگه آقابزرگ آقا اسماعیلم این علم شفا داده ... اونیکی میگه پارسال خواهر شوهرم بچشو از همین علم گرفت ... صدای صلوات و طبل و سنج و نوحه میاد ... ۳ تا گوسفندو جلوی علم میکشن. علمو میارن پایین و مردم از سر و کول هم بالا میرن تا نوک انگشتاشون به علمی بخوره که یک ساله گوشه ی تکیه ی محله بوده و داشته خاک میخورده ... مردم حاجتاشونو میگن و گریه میکنن و از گلابی که روی علم میریزن تبرک برمیدارن و من دارم اینور حسرت میخورم ...

پی نوشت:  درسته اینا جزو فرهنگ عاشورای ماست ... اما باید به اینم دقت کنیم که صرفا علم کسی رو شفا نمیده. حتی حضرت ابوالفضلم نیست که کسی رو شفا بده ... این خداست که همه چی دستشه و فکر کنم این یه ذره واسه مردم ما دور از نظر شده که دست به دامن علم میشن. آخرم دستی رو که بالای علم بوده رو میشکنن و اون بزرگای محل به زور اون قسمتو از مردم میگیرن تا به علم جوش بدن. این هیچ فرقی با بت پرستی نداره اینا همه وسیلن تا توجه خدا جلب بشه یا چمیدونم امام ها و امام زاده ها همه بهانه اند واسه گرفتن رضایت خدا وگرنه مگه اونا خدان که بخوان شفا بدن؟

من مخالف دسته و فرهنگ عاشورا و از این حرفا نیستم اما ما ایرانیا شور هرچیزیو درمیاریم.

 

اپیزود سوم: عروسک خیمه شب بازی.

همونجا، همون دقیقه ...

بعد از اینکه علم وارد مسجد میشه صدای نوحه و طبل و سنج بلند تر میشه و دسته ی سینه زنها وارد میشن ... بعد از ده دقیقه که وایستادن وارد مسجد میشن و پشت سرشون دسته ی عربها میان و صدای "انا مظلوم حسین" همه جا میپیچه و بعد از اینکه ۷-۸ دقیقه وایسادنو تو سرو صورتشون زدن میرن که وارد مسجد شن که یهو میبینیم صدای ناله و گریه ی مردمی که جلوتر از ما هستن بلند میشه. رو پنجه ی پامون وایمیستیم ببینیم چه خبره که میبینیم یه مردی یه ابای سفید و خونی تنشه تو آستیناش خالیه (یعنی دستاش توی لباسه و از آستینا بیرون نیست انگار دست نداره) و یه سربند و پوشیه ی سبز خونی هم روسرشه که از جایی نزدیک چشم پوشیه یه تیر زده بیرون (فهمیدین؟ یعنی یه تیرو چسبوندن اونجا که جای چشم پوشیست انگار تیر رفته تو چشم آقاهه) و بیچاره یارو که با اون پارچه ی کلفت سبز روی سورتش هیچ جارو نمیبینه ۳ نفر از سه طرف یارو رو گرفتن تا تو سرپایینی نخوره زمین و روی هم رفته یه موجود حقیر که فقط به درد دلسوزوندن و گریه ی مردمو درآوردن میخوره که اتفاقا کار هم میکنه و از جلوی جمعیت که رد میشه مردم اونو به عنوان نماد حضرت عباس میبینن میزنن تو سر خودشون و گریه میکنن ... جلوش ۵ تا گوسفند میکشن و یارو بنده خدا ۱۰ بار سر میخوره تا بتونه از سرپایینی بی دست و بدون دید پایین بره و وارد تکیه بشه و بعدشم دسته ی زنجیر زنا و علامتای ۳۵ پر و ۴۰ پر میان اما من دیگه بقیشو نمیبینم چون دیگه تو حال خودم نیستم ...

پی نوشت: اسم عباس که میاد تن مردم میلرزه ... اسم ابالفضل که میاد آدم یاد شجاعت بی حد و اندازه و یه مرد شجاع که واسه دفاع از خانوادش میره با این همه دشمن یه تنه میجنگه جوری که وقتی دستاشم قطع میکنن سوار اسب به طرف هرکی میرفته یارو از ترس از شجاع مردی که یه تنه ۱۰ نفرو حریف بود میره عقب و هیبتش قویترین مردا رو میگیره ... آخه انصافه آدم یه همچین آدم شجاع و بی نظیری رو تو یه همچین قالبی بگنجونه که از سر ترحم بشینیم واسش گریه کنیم؟

خندم میگیره به خدا ... امام حسین یه همچین مرد بزرگی که تمام زندگیشو از دست داده واسه دفاع از اعتقادش ... یه منبع علمی بی نهایتو میان واسه اینکه اشک مردمو دربیارن میگن اون چشمای خمارو اون قد بلند و چمیدونم ابروای کمون چه جوری بره زیر خاک و زینب دیگه بابا نداره و علی جان چرا جواب فاطمه رو ندادی و از این حرفا به خورد مردم میدن ... عوض اینکه ۴ تا حرف درست و حسابی بزنن از دلیلای عاشورا بگن از شجاعت بگن از فداکاری بگن از صلابت حضرت زینب بگن تا مردم محض رضای خدا چندلحظه فکر کنن ... یه جوری از امام سجاد و مریضیش میگن انگار دارن درباره ی یه انسان کوچیک حرف میزنن و تحقیرش میکنن ... نمیگن همون حضرت زینب اگه شمشیر دستش میگرفت چه جوری یه سپاهو حریف بود یا نمیگن همون امام سجاد اگه مریض نبود چه جوری امامت ادامه پیدا میکرد ... از فکر پشت عاشورا نمیگن از صلابت علی اکبر و هیبت حضرت عباس نمیگن ... و کسی نمیگه این قیام بود که دینو سرپا نگه داشت ...

همینه که وقتی یه یهودی یا مسیحی از امام حسین و عاشورا به عنوان یه الگو و یه حماسه حرف میزنه میفهمیم چقدر ما خودمونو تو جنبه های مسخره و جانبی دین غرق کردیم ...

 

اینم پست دینی-سیاسی ما. باما همراه باشین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:10  توسط نازنين  | 

سلام ...

خوبه همه از دست هم راحت شدین ... مثه اینکه مام کم کم داریم میریم تو خاطره ها ...

خب من اومدم تو ابن وبلاگ معلق در هوا و زمین بگم من به خاطر مسائل شغلی بابام داریم به یه جای خیلی دور اسباب کشی میکنیم. البته تگه کسی باشه که بهش بگم ...

دلیل سر نزدن و اینام همین بود و این همه دوندگی ... ما میریم و خانواده عموم اینا (بهاره اینا) هم بعد از عید میان ... منم خیلی اعصابم سر ین مسائل خورد بود و افسردگی گرفته بودم ... در هر صورت مطمئنا وقتم آزادتر میشه خیلی بعد از این مسائل چون فعلا که ظاهرا کاری ندارم و وقتم آزاد ...

ممنون از نظراتتون ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:45  توسط نازنين  | 

چنتا پسر تو این وبلاگ میان؟ میتونین متنو نخونین متن یه متن فمنیستی کامله ... اعتراض بی اعتراض ...

هرچقدر بگیم حقوق مردا و زنا یکیه حق دخترا و پسرا یکیه بازم تفاوته بازم مرز بندیه ...

من از دختر بودن خودم ناراضی نیستم ... اما یه جا خوندم که هیچ مرد سالم و عاقلی نمیگه کاش من زن بودم ... اما چنتا زن میبینین تو خیابون که مثه مردان؟

هرچقدر بگیم بازم تفاوت هست. من دختر آزادیم نسبت به دخترای دیگه ... اما نه اون آزادی که دلم بخواد ...

من نمیتونم قاضی بشم ... نمیتونم رئیس جمهور بشم ... نمیتونم رفتگر بشم ... نمیتونم کشتی بگیرم ... نمیتونم قهرمان شنای دنیا بشم ... نمیتونم دیوید بکهم بشم نمیتونم هری پاتر بشم نمیتونم مجری فوتبال بشم ... نمیتونم یه کمدین واقعی بشم نمیتونم خواننده بشم ... نه دقدقه ی من اینا نیست ... اینا واسه درک کساییه که درک نمیکنن ...

میتونم ماری کوری یا رولینگ یا خیلیای دیگه بشم ولی شاید دلم نخواد ... شاید بخوام رئیس فدراسیون فوتبال بشم ... شاید بخوام وزنه بردار بشم ...

چرا همیشه اینطوری بوده؟ چرا ما نباید بریم خواستگاری؟ چرا ما نمیتونیم دنبال پسر مردم راه بیفتیم و پسره از ترس باباش به گریه بیوفته که خانوم ول کن برو؟ چرا ما باید تو شب از کوچه ی تاریک و خلوت بترسیم؟ یا حتی تو روز روشنش از یه جای خلوت بترسیم؟ چرا ما نتونیم انتخاب کنیم؟ چرا وقتی میریم لب ساحل نتونیم از دریای خدا استفاده کنیم و یه مرد گنده بیاد به ما بگه پاچه شلوارتو بده پایین؟ یعنی ما حق استفاده از این چیزا رو نداریم؟ چرا تو ارکستر سمفونیک تهران فقط ۴ تا دختر میتونن قبول شن؟ چرا از قبولی دانشگاهای سراسری تهران تو فوق لیسانس ۷۰٪ خانه دار میشن؟ چرا ما باید همش دو به شک باشیم که مارو واسه خودمون میخوان؟ چرا ما باید تو خواستگاری چایی بیاریم؟ مگه چایی آوردن از شان پسر کم میکنه ماشالله همه پسرا که خواهر شدن دیگه اینم روش ... چرا وقتی تو اینترنتی همیشه پسرا با تفکر اینکه الان دختره رو اسکل میکنم باید بیان؟ چه طرز فکریه؟ نمیخوام شعار بدم دارم واقعیتو میگم. چرا وقتی یه زن ماشینش تو خیابون خاموش کنه میگن زنه دیگه همشون همینن ولی یه مرد خاموش کنه هیچی به هیچی ...

برای من زور داره که کسی تو تلویزیون اظهار نظر کنه که باید سهمیه ی دانشگاه دخترا رو کم کرد چون باعث میشه پسرایی که میتونن تو دانشگاه وارد شن و بازار کار بگیرن حقشون ضایع شه ...

واسم زور داره که یه آدم معروف سیاسی بگه باید زنا رو کتک زد اگه بی حجاب باشن ... مگه بدبخت زنا چه گناهی دارن؟ واسه چی دخترا احساس کمبود میکنن انقد آرایش میکنن؟ از بس به بدبختا بی توجهی میشه ... وقتی به کسی بی توجهی بشه اونم سعی میکنه با ظاهر سازی و این حرکتا خودشو نشون بده ... منظورم توجه اونوری نیست منظورم مقبولیته ...

برام زور داره که وبلاگای دخترا این ریختیه و همه ی بازدید کننده هاش یه سری دختر احمق دیگن که فقط بلدن شر و ور بگن ...

برام وحشتناکه وقتی یه حرف به ظاهر سنگینو توی نت به کسی بگم و اون بگه خودمونیم خدایی تو پسر نیستی؟ دخترا از این حرفا نمیزنن ...

دست خدا درد نکنه ... اما بال های خانواده و آغوش گرم خانواده و ستون خانواده و غذا پختن و شوهر داری و تولید نسل و راضی کردن مردا از همه لحاظ و ... از نظر من کافی نیست. اصلا کار نیست ... وقتی من حتی حق ندارم برم استادیوم ... وقتی حتی نمیتونم با دوچرخه تو اتوبان برم یا وقتی شب میرم دم در کوچه تا به دوست همسایه ی روبه روم یه دفتر بدم کسی منو ببینه بگن دختره خرابه ... دیگه میخوام چه کنم ...

دوست ندارم مرد باشم به خاطر همه ی آزادیایی که از زنا گرفتن ...

به زن بودنم افتخار نمیکنم حتی اگه رئیس جمهور بشم ... تو آمریکاشم همینه ... دختر دختره و دختر محدودیته اما دختر ضعف نیست ... ولی هیچ وقت قوی هم نیست ...

اینم یه متن فمنیستی کامل چون خیلی کفریم ...

من بابابزرگم دیابت شدید داره و بیناییشو از دست داده اعصاب حرکتیش خیلی خیلی ضعیف شده و به زور راه میره و انگشتاش دیگه حس نداره و نمیخوام واستون روضه بگم اما خدا سر هیشکی نیاره روز پدرم که بود و چون منو خیلی دوست داره من رفتم دو هفته باهاش شمال موندم. شماله چون مشکل ریوی و تنفسی هم داره و من از خدا میخوام تا وقتی زندم بابابزرگمم زنده باشه چون فکر میکنم تو دنیا اون تنها کسیه که واقعا منو دوست داره ...

از تک شاخ خیلی خیلی عذر خواهی میکنم من جاش بودم میذاشتم میرفتم ... دستت درد نکنه و اینا ... خلاصه شرمندم دیگه ...

اینم توضیحات ... اما خیلی واسم زور داشت چون تو این داهات گوره ای که من گرفتار بودم به زنا نونواییشون نون نمیداد و من از ۶ صبح تا ساعت یک ربع به ۱۰ داشتم نونوائه رو راضی میکردم که ۴ تا نون بهم بده ...

مرسی همه ... در هر صورت همه میرن شمال آرامش بگیرن من که از ترافیک و دود و دم شهر دور بودم به شدت احساس افسردگی میکنم ...

درضمن متنو مینویسن برای خوندن و نظر دادن ... اینم یه راهنمایی بود که جنبه ی یاداوریم داشت ... نخواستم کلکل دختر پسری راه بندازم فقط نظرمو گفتم بعدم توروخدا فردا حرف درنیاد که طرف فلانه (اخطار!) به خدا این فقط یه اظهار نظره ... با پسرام زیاد دشمنی ندارم فعلا یه کم شاکیم یه کم دشمنی دارم فقط ... شوخی بود ... (تکی قضیه همون توضیحیه که تو تو چنتا آپ پایین تر نوشتی ... اینکه فن بودن فحش نیست!)

راستی خوسرو (خسرو! بی سوادیه و ۱۰۰۰ درد و مرض) شکیباییم مرد ... دلم واسش تنگ میشه عجب دنیاییه پریروز تو دوقدم مونده به صبح داشت مصاحبه میکردا ...

                                                                                                              بابای
ویرایش این یکی ادمین:
(پستتو نخوندم هنوز ولی بعدا میخونمش)

چند روزی است که یک "خسرو شکیبایی" در آغوش خاک آرمیده است. او که یک بازیگر بود بازیگر خوب و توانایی بود و دارای بسیار صدای گرم و پر احساس و چهره ی زیبایی بود و قوی ترین بازیگر سینمای ایران بود. و من وی را بسیار علاقه می داشتم بود. یک عدد خسرو شکیبایی دقیقا و دقیقا برابر ۸ عدد ممدرضا گلزار، ۶ عدد امین حیایی و ۱۰ عدد حمید گودرزی می باشد. او به هنر های بازیگری بسیار آراسته بود و در فیلم "هامون"
 ژانگولر او با مخ تماشاگر دیدنی است. روحش شاد و نور به قبرش ببارد و امید است روزی بتوانیم تمام خوشگل های سه تا صد تومن سینمای خود را به هالیبود صادرات کنیم و به جایش سه تا از امثال خسرو شکیبایی را واردات نماییم. و به امید روزی که هر بازیگر ایرانی، خسرو شکیبایی خود باشد. صلوات...

خیلی خوشحالم که برگشتی نازنین.

                                                                                                             بابای.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:22  توسط نازنين  | 

۲ ساعت پس از متولد شدن کودک:

پدر کودک همراه با یکی از آن پرستار خوشکلا(!) وارد اتاق کودک میشود و پس از دیدن کودک خود میگوید: گوگلی مگولی جوقول موقول بابا! کچل کچل کلاچه! جینگیلی بابا! نگاش کن چه باهوشم هست. من نوعی بابا! (چون جنبه ی ملی دارد از من نوعی استفاده میکنیم!) بعد یه قابو که یه روزنامه توش هست با کلی اسم که دور یکی از اسم ها خط کشیده شده رو میاره به بچه نشون میده و میگه: ببین بابایی، ببین اسم باباییتو چه جوری تو جایگاه چهلم میدرخشه. من از تو توقع یه رقمیشو دارم!

۶ سال بعد:

روز اول پیش دبستانی من نوعی است. مادر و پدر جلوی در مهد کودک روبه روی من نوعی مینشینند و به جای اینکه به من نوعی دلداری بدهند که دارد کم کم ازشان جدا میشود میگویند: من نوعی خوشگلم! عزیز دلم میدونیم که خیلی باهوشو با استعدادی و تو این ۶ سال ثابت کردی خودت اول میشی. پس از همین الان باید شاخ آقا غوله رو بشکنی!

۱۰ سال بعد:

پدر: من نوعی، خرس گنده خجالت نمیکشی از این هیکلت من باید یه دونه بزنم در ...نت بری بشینی پای درس و مشقات؟

من نوعی هر شب خواب آن غول بی شاخ و دم را میبیند ... او حرف زدن را از یاد برده ... زندگی را از یاد برده ... من نوعی از هرگونه اظهار نظر و شرکت در جامعه محروم است! من نوعی فقط و فقط فکر جایگاه اول است چون چیز دیگری را نمی شناسد که به آن فکر کند و فقط به فکر شکست آن غول است. آن غول بی شاخ و دم که از بدو کودکی همراه او بوده.

«و جالب است بدانید من نوعی هنوز که هنوز است پس از این همه تلاش نمیداند پس از شکستن شاخ غول میخواهد چه گهی میل کند ... »

"قسمتی از کتاب: از کنکور تا کنکور برای رسیدن به کنکور تا کنکور را کنکور کنکوری کنیم و کنکور را کنکورش داریم تا کنکوری کنکورش را کنکور کند و کنکور شود و خلاص ... با اقتباس از اثر من نوعی با تلخیص و سرتاسر تصرف!"

 

سلام عزیزان دل،در این روز، در پایان همه ی خوشی ها! در آغاز راهی پیچپیچی و دهشناک ازتون میپرسم حالتون چه طوره؟ دیگه آخر کاره تا ۲-۳-۴ ماه دیگه از نازی و تکی و دنی و بقیه ی من نوعیا فقط یه کپه خاکستر میمونه! میدونم همتون الان پشت این متن دارین زار میزنین!!!(!) اینم سرنوشت ماست! والا قرض از آپ این بود که یکم با اوضاع روحی کنکوریای بدبخت بیشتر آشنا بشین و اینکه من دیگه نمیتونم کشکی کشکی آپ کنم خودتون گفتین که هری پاتر تموم شده و این حرفا. اومدم ازتون بخوام نظرتونو درباره ی آینده ی نوشته های وبلاگ بگین تا نویسنده های بدبخت تکلیف خود را دانسته و برای آپ کردن گیج گیجی نزنند که از چه دری بگویند و به چه دری بروند! من واقعا نمیدونم تکلیفم چیه الان دچار گمراهی موضوعی و موضعی هستم. این همه حرف هست اون موقع که تو ژانر فانتزی و این حرفا بودیم من مسیرم واسه خودم کامل مشخص بود. البته امیدوارم درک کنید که با توجه به موضوع فعلی و اسم بلاگ هدر ها به همان صورت خواهند ماند. 

این گوی و این میدان!

 

                                                                                                  قربان شما بابای!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:31  توسط نازنين  | 

نشسته بود پشت کامپیوتر و داشت یه تفالی به دخترای مردم میزد و یه چتی میکرد و  تو سایتای بد بد میرفت که سایته تا نصفه بالا نیومده بود که مامانه درو وا کرد و سایترو دید و پسره گرخیدو ... که مامانه گفت ای پدر سگ خجالت نمیکشی تو این سایتا میری؟ این کامپیوترو خریدیم بشینی پاش درس بخونی بری سرچ کنی چیزه خوب یاد بگیری نه چیزه "چیز"! خلاصه پسره رو حسابی شست و رفت و سیمای کامپیوترو از  فی خالدون قطع کرد و درو بست و پسره رو گذاشت با کلی فکرو خیال! تازه داشت از دختره شماره میگرفتااا ... ای به خشکی شانس! دیگه از این همه گیر دادنا خسته شده بود حالا مگه چی میشد ۴ تا سایت میرفت؟ پنجاه هزار تومن پول فیلتر شکن داده بود حالا پولرو با چه خون دلی جور کرده بود بماند! نذاشتن از گلوش بره پایین! دیگه تصمیمشو گرفت! پنجررو وا کرد و غافل از خطرات اجتماع پرید بیرون. پرید تو شهر ... به سوی آزادی!

خلاصه همینجوری تو شهر رفت و رفت و دیگه حوصلش سر رفته بود که دید یه سری واستادن اونور خیابون. یه یارو که خیلی هیکلی بود اومد سمتشو گفت: سلام! به من میگم (...) کوسه! چون از اشرار شهره از گفتن اسمش خودداری میکنیم. خلاصه گفت من فلانی کوسم. گفت میبینی این جوونا رو؟ میخوام قاچاقی بفرستمشون "اونور آب"! این جوون قصه ی مام که کلی از دنیای رنگ و وارنگ "اونور آب" شنیده بود با خوشجالی گفت در عوض چی میخواین؟ فلانی کوسه گفت هیچی واسه رضای اوستا کریم! حالا این پسره هم که یادش نبود که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمگیره با خوشحالی رفت و به جمع رنگ و وارنگ دختر و پسرایی پیوست که میخواستن برن "اونور آب"! خلاصه همشونو سوار یه اتوبوس کرد و بردشون ... رفتن و رفتن و رفتن! همش احساس میکرد که دارن به "اونور آب" نزدیک میشه. یهو ماشین واستاد و فلانی کوسه پیاده شد و رفت پشت یه جایی ... مثه اینکه میخواست با کسی صحبت کنه! سرتونو درد نیارم اومد و به همه گفت که همه پیاده شین که باید پیاده بریم "اونور آب"! رفتن و رفتن تا رسیدن یه جایی که از این سیمای خاردار که دور مرزا میذارن بود. خلاصه از یه سوراخی رفتن انور سیمه. کم کم داشتن همه بوی اونور مرزو حس میکردن که یهو این سیمای خار دار تکون خوردن و جمع شدن و تنگ شدن و همه رو تو خودشون اسیر کردن که تازه فهمیدن همه که اینا سیم خاردار نبودن یه سری طناب بودن. همه داد میزدن و اینا که یارو فلانی کوسه هه اومد و یه کیف پره پولو تکون داد و به ریششون خندید و رفت که اینجا تازه دستشون اومد که چه گولی خوردن. این توریه بردشون بالا و بالا و بالا و بالاتر و دیدن بــــــــــــــــــــــــــله واقعا دارن میرن "اونور آب" خلاصه اینکه گرفتنشون و هر کدومشونو کردن تو یه تنگ و دادنشون دسته بچه های مردم. الانم یه چند وقته آب تنگو عوض نکردن و این رفیقمون آخرای زندگیشه! اینم اجتماع ماست دیگه!

سلاااام به شماهایی که پشت کاپیوتر نشستین. بشینین بشینین واسه کوری مریضی اعصاب و ... خوبه.

آخ آخ آخ این بی پدر کنکور رست مغز آدمو میکشه. مامانم میگه چرا لکنت گرفتی؟ آخه این مغزه دیگه توان ردیف کردن کلمه ها پشت همم نداره. خلاصه بگیم که اینم زندگی ماست! امسالم مثه سال پیش و سال پیشش رفت و ما موندیم و سالای بعدی! سال بعدیو بعدیو بعدیو بعدیشم میاد و میره و ما باز همونجاییم که هستیم! خب منم مثه همیشه اصرار دارم بگم که ایشالا سال خوبی نداشته باشین و سال دیگه ام مثه امسال اگه براتون بد بوده بد بمونه و اگه خوب بوده بد بشه. و امیدوارم همتون روز کنکور خواب بمونین هرچی رغیب کمتر بهتر. دانشگاهیا ایشالا پشت هم مشروط بشن و بیوفتن. مدرسه ای ها الهی تجدیدشن. دیگه من نمیدونم هرچی بلا ملاس سرتون بیاد دیگه. به خاطر این مشکلات وبلاگ و آپ و اینارم ببخشید. کنکوره دیگه کنکوریا میدونن!

ما پا برجاییم ...

                                      مثه خاطرات سالی که گذشت ...

                                                                                       و مطمئن، مثل سالی که قراره بیاد ...

 

دوستون دارم ...   

                                                                                               عیدتون مبارک ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط نازنين  | 

اینجا پرشین هری پاتر است! نازنین داره صحبت میکنه! اینجا مهد نبوغ بزرگ ترین نویسندگان سبک های گوناگون است ... اینجا شیک ترین، بهترین، قشنگ ترین، Special ترین، شاخ ترین و بالاخره قدیمی ترین وبلاگ فعال تو ژانر خودمونه! و درحقیقت ... اینجا متفاوت ترین جاییه که سراغ دارین.

اینجا پرشین هری پاتر است! نازنین با شما صحبت میکنه! اینجا پره از خاطره های خوب و بد! اینجا پره از فریبکاری و خالی بندی! اینجا پره از راستی و عشق و از این شر و ورا که میگن! اینجا پره از آدمایی که بگردی و بگردی لنگشونو تو دنیا پیدا نمیکنی. پر از دوستای واقعیه! پره از اعتماد و دوستیای چندین و چند ساله! پره از قهر و دعوا. پر از خوبی و بدی.

اینجا پرشین هری پاتره. هنوز نازنین داره صحبت میکنه! نازی میگه خیلی خوش خوشانشه که یه همچین چیزی نصیبش شده که بتونه ۲ سال اینجا بنویسه و با کلی آدم رفیق بشه که یکی از یکی بهترن!

البته اینم میگه معلومه همتون پیر شدین. بالا رفتن سن قشنگ معلومه چون از اون همه آدم علاف و الکی خوش فقط تک و توک همین چنتا موندن! دیگه از اون شنگول منگولیا و این حرفا مون کم شده ... چه روزایی که داشتیم و چه اتفاقایی رو که پشت سر گذاشتیم و رفت تو آرشیو خاطره هامون.

اینجا پرشین هری پاتر است! قصد هیچگونه کم کاری، تعطیلی یا هیچ گونه از این چیزهای مزحک وبچه بازی را ندارد و اگر هرگونه کم کاری از طرف مخاطبان دریافت شود خرکشان آن ها را باز خواهیم آورد و دوباره جمع خواهیم شد! به به چه گفتم!

اینجا پرشین هری پاتر است و کماکان نازنین چیز میگوید! ما بهترینیم و قشنگ ترین و ملنگ ترینیم و هیچگون ... تاکید میکنم هیچگونه انتقادی را نپذیرفته و همش باید از ما تعربف بشود. با مجرد (!) ترین نویسنده ها در خدمت شماست ...

آخرم یادی میکنم از همه کسایی که از شروع دو سال پیش با ما بودن و هستن یا ی معرفتن و رفتن ...

 

اینجا پرشین هری پاتر بود ... پرشین هری پاتر هست و ... پرشین هری پاتر خواهد ماند ...

اینجا پرشین هری پاتر است! و اینک این منم، تکی! در آستانه ی آغاز سومین سال فعالیت پر افتخار و سرافرازانه ی وب قشنگمان، آمده ام یه انگشت به پست بزنم و برم.

اینجا پرشین هری پاتر است و شما در طی این دو سال آموخته اید که قرار نیست اینجا چیزی به چیزی ربط داشته باشه! منم دلم نیومد اول پستی یه تفال به حضرت شیخ سخن مولانا لسان الغیب حافظ نزنم! شاعر میگه:
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی *****؟!
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن... (مرتبط ترین شعر ممکن در دم دست ترین دیوان شعر!)

اینجا پرشین هری پاتر است! و ما دو سنگربان آن هستیم، که مانند مبارزان و چریکان خطرناک ترین خطوط جنگی، تا آخرین لحظه ی عمر و تا آخرین باریکه ی توان به مبارزه و پایداری ادامه خواهیم داد و همیشه پابرجاییم. (رفتی تو کف؟! رفتی تو کف استعاره یا نه؟!)

اینجا پرشین هری پاتر است و در راستای پرشین هری پاتر بودنش (حالیتونه که چی میگم) تولدش با **** ترین زمان ممکن مقارن شد! بحبوحه ی درس و مقش و خشکیدگی و پوکیدگی مغز و سایر اقصا نقاط بدن دو وب مسترانش! ولی شما ما را میبخشید. چون اینجا پرشین هری پاتر است و شما که فن های ما هستید (فن fan بودن فحش نیست) میدانید که آپ بترکون نمودن در این دوره زمونه (!) چه دشوار می باشد.

اینجا جاییه که نویسنده هاش، جدا از دغدغه های زندگیشون و مشکلاتشون، با عشق نوشتن. و توش زندگی کردن واقعا. من که حتی یک پست و کامنت فوش این وب رو با مال و منال دنیا تعویض نمی نمایم! بهترین دوستام رو اینجا پیدا کردم! این بهترین بهونه برای زدن تو گوش کساییه که فکر می کنن نت و نت بازی وقت تلف کردنه. اینجا جاییه که آرشیو پست هاش گنج نویسنده هاشه (از گردن قطع نخاع بشم اگه یه اپسیلون دروغ گفته باشم) و ... کلا حال میکنم باهاتون خیلی! دمتون داغ در حد باربیکیو!

اینجا پرشین هری پاتر است، و چیز تو چیز این زندگی (زندگی خوار مادر نداره میشه بهش فوش داد) که بهترین اتفاقای این زندگی باید زمانی بیفته که تو تو بدترین شرایط (روحی و اینا) باشی! واقعا تاسف میخورم که دو سه هفته پیش که تا خرخره خرفاز بودیم کسی ازمون پست نمی خواست که در حد و اندازه های کیهانی باشه! ای چیز تو چیز ننه بابای این زندگی...

اینجا پرشین هری پاتر است، سنگری ست که بی آن، ما هر دو مبارزان تنهایی هستیم که تنهاییمان پر میشود از واژه ها و فکر می کنم آنچه از ما می ماند، این سطر هاست. سطر هایم را بخوان، برای تمام شهر و تمام تاریخ، سطر هایم را بخوان و بگو از هزار خاطره، از هزار عشق که بر مسلخ تاریخ تیرباران شد. این وبلاگ، پرشین هری پاتر، حکایت این خاطره ی دور و دراز، رنگ و رو رفته و دست نیافتنی ست که این عشق غم بار، حاصل آن شد.

میدونم این پست مشترک اونطور که باید در حد فضا نبود! ولی خب گنده ترین چیزی بود که تونستیم تراوش کنیم! شما به گندگی خودت ما رو ببخش! و یادت نره هیچ وقت، که..

اینجا پرشین هری پاتر است، پرشین هری پاتر...

.:^تک شاخ^:.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط نازنين  | 

ویرایش تک شاخ:
به مناسبت دهه ی مبارک فجر و سالروز پیروزی شکوهمند جمهوری اسلامی و در هم شکسته شدن نظام ستمشاهی رژیم منحوس پهلوی و در جهت تحقق شعار "وحدت ملی و انسجام اسلامی" و انرژی هسته ای و گزارش آژانس و اسگل شدن اون مرتیکه جرج بوش در نزد همه ی جهانیان، این عکس برای دانلود در اختیار شما قرار میگیرد. ربطی به خط فکری بلاگ و وبمستر هایش نمی دارد و سفارش مدرسه ی اینجانب برای پوستر بوده است، ولی امید است که با یاری شما عزیزان دل، بک گراند سیاسی ما که موجب فیلتر شدنمان شده اندکی کمرنگ تر شود. save target as بنمایید حتما و لذت ببریدش.                                                                                                                                                                پوستر

سلام!

خب این پست صرفا به خاطر نظر سامان هست که یه مسئله ایو مطرح کرد و من خواستم جوابشو اینجا بدم که این مسئله حداقل واسه خودم حل بشه و یه بار دیگه میگم کامنتی که توهین یا بی احترامی نداشته باشه هیچوقت پاک نمیشه. چون ما هم از پس همه بر میایم و نه مریضیم بخوایم کامنت مردمو پاک کنیم چون این کامنتای مخصوصا انتقادیه که ارزش یه سایت یا وبلاگو میبره بالا!

خـــــــــــــــــــب. عرضم به حضورتون که کل حرف ایشون که میشد از لا به لای بقیه ی حرفاشون پی ببری (چی گفتم!) که به طور مودبانه ما بی ناموسو بی سرزمین و اجنبی و غرب زده و اینا هستیم و یه چیزی تو این مایه ها.

خب من اول بگم که من خودم به شحصه عاشق ایرانم و یه وجب خاکشو به ۱۰۰۰ تا انگلیس و آمریکا نمیدم و از هموناییم که وقتی ۳۰۰ رو میبینه میخواد تلویزیونو از پنجره بندازه بیرون و یا وقتی خلیج فارسو خلیج عرب یا فقط خلیج مینویسن هرچی از دهنش درمیادو بار باعث و بانیاش میکنه. خیلیم تعصبیم ولی نمیذارم این تعصبم  باعث شه چشمو رو پسرفتا و مشکلا ببندم! من نه غریب پرستم نه ععقده ای. ببینین ما همش میایم به تمدن چند هزار سالمونو قوممون مینازیم که واقعا هم جای افتخار داره اما تا چه حدی؟ ما بافرهنگ ترین و پیشرفته ترین مردم جهان بودیم! حالا چی؟ چرا هی دم از شاهنامه ای میزنین که نمیدونین سروتهش کجاست؟ببینین کشور ما خیلی خوبه از خیلی جهات. ولی هیچوقت یه بستریو واسه بچه هاش فراهم نکرده که پیشرفت کنن. مشکل ما اینه که چشم نداریم پیشرفت مردمو ببینیم و هنوز تو کف اون تمدن چندین و چند هزار سالمونیم. عوض اینکه بیایم به جای تعصب کورکورانه از کشورای موفق درس بگیریم!

با این اوصاف میرسیم به بحث شما. من نه عاشق چشم و ابروی رولینگم نه مدافع و بادیگاردشم نه جوابگوی مخالفاش پس بخش اول حرفات کشک. دوما ایران هنوز نتونسته واسه مردمش بستر رشدو فراهم کنه این خیلی درکش آسونه! یه مثال دیگه کدوم یکی از جوونای ایران تونستن مثه بازیگرای فیلمای کتابایی که رولینگ نوشته به شهرت و محبوبیت جهانی برسن؟ یا به موفقیتشون. هرچقدرم مخالف باشیم نمیتونیم منکر موفقیت اونا بشیم که از ۱۰ سالگی تا ۱۷ سالگی تبدیل به پردرآمد ترین سوپراستارای هالیوود شدن! کی شاهنامه جوونای مارو جهانی کرد؟ مگه اینکه چهل سربازو عمو رستم توشو موفقیت بدونیم! اصلا منظور من الان شاهنامه نیست منظورم اون مشکلیه که وسط کاره! ما آدمای جهانی زیادی داریم. ولی مثلا این خود دکتر حسابی یود که دکتر حسابی شد! این خود علی دایی (ازش خوشم نمیاد ولی منکر موفقیتش نیستم ...) بود که رکورددار و جهانی شده! ایران دکتر حسابی رو دکتر حسابی نکرده! بلکه خیلی موقع ها جلوی پیشرفتشم گرفته. درسته که انگلیس رولینگ رو رولینگ نکرده اما حد  اقل انگلیس بازیگرای ۱۷ سالشو جهانی کرده! امیدوارم بفهمی چی میگم! ما، بابا مامانامون، مامان بزرگ و بابا بزرگامونو هفت جدو آبادمون داریم همینجوری زندگی میکنیم. این خیلی مهمه که آدم با توجه به شرایطش چه آرزویی داشته باشه! آرزوی اکثر پسرا اینه که یا برن بازیگر و خواننده شن که ۴ تا کشته مرده داشته باشن یا درس بخونن با مدرکشون برن زن بگیرن. کمن کسایی که بدونن بعد از گرفتن لیسانس یا دکترا میخوان چه کاره شن! چون نمیتونن آرزویی بالاتر از این حد داشته باشن! دختراشم که ۱۰۰۰ بار بدتر و بدترو بدتر! نهایت آرزوشون یه شوهر خوشگل و پولدار! که آخرم میرن زن همونایی میشن که قرار بوده با مدرکه زن بگیرن و جامعه میشه اینی که میبینین! کمن اونایی که مغزشون فرا تر از این صحبتاس! بگرد ببین میتونی چندتا روشن فکر درست و حسابی پیدا کنی؟ این مردم به خاطر اینکه گستره ی فکرشونو محدود کردن اینطوری شدن! بلکه هزار تا از این مامان بزرگا و بابا بزرگامون میتونستن دکتر حسابی شن، مایشم داشتن ولی همین تمدنن چندین و چند هزار ساله نذاشت و اینی که همین انسان های با تمدن کارشون به جایی کشیده که روشنفکراشونو تبعید میکنن و دکتر مهندساشون مسافر کشی! اینا غلطه! درست اونه که هیروشیمارو با خاک یکسان میکنن، در عرض چند سال ژاپن این میشه که میبینی! متاسفم که از لحاظ ظاهر امر با ۴ تا توپ و تفنگ فخیم زاده ذوق میکنیم میگیم نـــــــــــــه اینام بلدن! متاسفم که شاهنامه ی ما توی افکار و مرز و بوم مردم همین تمدن زندانی شده درصورتی که مردم با دیدن یانگوم میرن کتاب فرهنگ و جاهای دیدنی یا کتاب آشپزی کره ای میگیرن! باید به عمق فاجعه پی برد نه ظاهر امر!

 

میخواستم کامنتای این پستو بردارم چون یه جواب کوتاهه (!) نسبت به چیزی که واقعا قراره باشه و حال دعوا مرافعه و فوش و فوش کشیم ندارم! اما گفتم بذار باشه دیگه چه کنیم! راستی دیدین که مام بلدیم کتابی بنویسیم! آخه فعلا با اوصاف کنکورو این حرفا آپای خنده و این حرفا به مزاجم خوش نمیاد زدم تو خط دپرسی!

راستی بچه هاییم که پیشنهاد دادن موضوع وبلاگو عوض کنیم و دارن شانش کنیم (تقاضا زیاد بوده آقا!) باید بگم تو دو تا پست بعدی که یه پست استثنایی از هر لحاظ خواهد بود مسئله ی موضوع وبلاگو حل میکنیم ولی با عرض پوزش به خدمت میرسانم این وبلاگ هیچ وقت به پرشین دارن شان تخییر نخواهد یافت! و این موضوعم در نظر داشته باشین که ما در کل شاید دو تا پست کامل درباره ی هری پاتر زده باشیم! خب تا بعد ...

 

                                                                                                                         بابای!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط نازنين  | 

سلام بروبچ.
اول از همه شهادت امام حسین (ع) رو تسلیت میگم.
براتون یه متن طنز که نوشته ی یکی از بروبکس دیگه مون هست copy-paste می کنم.. ربطی به خط فکری بلاگ نداره ولی چون فعلا از آپ خبری نیس تا بعد از عید، اینو دادم بخونید. فعلا بای.

متاسفانه زمستان امسال ؛ شاهد ورود غیر مجاز تعدادی جبهه هوای سرد از مرز های غربی و شرقی وشمالی و استقرار بیش از حد آن در کشور بودیم...

اصولا زمستان ها هوا سرد است اما این جبهه هوای سرد خیلی با بخار بود به طوری که شورش در امد و که دولت شوکه شد  ؛ آخه دولت اصلا فکرش رو نمی کرد که تو زمستان هوا سرد بشه !

طبق برنامه ریزی هایی که دولت نهم انجام داده بود ( تعجب نکنید ؛ گاهی دولت نهم هم برنامه ریزی میکند!) پیش بینی میکرد که در ماه های تیر و مرداد سال آینده با یخبندان مواجه شود ؛ اما کمی زود تر مواجه شد.

متاسفانه در این میان تنگ نظران و بدخواهان دولت نهم بیکار ننشسته و مثل همیشه با انواع شایعه پراکنی ها و لجن پراکنی ها به تخریب چهره معصومانه و نورانی دولت نهم پرداخت .

احتمالا شما هم در جریان اخبار بوده اید که  در برخی از مناطق کشور گاز قطع شده و یا با افت فشار مواجه است .

 

الف – اولا به هیچ عنوان در هیچ نقطه ای گاز قطع نشده است ، و خبر قطعی گاز در بسیاری از مناطق شایعه ای بیش نیست ؛ نکته جالب توجه  شایعه افت فشار گاز که از سوی عامل ننگین فشار از پایین و چانه زنی در بالا  که جای بر و بچ  گروه فشار  خالی تا یه حالی به اینا میدادند ! منتشر شد ( چه قدر فشار شد !) این است که این ها نمیدادند که بابا ایران دومین دارای ذخایر گازی جهان است  آن وقت آیا منطقی است که گاز در ایران قطع شود ؟

 

ب_ اصلا گاز قطع شده که شده ... خب "قطع شده" ماله گازه دیگه ! ای ناشکر دوست  داشتی دستت قطع میشد ؟ اصلا فکر کن که گاز هنوز اختراع نشده ! اصلا پس هیزم رو واسه چی گذاشتن ؟ بچه پرروی پر توقع ...

 

ج_اصلا تقصیر خود دولته که از اول به شما ها گاز داده ، آخه شما رو چه به گاز ؟یه دو هفته ای گاز نداشتید ، دنیا رو گزاشتید رو سرتون ؟ واقعا که .

 

البته پیشنهاد میشود که دولت در راستای طرح سهمیه بندی بنزین و گاز سوز کردن خودرو ها از انجایی که خانه ها گاز ندارند اقدام به سهمیه بندی گاز و بنزین سوز کردن خانه ها  کند!

اما در پی انتشار این شایعه که بیشتر شبیه دروغ سیزده به در بود (!) مسئولین دلسوز دولت نهم سریعا دست به کار شدند ( همین جا دستشان رو میبوسیم و سعی میکنیم که هر جور شده خودمان را به کاپشن متبرک آقای احمدی نژاد که تازه از مکه آمده است بمالیم ، امید است موفق به مالیدن شویم .)

 

گوشه هایی از این اقدامات :

1-پس از انتشار این شایعه شخص شخیص دکتر احمدی نژاد با سفر به استان های شایعه خیز (!) البته به طور نامحسوس  مشکلات این استان هارا از نزدیک و واقعا به طور نامحسوس دید به طوری که هیشکی نفهمید ، فواید و نتایج این کار منحصر به فرد متعاقبا اعلام خواهد شد.

2-تعطیلی مدارس و دانشگاه ها : البته تعطیلی مدارس و دانشگاه ها هیچ ربطی به قعطی گاز ندارد ، اساسا و اصولا دولت نهم چیره دستی خود را در تعطیل کردن مملکت به معرض نمایش میگذارد!

پیشنهاد میشود برای انتخابات ریاست جمهوری آینده دکتر احمدی نژاد با شعار« فیتیله ... 4سال تعطیله » وارد صحنه انتخابات شوند !

 

3- تشکیل ستاد بحران و معرفی مقصران احتمالی : خب  اول از همه خدا رو شکر که به جای هر 9 روز یک بار این ستاد این روز ها هر دو و نیم سال یک بار تشکیل میشود !

 

اما دوم از همه (!) در همان ساعات اولیه حادثه ( ببخشید ) شایعه، ستاد بحران تشکیل شد و پس از بحث مقصران این شایعه را اعلام کردند که البته هنوز به طور رسمی اعلام نشده است اما مطمئن باشید که اسامی تمامی مفسدان گازی (!) در جیب کاپشن سفید آقای احمدی نژاد مو جود است و به زودی -که به زودی فرا میرسد-! اعلام خواهد کرد ؛ اما از انجایی که دیوار موش داره موش هم گوش داره اسامی بعضی از این مقصران به بیرون درز کرده است که ما به اختصار اسامی آنها را اعلام میکنیم ...

 

1- دولت قبلی : خب این که اصلا چرا نداره !به جای اینکه برن از کشورهای دوست و همسایه ؛ ونزوئلا و نیکارا گوئه گاز بخردن رفتند از ترکمنستان گاز خریدند ...

2-ذخایر گازی ایران :البته این زیاد چرا نداره ! متاسفانه ذخایر گازی ایران توان گاز رسانی به کل کشور را ندارد و مجبوریم که از کشور های شرقی و غربی وشمالی گاز بخریم !

3-ترکیه : این هم اصلا چرا نداره !آخه ترکیه بی همه چیز تو که میبینی ما خودمون گاز نداریم چرا میای از ما گاز میخری ؟ احتمالا فکر کردی که مرغ همسایه گازه ! ولی نه داداش اون مرغ همسایست که غازه !!

4-بالا  رفتن قیمت نفت : شاید این یه کمی چرا داشته باشه ولی در حواب باید بگیم که وقتی بالا رفتن قیمت نفت میتونه تورم رو بالا ببره و دلیل همه گرانی هاست پس حتما دستی هم در قطعی گاز داره ( بازو رو نیگاه کن !!!) در اینجا وظیفه خود میدانیم که از دولت محترم  برای اینکه با چنین قلدری ها مقابله شود در بودجه سال آینده  قیمت نفت را از 39 دلار حساب کرده است کمال تشکر را کنیم !

5-مطبوعات و خبر گزاری ها : اینو که اصلا نگو و نپرس ! این مطبوعات بودند که با انتشار یک سری اکاذیب و اباطیل موجب آگاهی مردم شدند ، اصلا اگر اونا نمی گفتند  که گاز قطع شده ؛ مردم از کجا میخواستند بفهمند ؟

6-مخالفان طرح ارتقای امنیت اجتماعی :اینو که دیگه اصلا بحثش رو نکن... همون هایی که میخواستند نوامیس ما با چه وضعیت قبیحانه ای روانه کوچه و بازار شوند و مخالف برخورد با چنین ناهنجاری هایی بودند حالا کجایند تا جواب دهند ؟

اگر از همون اول دولت به نیروی انظامی دستور میداد که ( ببخشید ) اگر از همون اول نیروی انتظامی ؛ خود سر و بر خلاف میل دولت و سخنگویش ! زنان و دختران کم پوشش را که موجب افزایش مصرف گاز میشدند  کشف و ضبط میکرد ، کار به این جاها نمیکشید !

7-باز هم دولت قبلی !: که افتضاح کم حجابی و بی حجابی را رونق داد وموجب افزایش ابتذال و به دنبال آن  افزایش مصرف گاز شد!

8- لوله ها : اینو هم که خودت میدونی که باید نگی و نپرسی ! لوله هم لوله های قدیم ! این ها که لوله نیستند ؛ تا یه نموره هوا سرد میشه یا میشکنند یا جر میخوردن یا گاز رو به آخر خط نمیرسانند !

9-باز هم دولت قبلی !: که یکی به این ها نیست بگه آخه چرا پول مملکت رو میفرستیم هوا ؟ آخه اینا چه لوله هایی هستند که خریدید ؟ آخه کدوم آدم عاقلی میره به جای اینکه از کشور های دوست و همسایه ، ونزوئلا و نیکاراگوئه لوله بخره ، میاد از المان و فرانسه لوله بخره ؟!

10-استان های شمالی کشور :  که به دلیل اینکه در نقشه جغرافیایی در بد جایی قرار دارند انصافا نمیشه بهشون گاز رسوند ، آخه ما چه طوری از جنوب بهتون گاز برسونیم ؟!؟

11-دولت بعدی : احتمالا تا اینجا متوجه شدی که نباید بگی و بپرسی ؟!

آفرین پس نگو نپرس ! به هر حال دولت بعدی هم در این جریان مقصره!

12- مدارس و دانشگاه ها : که با کشوندن بی دلیل دانش آموزان و دانش جویان به این مراکز نقش به سزایی در افزایش مصرف گاز دارند .امید واریم که روزی این دولت عزیز که  تعطیل کردن کل کشور را  به مدت دوسال و نیم در کارنامه خود دارد برای همیشه این مراکز به درد نخور را مانند سازمان برنامه و بودجه ( اصولا برنامه کیلو چنده ؟)  و سازمان گفت و گوی تمدن ها ( تا چماق هست چه نیازی به گفت و گو و این قرتی بازی ها ؟) تعطیل کند !

 

در پایان به شدت از شما مردم عزیز میخواهیم که :

1- به شایعات توجه نکنید !

2-صرفه جویی کنید اما نه مثل سال های قبل یکی دو درجه ؛ هرچی کرمتونه ! اگر شد بیست سی درجه!

3-لباس گرم و سنگین بپوشد !

4- چکمه نپوشید ( باز همون حس غریب به من دست داد ، احتمالا دوباره تحریک شدم )!

5-موقع اومدن به خیابان مصادیق برخورد با بدحجابی زمستانی را رعایت کنید.

6-از دولت به خاطر زحماتش تشکر کنید.

 

متن از ارسلان-(ایمیل آدرسشو دارم خیلی اگه حال کردین بدم باهاش مکاتبه کنین)

ببخشید این تنها چیزی بود که تو دست و بالم داشتم.

مرسی. بابای..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:1  توسط نازنين  | 

امروز ۳ تا مناسبت داره در حد فضا!!! ۳ تا مناسبت خوب و به یاد موندنی. اولیش "عید قربانه". دومیش شب "یلدا"س که امیدوارم کوفت همتون شه و این آخرین شب یلدایی باشه که میبینین (شوخی نکردم!) و سومیشم از اونجایی که ما یه خورده ای درباره ی هری و اینا مینویسیم یه سال پیش همین روز همین موقع نویسنده ی مورد نظرمون اسم کتاب آخر "هری پاتر"و اعلام کرد. اون روز بود که آخرین هیجان از یه اتفاق نو تو زندگیمونو تجربه کردیم و پرونده ی همه چی تقریبا بسته شد و آخرین باری بود که بحث میکردیم سر اسم چاله و گودال و سوراخ و قدیس و تقدیس و یادگاران مرگ. و تموم. یادمه نوشتیم بهترین خبر سال توی بهترین شب سال و همینم شب یلدارو یه جور دیگه تو خاطرمون حک کرد. یه جورایی حداقلش واسه من دیگه تکرار نمیشه ... نمیدونم شماها اون موقع ها تا چه حدی تو باغ بودین اما من به شخصه خیلی کیفور شدم! و به قولی:" دیگر هرگز روزی نخواهد آمد که فاش شدن نام کتابی انقدر هیجان انگیز و مهم شود. حداقل دیگر سن و سال ما کفاف آن را نخواهد داد." و واقعا که قلمشو طلا بگیرن این امید کراتو. خلاصه میخواستم ۴ تا کلوم قشنگ بنویسم رفتم دیدم به به چه پیامک(ای بابا!) های خزی برام اومده! دیگه بی خیالی طی کردیم او اومدیم که هرچه از دل براید برامد درامد برارد. خلاصه این دلمون یه ذره گرفت که دیگه بهونه ای واسه دور هم جمع شدن نداریم و کنکور و درس و مدرسه و دانشگاه و اینام که داره هرکسیو به یه سمت و سو میکشونه. ولی ما همیشه هستیم ... هر وقت خواستین من و تکی اینجا به سوالات شما جواب خواهیم داد و مشکلات شما را حل خواهیم کرد. با ما باشید ... گروه آموزشی ***کار! در آخرم در عین بی ربطی میگم به خودمون تبریک میگم چون واقعا متفاوتیم. هممون خیلی متفاوتیم ... من این تفاوتو دوست دارم ...

خب بنا به یکی از پیامک (استغفرالله) های خز با تصرف:

پیوند آقا قربان و یلدا خانومو با هری پاتر و بکسش تبریک و تهنیت عرض مینماییم ... (واقعا خز به همین میگن) ... عنوانو گرفتین؟

 

عیدتون مبارک، یلداتون کوفت، هری پاترتون فینیش ...

این پست در استثنایی ترین و آخرین لحظات تو طولانی ترین شب سال توسط نازنین ... (یادآوری از دمنتور)

 

                                                                                                                              بابای

                                                                                    

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:0  توسط نازنين  | 

ویرایش۲: اولا که تکی جون تولدت مبارک. ایشالا ۲۵۵۵ سال زنده باشی. دیگه بیشتر از این روا نیست جون خودت فقط قول بده یه سری به ما بزنی. آدرس بهشت زهرا، قطعه ... (تو عموم نمیگم آدرسمو!)  دوما اینکه سایت واقعا محشر دیوانه ساز که من خیلی قبولش دارم و به نظرم بهترین سایت ایرانی هری پاتره اومده دوباره یه نوآوری فوق العاده  مثه هری پاتر برای همیشه که اون موقع خیلی سروصدا کرد کرده. این نوآوریش که واقعا باحال بود. حتما برنامه ی رادیویی جادوگری "پاتربان" رو که لی و جرج و مرحوم فرد و لوپین و کینگزلی و  اینا تو کتاب هفت داشتن که آخبار مربوط به هری پاترو میگفت یادتونه، حالا داشته باشین خبرو که عینا" از خود سایت کپی میکنم:

اولین پادکست فارسی هری پاتر به نام پاتربان را منتشر کردیم:

پادکست فناوری جدید انتشار مطلب در اینترنت است که طرفداران بی شماری دارد. در واقع پادکست همان رادیوی اینترنتی است با این تفاوت که می توانید آن را دانلود کنید، تکرار کنید، رد کنید یا بصورت اتوماتیک روی iPod خود هر دفعه دریافت کنید و گوش دهید.
اسم برنامه پادکست ما “شبکه خبری بی سیم جادوگری پاتربان” هست که در کتاب هفت عنوان شده بود. ما هر هفته حدود یک ربع تا نیم ساعت این برنامه را در سایت قرار خواهیم داد.
در این فایل صوتی اخبار سایت گفته نمی شود بلکه مطالب جدید، نقد و بررسی و گفتگو های خاص و ویژه ای گفته می شود.
به راحتی می توانید هر هفته این فایل را دانلود کنید یا بصورت آنلاین گوش کنید. حجم آن بسیار پایین هست و راحت می توانید دانلود یا گوش کنید.

من دانلودش کردم واقعا یه تحلیل و بررسی عالی با حضور کاربرا و خبرای این هفته و خیلی چیزای دیگرو میتونین تو ۱۶ دقیقه و خورده ای گوش کنین مخصوصا کسایی که کم میان نت دانلودشم بیشتر از ۵ دقیقه طول نمیکشه و یه فایل به یاد موندنی و فوق العادست. برنامه ی این هفته به غیر از خبرا یه تحلیل و بررسی درباره ی بهتر بودن هری پاتر یا ارباب حلقه ها از نظر فیلم و کتاب و اینا بود چون چند وقت پیش یان مک کلن بازیگر گاندولف تو ارباب حلقه ها یه سری اراجیف نسبت به مرحوم ریچارد هریس (عشق من دامبلدور اولی) و مایک گمبونو اینا گفته بود. راستی اینم بگم که تو دقیقه ی ۱۱ و خورده ایش نظر منم درباره ی همین مسئله میگه و اینا (مهمه؟). در هر صورت من هر هفته اینو رو وبلاگ میذارم چون به نظرم یه نوآوری فوق العاده بود. فعلا ...

                                       دانلود "برنامه خبری بی سیم جادوگری پاتربان"

ویرایش: بازیگر نقش لاوندر براون با نظارت دقیق روپرت گرینت (!) انتخاب شد ... جسی کیو (Jessie Cave) بریتانیایی ۲۰ ساله (روپرت بدبخت ۱۹ سالشه) این نقشو گرفته. هنوز نمیدونم نظرم راجع بهش چیه ... بد نیست ولی کلا خیلی بیشتر از روپرت نشون میده قیافش. اینم عکساش:

                                               Jessie Cave

1           2           3             4              5                6               7                 8 (اینجا خیلی پیره)

باد می وزید و هوا بوی خون گرفته بود ... چشمان کودکی که در نزدیکی در خانه ایستاده بود و معصومانه نگاهش را به رد خون روی زمین انداخته بود خیس بود و رد اشک ها روی صورت خاک گرفته اش مشخص بود. صدای هق هق مادر و دختری از داخل خانه ی پشت سرش به گوش میرسید و هیاهوی عجیبی برپا بود. هوا دود گرفته بود. صدای رعد و برق شنیده میشد. زنی سعی داشت تا خون های روی زمین را پاک کند. مردی بر سر دیگری فریاد میزد. دخترک خدا خدا میکرد باران بیاید تا با زیر باران رفتن کمی اوضاع متشنج درونش آرام شود. بوی دود داشت خفه اش میکرد. حالش بد بود و پیچ و تاب ناخوشایندی را در دلش ایجاد کرده بود. به یاد پدرش افتاد. کسی که از همه ی دنیا بیشتر دوستش داشت و اکنون در میان آنها نبود. انگار همین دیشب بود که داشتند باهم به آسمان نگاه میکردند ... او گفته بود ... البته. پدرش گفته بود که من فردا همین وقت ها تو آسمون در حال سفر به یه دنیای دیگم. دلش برایش تنگ شده بود. صدای رعدوبرق بلندتر شد و نورش برای لحظه ای به دیوار های سرد و خونبار کوچه افتاد. جایی که کمی پیش جلوی چشم دخترک خون بی گناهی ریخته شده بود. لرزه به اندام رنجور او افتاد ... چقدر دوست داشت بره زیر بارون ... و پس از آن ... باران چه معصومانه بارید ...

سلام بروبچ. چیه؟ چی؟ من؟ مگه شک داشتی؟ نه بابا ... نه ... کی گفته موضوع وبلاگو عوض کردیم؟ آقا چرا جو سازی میکنی برادر من؟ ای بابا انقد حاشیه سازی نکنین این ملت از دست همین شماها بدبخت شدن دیگه. چی؟ نمیخوام از این سوالا بپرسی دستت درد نکنه؟ من؟ نه منم موضعمو عوض نکردم. من از اولم پرت و پلا نمی گفتم . بابا منو این تکی که میبینین معناگرا مینویسیم که از درک عوام خارجه. این اواخر به قول فلانی رفتیم خدمت یه درویش (...) نفسی به ما یه دمی داد و گفت:«دیوار موش داره موشم غذا پیدا نمیکنه تهرانو به گه کشیده تو شریعتی موش هست قده ماموت.»

پس از گفتار این ادیب فاضل من به خودم گفتم نازی خره، وقتی یه همچین درویش صاحب نفسی به این نکته اشاره کرده توام برو یه دفتر بزن بیزینس راه بنداز. خلاصه از این قرار شد که ما رو آوردیم به نوشتن متنای معنا گرا. حالا گذشته از اون درویشه چیز نفس که چه فازی به ما داد و مارو با ماوراء الدنیا آشنا کرد من تشکر میکنم از همه ی شما عزیزان که بالاخره پس از سالهای متوالی نظرات مارو به عدد نحس و بایکوت و فیلتر شده ی ۳۰۰ (زبونم لال) و بسیااااااااااااااار تشکر میکنم اگه همیشه ینجوری باشه که من خودم عدد ۳۰۰ و طلا میگیرم میرنم سردر اون دفتر بیزینسمون. الهی قربون اون چشم و چال کور شدتون برم. به خدا هیشکی مثه شما نمیشه. اوا خاک عالم. فدااااا ... اوا جیگرتو. چشاشو. بسه دیگه بابا جم کن اون دک و پوزتو ...

ببینین من هرچنتا پست درمیون قاطی میکنم الانم اونجوریم کاریشم نمیشه کرد. حالا واسه عوام که نفهمیدن ترجمه ی متن بالارو میذارم. راستی هدر بالارم عوض کردم. کف کردین چه هنریه؟ اثرات اون یارو درویشس. تکی اگه خوشت نیومد بگو.

نسخه ی عامه، متن بالا:

یکی بود یکی نبود. یه روزی تو یکی از کوچه پس کوچه های این شهرمون که مثه اگزوز ماشین میمونه یه دختره بود که یه گوسفندو جلوش کشته بودن و گوسفنده لامصب یه خرخره ای داشت تمام کوچه رو به لجن کشیده بود. دختره منگل بود و ملنگ و اینا و کلی ترسیده بود. هی میگن مراعات این بچه هارو بکنین تو گوسفند کشتن و این حرفاو. بدتر از اون اینکه یکی داره میره مسافرت انقد اسفند دود میکنن تا ۲ هفته انگار محله رو مه گرفته ده نکنین دیگه. خلاصه بچه هه از دود این اسفند یا اسپند یا هرچی هست داشت آسم خفیف میگرفت بنده خدا گشنشم بود از صبح هیچی نخورده بود. این زن همسایه ام که سیریش با سیم ظرفشویی افتاده بود به جون این زمین که گوسفند بدبختو کشته بودن و هی میسابید این زمینو. مامان دختره ام که اوا خواهر و مد بالا و های کلاس داشت واسه شورش که واسه تجارت صبح رفته بود دوبی گریه میکرد. حالا تجارت چی الله اعلم. این دوبیم عجب بازاری داره ناکس. حالا بگذریم. رعد و برقم که لامصب از صبح رو اعصاب همه بود. این زمین و زمان افتاده به هم آب روغن قاطی کرده هی چیز میکنه به آدما. آره خلاصه گوسفنده رو جمع کرده بودن سروته آویزون کرده بودن پشت در حیات و داشتن پوستشو با وحشی گری میکندن تا به دل و قلوش برسن. گفتم گوسفند سرو ته یاد باباهه افتادم. آره بچه هه یاد باباش افتاد که دیشب بهش گفت: بابایی فردا من با ایران ایر که مهمان دارای خوشکل خوشکل داره مثه هلو تو آسمونام دارم میرم دبی. یه دنیای دیگس باور کن بذار بزرگشی میبرمت صادراتمو بهت نشون میدم. دوباره رعد و برق زد. بارون گرفت. مامان نیست؟ آخ جون الان میرم زیر بارون سرما میخورم تا ۲ هفته مدرسه رو میپیچونم ... آخ جووووووووووووووووووووووووووووون ...

نکنه اخلاقی:

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ... (مفهومیه اگه این کنایه رو نفهمین پس فردا چه جوری می خواین برین کنکور بدین؟ بدبختا کنکور مفهومی شده. خر ما از کره گی یانگوم بود ...)

 

ببخشین واسه چرت و پرتام ... قربون همه و مرسی واسه نظرا ...

 

                                                                                                                    بابای

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:24  توسط نازنين  | 

ویرایش خیلی خیلی خیلی خیلی فـــــــــــــــــــــــــوری: خبر اختصاصی دیوانه ساز: یک موقعیت ویژه برای طرفداران تهرانی هری پاتر، به وجود آمده است. برای اولین بار فیلم سینمایی “هری پاتر و محفل ققنوس” به کارگردانی دیوید یاتس با زیر نویس فارسی در كانون فیلم و اندیشه جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران به نمایش در خواهد آمد. فیلم هری پاتر پنج فقط و فقط روز دوشنبه 14 آبان راس ساعت 14:30 در محل مذکور به نمایش در می آید. هیچ روز و ساعت دیگری این فیلم تکرار نخواهد شد.
آدرس محل نمایش: خیابان انقلاب - خیابان 16 آذر - ساختمان امور دانشجویی (کلینیک 16 آذر) - طبقه سوم - تالار ناصر خسرو
تلفن: 61112997
اطلاعات بیشتر اعم از وجود داشتن یا نداشتن محدودیت برای حضور افراد را بعدا در همین خبر به اطلاع شما خواهیم رساند.

در تعداد بینندگان این فیلم محدودیت وجود دارد. (گویا تا صد نفر).

 

خجالت نمیکشی سلام نمیکنی؟ واقعا که.

چه خبر؟ خوبین؟ مهمه؟ در این حدم بی اهمیت نیستا البته. مام خوبیم. آقامونم خوبه. بچه ها؟ اونام خوبن. گلای باغ زندگی شما چه طور؟ خوبن؟ خدا رو شاکریم ... بله بله ... رئیسم خوبه اینجا به همه سلام میرسونه میگه شمام بیاین این طرفا. آره از دولت نهم بودجه گرفته تیمارستانو حسابی رو به راه کرده و اینا بیاین دیگه ... الیاسم خوبه همینجاس میگه اگه نیاین نظر ندین به سرنوشت بدی دچار میشین و از خدا دور میشین. شما برگزیده این بیاین نظر بدین الکی که نبوده خلقت حکمت داره ... آره اینجوریاس ... دیگه شمایینو قسمت کامنتا و الیاس هر جور راحتین ...

ای بابا مخم ما زیر این درسا ..... (از همون حرفا که اگه بگیم فیلترمونو دوبل میکنن) حالا ما هی گفتیم فیلتریم فیلتریم به خرج هیشکی نرفت آخه حد اقل ۴ تا چیز غیر اخلاقیو از اون لحاظیو ۴ تا فوش میذاشتیم یه جاییمون نمیسوخت. مهمه؟

خب اول بعد از سنوات دراز یه ۴ کلوم خبر واستون میگم حال کنین. از سه تا دیوانه ای که فیلم بازی میکنن بگم که کماکان یکی از یکی منگل ترن تغییر چندانی پیدا نکرده. یکی اومده ایمل باکس اما رو حک کرده ریده شده به عواطف بدبخت هی میگه من بی اف ندارم فک کرده ما خریم. آره خلاصه ایمیلای عاشقونش به دوست پسرش تام رو شده که نمیدونم مثه اینکه بهش خیانت کرده و گفته یا برو یا بیا زیر پنجره ی اتاقم بگو دوسم داریو از این حرفا درضمن به اینم اشاره شده که از ۱۲ سالگی باهاش دوست بوده. مهمه؟ راستی اسمشم دشواژه شده!!!!!!! نمیدونم واسه چی دارم اینارو میگم. والا عرضم به خدمتتون دنیلم که ۱۸ سالش شده نرفته گواهی نامه بگیره و گفته رانندگیو دوست نداره و گفته شعر میگه و اینا و ترجیح میده در دانشگاه به رشته ی آشپزی یا کودک یاری ادامه تحصیل بده و گفته از خیاطی و گلدوزی و دستکش گل مریم هم خیلی خوشش میاد. درضمن به پسرا خیلی گرایش داره (!) و فیلم بعدیش قراره نقش یه پسر نوجوون همجنس بازو بازی کنه ... بهش توصیه میکنیم میتونه بیاد ایران بدیم دکتر پژوهان تغییر جنسیتش بده و اینا. روپرتم که بهش گفتن واسه نقش لاوندر از اون دخترا که امتحان دادنو ۱۰ تاشون انتخاب میکنن که روپرت بیاد باهاشون تمرین کنه و با هرکدوم راحت تر بود ورش داره (!) و از اون جهت که فوران احساسات کرده بود ازش پرسیدن نظرت چیه گفت "بامزه س" که ما قدردان این همه احساسات لطیف و طبع حساسشیم و یه ماشین بستنی فروشیم خریده خودش راه میوفته تو شهر به بچه های ملت بستنی میفروشه! حالا ما میگیم این سه تا مونگلن بگین نه غرض ورزیه!!!!!

از بحث خاله زنکی میایم بیرون و میریم تو کتاب هفت ... جون مامان باباتون اگه کتابو نخوندین از خوندن بقیه ی متن خودداری فرمایید پس فردا یخه مارو نگیرین بگین افشا سازی بوده تحریم کنین. تورو خدا ... تورو به .... مرلین!

لیست افراد مرحوم و مرحومه در کتاب هفت و توزیح المسائل و چگونگی مرگشون با تفسیر:

VoldemorT  لرد ولدمورت:

مردی پاکدل که با احساساتش بازی شد ... معصوم و بی نوا و طفلی. با قیافه ای ظریف و دوست داشتنی و علاقمند به جادوگران خون اصلیل و مدرسه و درس و کتاب و هندسه. دیش دارا دیرام دام. توسط هری پاتر خبیث جادوگری چلمن با زخمی کریهبه شکل انفجار به طور وحشیانه ای با ورد کشنده ی اکسپلیارموس کشته شد. هری در مصاحبه اش به خبرنگار گفته بود ترجیه میداده با ورد لوموس ولدمورتو بکشه که بسیار وحشتناکه ولی چون تو جمع بوده و بچه مچه هم توشون زیاد بوده از این ورد خودداری کرده. روایات حاکی از این میباشد که او تا اواخر عمر در خواب هری کثیف را میدیده و خود را خیس میکرده. درضمن تا آخر عمر نیز عذب مانده و از ترس کشته شدن توسط زنی وحشی و عاشق دو آتشه اش بلاتریکس لسترنج هیچگاه تن به ازدواج در نداد. در ضمت او روح خود را به ۱۰۰ تکه قسمت کرد چون عقده ی سن بالا و زنده ماندن داشت و تلاش های بی شمارش برای تصاحب سنگ جادوگری بی نتیجه ماند و هری خبیث باز نقشه هایش را نقشه برآب کرد ولی در این کتاب به ۷ تکه از روح وی اشاره شده که نویسنده خود سانسوری کرده و ترکمان زده به تلاشهایش برای ۱۰۰ تکه کردن روحش. میگویند او هم اکنون در نهمین جانپیچش سکنی گزیده.

BellatriX  بلاتریکس لسترنج:

زنی وحشی با دندان هایی تیز و قیافه ای پیر و کریه که نرد دوستان و خانواده با نام بوفالو شناخته میشده و ولدی از دست او به این ریخت و قیافه افتاده. خواهر خیانتکار او (نارسیسا - سیسی) ولدی را به هری فروخت چون پسر اسکلش در خطر بود و باعث شد تا هری او را وحشیانه با اکسپلیارموس بکشد. خود بلاتریکس نیز توسط یکی از کارکشته ترین و وحشی ترین و با سابقه ترین و خشن ترین جادوگر به نام مالی ویزلی کشته شد. گفته میشود بلا در انجام افسون های خانه داری از توانایی ها بی بهره بوده و شوهرش به خاطر گشنگی به مرپ لا علاج جوان مرگی دچار شده. او دو سال پیش از کشته شدنش از وحشستان (زندان آزکابان) فرار کرد. گفته میشود او درزمان مرگ مانند پسر عمویش لبخند به لب داشته و ارثی بوده.

SeveruS Snap  سوروس اسنیپ:

موذمار ترین کاراکتر که آخرسر معلوم نشد حساس بوده، وحشی بوده، با دامبی بوده، با ولدی بوده و ... و در آخر داستان ما را به گه خوردن انداخت. او را شرایط اجتماع و جدایی پدر و مادر و رفقای ناباب و عقده های نشئت گرفته از دوران نوجوانی و جوانی به این روز انداخت و خود هیچ تقصیری در سیر ناجوانمردانه ی زندگی اش نداشت که جیمز پاتر با نامردی عشقش را از او بستانید (اینه دیگه نگارشش کف بره) و بر او لقب زرزروس بنهاد. آخرشم سوروس رید به تمام اون همه بدی ای که به هری کرده بود و تصویر ذهنی خودش را در ذهن پسری که زنده ماند تغییر داد تا جایی که هری اسم فرزندش را با نام خز "آلبوس - سوروس" مزین کرد و از هم اسم شدن خود با نام قرون وسطایی و جوات آلبوس تنش در گور به لرزه و لعشه افتاد. آخرم با چرمنگی تمام بوسیله ی کرم ولدمورت به نام نجینی کشته شد. درضمن او کاراکتر مورد علاقه ی من میباشد. روحش شاد و یادش گرامی باد. نور به قبرت بباره زرزروس.

Fred  فرد ویزلی:

مرگ نابهنگام و نامردی او خیلی وحشتناک بود و من از همه بیشتر سرش ناراحت شدم. فرد یکی از شاخ ترینا و آخرش بود. برادر رون و برادر دوقلوی جرج ویزلی که جوانمرگ شد و تا آخرین لحظات بهترین بود و معلوم نشد به دست کدوم خری به ملکوت اعلا پیوست ... فررررررررررررررررررررررررد ...

Moody  الستور وگیستور مد آی مودی:

چشم بابا قوری در اول داستان سرو تهش هم آمد و رولینگ او را از جلوی دست و پا برداشت. او از زرنگی یکی از اعضای محفل به نام ماندانگاس فلچر (دانگ) به دام افتائ. چشمه بابا قوریش و آن چشمی که سالم بود آلبالو گیلاس چیدند و با اصابت طلسم موجب مرگ وی شدند. او دیوانه ای بیش نبود که همواره توهم میزد و دارای صورتی کریه بود و ۳ سال پیش از کشته شدنش یک سال در یک صندوق حبس شده و بسیار سگ جان بوده که نمرده. هری چشم باباقوریش را از چنگ افریته ای به نام آمبریج که زندگی هری اینارو در زمانهای مختلف به چیز داده بود در آورد و خاک کرد و با این کار رون و هرمیون یقین پیدا کردند که او دیوانه است. هشیاری مداوم!

Lupin  ریموس جان لوپین:

فلک زده و بدبخت ترین آدم مجموعه که تو زندگیش جز بدبختی و بیچارگی چیزی ندید و همیشه انسانی حساب نشده به حساب میامد! در زمان های معینی از ماه وحشی میشد و گاز میگرفت! ولی در چند وقت اخیر کمی رام شده بود. او فرزندش که تد نام داشت را به هری سپارد و هری به مقام پدرخواندگیش درآمد اما در کمال بی لیاقتی او را نزد خود بزدگ نکرد چون دختر تو خونه داشت و گفت بده پسره نامحرم تو خونه باشه. اما اشتباه میکرد چون او به دختر برادر زن هری چشم داشت که او نیز در کمال وقاحت در ایستگاه کینگز کراس جلوی اون همه بچه یه جورایی اعلام داشت که او نیز به تد علاقه مند است. ریموس لوپین از نظر من نیز بدبخت است زیرا در قسمت او فقط درباره ی بچه ی دگرگون نمایش بحث شد و این صفت بچه هه نیز به ننه اش رفته. او یکی از غارتگران هاگوارتز با لقب مهتابی بود که مانند ۳ نفر دیگر جوان مرگ شد. خلاصه این بدبخت تو زندگیش یه ذره شانسم نیاورد.

TonX  نیمفادورا تانکس:

همسر ریموس جان لوپین، دگرگون نما و کمی خل و چل که هری عقیده داشت یک تخته اش کم است و ۶ و ۸ میزند. یکی از دلایل دیوانگیش ازدواج با لوپین بود. او نیز به دست بلاتریکس وحشی کشته شد و رفت اون دنیا با شوهرش به خوبی و خوشی زندگی کرد.

MooDi  پیتر پتی گرو:

او دیگر دست هر چلمنگی را بسته و از چلمنگی زیاد به پیشبینی دامبلدور به دست دست دست خودش کشته شد. مرگ او بسیار مرا خوشنود ساخت چون از تو سری خورها متنفر میباشم. او نیز جزو غارتگران هاگوارتز به نام دم باریک بود که سنوات زیادی را در قالب یک موش خال خالو زندگی کرد.

 

Hedwig  هدویگ:

مهم ترین شخص کشته شده. جغد سفید هری که تمام داستان روی او میچرخید و پس از مرگش داستان فوق العاده بی معنا و مفهوم بود و رولینگ اعلام کرد نام کتاب قبل از انتخاب هری پاتر، هدویگ بوده. یعنی در این حد مهم بوده

Doby  دابی:

جن آزاده که هری او را با دست دفن کرد. او را نیز بلاتریکس وحشی با چاقو کشت. این بلاتریکس واقعا یک وحشی تمام عیار است و الگویی برای تمام قاتل ها و به نظر من اسم او اسمشو نبر میشد. او باعث شد در سال پنجم هرمیون بی نهایت تحمل ناپذیر شود و انجمن تهوع را بوجود آورد. او در سال های دوم به بعد در زندگی هری تقش زیادی داشت و بسیار خوش اندام و هیکلی بود و دختران دم بخت همه آرزوی زندگی با او را داشتند.

 

Colin  کالین کریوی:

مرد که مرد گه خورد ادای بزرگارو در آورد اومد بجنگه. سرمشقی برای کودکان سمج.

Crab  وینسنت کراب:

مهمه؟ بی اهمیت ترین مرگ داستان که به دست خود اسکلش کشته شد. میگویند در بدو زندگی او را با طلسم اسکیو جادو کرده بودند که بی نهایت اوشکول بود ولی این آخرا واسه مالفوی شاخ شده بود پدرسگ. همون بهتر که سقط شد.

 

اینم از این. دهنم سرویس شداااا مردم ... مهمه؟

آقا ما رفتیم با اجازه. راستی دیدین قهوه ای کردن عیدو یه هفته تعطیل نکردن؟ تا فیخالدونم سوخت به خدا عقدش تا آخر عمر به دلم میمونه ... هاهاهاهاهاهاهاها

 

                                                                                                                 بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:46  توسط نازنين  | 

ویرایش ۲: بیاین الان کارد به من بزنین تا ببینین خونم در نمیاد [smiley عصبانیت] بلاگ هنوز فیلتره. من با قرار پنج شنبه ۳ تا ۴ موافقم (ظهر). منتظرم. نازی به بهاره هم بگو بیاد. دنی و صابر شما هم دو سه نفر با خودتون بیارین بترکون و کن فیکن شه. مرسی. راستی پردیس کجاس؟ من نگرانشم یکی اقلا بگه کجاس.

سلام به همه عشقیا و جوجه لاتا و گنده لاتا و سایر اقشار. دم همه از دم قیژ..

اومدم بگم بصورت اظطراری یه کنفرانس بندازید واسه یه روز بعد از ظهر تو این هفته. همه هم بیان. همه هم دو سه نفر با خودشون بیارن مسنجرو شلوغ کنیم. نازی هم سریعا باید یه ID واسه خودش درست کنه تا مث سال پیش نره خبرش بیاد (خبر قبولیش البته!) وگرنه مسئولیت ترورشو خودم بر عهده می گیرم.. جلسه واسه اینه که چون هم من میدونم هم شما یه سری میرن دیگه پیداشون نمیشه و دلمون واسشون تنگ میشه. قبل از اینکه سر همه گرم درس و مشق شه این قرار رو بذاریم.

مرسی از همه بروبکس + و خرزن. بابای.
یادتون نره.

ویرایش: ISP که من ازش استفاده می کنم بلاگ رو فیلتر کرده!!!!! !!!! آخه ما که جز یه سری انتقاد سازنده در مورد طرح ارتقای امنیت اجتماعی حرف بوداری نزدیم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:20  توسط نازنين  | 

ویرایش تک شاخ: سلام. اومدم بگم حتما هم تو نظر سنجی شرکت کنید هم بذارید صفحه کامل لود بشه چون موزیک هم داریم. قربان...

اوه خدای من من چقد اینو دوست دارم! سلمان خانو مگم! من خیلی دوسش دارم ... اون بهترینه ... من عاشق فیلم هندیم و سر صحنه های گریه دارش همش گریه میکنم ... من عاشق سلمان خانم منو خیلی به طرف خودش جذب میکنه با اون استایلشو ... وای فکرشم نمیتونم بکنم! او او جانی جانا او زندگی میانا ساپونو مرو زیائه آزندگی میانا ... مرا گا تو مره خیالوگی رانی ... مری دن بنی گی هاماری گاهانی ... امری ... بهبودی ... ا گسم ... به نلی ... گارهه ... اکیدن ... مری جان تو جه ااا باناااااا ...ساپونو مرو زیائه آزندگی میانا او او جانی جانا ... او زندگی میااانااا ساپونو مرو زیائه آزندگی میااانااا صنمممممممممممممم ...

آره من عاشق رقص و آواز هندیم ... از دیگر چیزای مورد علاقم ... امممم ... آهان من محمدرضا گلزارم خیلی دوست دارم خیلی نازه ... از آهنگای لیلا فروهرم خیلی خوشم میاد و همچنین مهستی صداش خیلی باحاله هر وقت یادش میوفتم واسش فاتحه می خونم صداش منو تو یه فازی می بره ... راستی علیرضا واحدی نیکبختم خیلی دوست دارم و بازی  باربیو هم همین! باربی تو خونمون کلی عروسکشو دارم ۲-۳ تام دارا و سارا دارم ... تو بازیگرام عاشق بازیو تکنیک ثریا قاسمیم کلامش فوقالعادس ... وای سریال نرگسم خیلی دوست داشتم ولی میگن عکس بازیگر زهره که تو عکس یه ذره موهاش بیرون بوده در اومده (!!!!!!) واااای مامانم دیگه از وقتی شنیده نذاشته فیلمو (که سیدی مجموعه رو از سروش سیما خریدمو) ببینم! وااای تو ماشینام ماتیز نارنجی متالیکو دوست دارم ... کاش به همش برسم ...

خب از چیزای مورد علاقم بگذریم داشتم میگتم پریشب داشتم فیلم هندی میدیدم که دم تی وی خوابم برد ... پا شدم و تلویزیونو خاموش کردم ... انگار هیشکی تو خونه نبود ... رفتم تو اتاقم ... یه باربی خیلی خوشکل دارم که همیشه صداشو دوس دارم واسم اون شعره رو میخونه: im a barbie girl ... in the barbie world ... make with plastik ... از همینا دیگه ... خلاصه نخشو کشیدم یهو یه صدایی گفت: بازم کلان ... پیچیده توی کوچه همه غلاف ... میکنن هرچی خلاف ... چون گیر میده الان ...

وای خیلی ترسیدم این از همون آهنگای مذبوری بود که بچه ها بهش تو مدرسه میگفتن رپ ... خیلی ترسیدم ... کامپیوترو روشن کردم دیدم واای خدایا بک گراونده صفحم که قبلا عکس بهرام رادانه عزیز بود یه موجود زشته سفید پوسته بدون دماغه ... چرا همه جا اینجوری شده ... سرمو برگردوندم طرف پوستر گلزار و سلمان خان بالای تختم ... خدایا چی میبینم ... یه مرد رنگ پریده با دو تا دندون نیش خیلی خیلی بلند و یه چیزی که انگار تو کهکشانه و خیلیم ترسناکه مثه این فیلم فضائیا که مامان نمیذاره ببینم! وای به جای سی دی سیندرلا هم رو میزم یه چیزیه که نوشته روش دراکولا ۲۰۰۵! این چه چیزاییه؟ از ترس داشتم پیر میشدم! رفتم در بیرون خونرو وا کردم دیدم یه یاروکچله یغر که پشت گردنش یه علامت داشت با عینک آفتابی و کت شلوار پشت در واستاده ... خواستم بهش بگم چرا تو راهروی تارک عینک زده و درو ببندم که یارو گفت دنبالم بیا کارت دارم ... دیگه منم از اون مرتیکه درازه دیلاقه میوک میترسیدم رفتم دنبالش ... رفتم دیدم همسایه بقلیمون که یه پسره خیلی خوشکل و نجیب بود نشسته دم یه چیزی شبیه باربی کیوی کوچیک و کثیف و هی به ما بفرما میزد ... اصلا یه جوری حرف میزد انگار معتاده ... البته من که تا حالا  معتاد ندیدم پس نمیتونم بگم ... خلاصه رد شدیمو رفتیم پایین ... یه دریاچه ی بزرگ بود. به اون یارو  که رو کتش موشته بود هیتمن گفتم چه خبره ... یهو یارو رنگش پرید ... بعد همه جا سرد شدو دریاچه یخ زد ... خیلی عجیب بود ... من که تاحالا ندیده بودم آب اینجوری سرد شه هیچ با منطق و عقل جور در نمیومد ... بعد یه دختره با موهای سیاه جلوی صورتش از توی چاه که کنار دستمون بود بیرون اومد ... مثه جسدا بود ... اومد و من خیلی ازش ترسیدم ... گفتم الان منو می خوره ... بعد یارو هیتمنه دستشو کرد تو جیبشو یه پاکت سیگار در آورد و به من و دختره تعارف کرد و گفت بیاین ... دم آخری بکشین ... واسه سرطان خوبه ... داشت این حرفای رکیکو میزد و من جلو دهنمو گرفتم تا بهش نگم بی ادبه بی تربیت که یهو چند شخصه شنل پوش و معلق تو هوا اومدن طرف ما ... هرچی نزدیک تر میشدن من ناراحتیام یادم میومد ... یهو دیدم اون صحنه توی فیلم گاهی خوشی گاهی غم که آمیتا باچان که بابای شاهرخ خان بود به خاطر ازدواج با یه دختره که کجول بود می خواست از خونه بندازش بیرون ... وای خیلی صحنه ی دلخراش و ناراحت کننده ای بود ... بعد یهو نمیدونم از کجا یه دختر مو وزوزی پیدا شد و داد زد بوسه ی دیوانه ساز ... که دیدم اون یارو آدم معلقه اومد جلو و دهنشو که مثه چاه دستشویی بود آورد جلو من ... احساس کردم لبام جمع شد به طرف بالا و یه چیزی انگار داشت روحمو می کشید بالا ... خیلی وحشتناک بود یاد اون صحنه توی یه فیلمی میوفتم که سلمان خان از سرطان میمیره ... وای ... همه چی سیاه شد و ...

چشمامو باز کردم ... اوه من تو خونم ... مامانم بالا سرمه ولی نمیدونم چرا هنوزم احساس میکنم یه چیزی لبامو به طرف بالا میکشه و انگار دارن یه چیزیو از تو جونم در میارن مثه روحمو ... چشام داشت سیاهی میرفت که این حالت خوب شد و مامانم گفت: وای عزیزم داشتم جارو میکشیدم یهو از دستم در رفت و سرش کنده شد و گیر کرد به دهن تو ... هی به پدرت میگم این جارو رو درست کن ... ولی اونم حق داره ...  کارش زیاده (!) ...

خیالم راحت شد ... رفتم تو اتاق و با ترس و لرز نخ باربیمو کشیدم ... بله! آهنگ مورد علاقمو خوند .... خدایا شکرت ... این بدترین خوابی بود که تو عمرم دیدم ... من دختر خیلی پیشرفته و مد روز و با تکنولوژی آشنا و آپ تو دیتیم نباید از این چیزا بترسم ... آخ جون پوستر سلمان خان و محمدرضا گلزارمم سر جاشه ... خدایا شکررررررر

 

 

سلام

بروبکس بترکون چه طورن؟ میدونم داستانش واقعا زجرآور بود خودمم حالم داره بهم میخوره دارم پیر میشم! ولش کن .. عارضم خدمتتون ماه رمضون اومدااا برین با سریال قشنگ قشنگای تلویزیون حال کنین! غرض از مزاحمت این بود که به محض اینکه کتاب دوم هری پاتر دربیاد من میخوام یاد بود و فهرست مرده هارو آپ کنم از الان گفتم که اگه کسی میخواد نیاد داستان واسش لو بره! بعدم اینکه آیدیمو پاک کردم یعنی نابودش کردم یعنی دیگه واسه کارای وب یا دعوتنامه یا چت با اون آیدی کاری نداشته باشین چون سوزوندمش بی نتیجس هر وقت آی دی جدیدمو ساختم خبرتون میکنم

 

در پایانم از همه ی مسئولان تشکر میکنم که این فرصتو به من دادن تا در خدمت شما باشم ... و اینکه این لطفو به من داشتن و این فرصتو به من دادن و همچنین از شما عزیزان که ما را تا الان یاری کردین و باز هم از مسئولان تشکر می کنم ... چی؟ برم؟ نه ... نچ نچ نچ ... نه جون من واستین چنتا تشکر دیگه از مسئولان بکنم ... نه ... توروخدا ... پیرم کردین ذلیل شده ها ... نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!

 

                                                                                                                بابای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:49  توسط نازنين  | 

سلام به همه ی بچز بامرام و لوطی این مملکت بگیر از چاله میدون و دروازه غار تهران و برو تا ته اون نقشه ایران.. بچه های بندر... (ها سلام کا...) از اون طرف بگیر برو تا برسی به مشهد و بروبکس مشهدی همه جوره پایه ی عشق و حال... تا اون یکی طرف که میره میرسه به آذربایجان و بروبکس با معرفتش. یاشاسین. همشونو دوستشون داریم. سرورمونن.. دوستشون داریم (در پاسخ به یه عده که فکر می کردن من از ایران خوشم نمیاد و اینا.)

کامنتینگ بلاگ به سلامتی دو سه تا پست پایین تر رسید به ۱۰۰... خیلی هاتون که مرامی و غیرتی میاین می کامنتین که الهی فداتونو بخورم جیگرای من. ولی من می گم همه با هم کار برای میهن اسلامی... (اوخ) یعنی همه با هم تلاش کنیم کامنتینگ ما بره رو ۲۰۰. به قول شاعر که میگه: "کی می تونه جز من و تو / درد "منو" چاره کنه..." آره داداش حالا که بلاگ فتوبلاگ هم که شده میاین یه پست می خونین دو کلوم سواد دار میشین روشنفکر میشین... با تکنیک های عکاسی آشنا میشین... نازی رو هم سپردم ۲۴ ساعته آنلاین باشه پاسخگوی مشکلات شما عزیزان هر سوالی داشتین از اون بپرسین. همراه با نصب رایگان در محل. (جوکشو شنیدین؟ نمی گم بی ادبیه)..

در پایین هم یه داستان گذاشتم از خودم که فیلم شده و از سوی مجله ی ادبی نیویورکر ۷ ستاره به آن اختصاص یافته شرح واقع یک خاطره است که فازشو ببرین :

پریشب جاتون خالی با بروبکسمون جمع شده بودیم ته گاراژ محلمون (فاطی و مه جبین و ... همه از دم مرگخوار) شب نشینی. بعد دواخوری و کیفور شدن دیدیم شیطانیته ی خونا همه اومده پایین بد فرم... یکی پیشنهاد داد بریم الواتی.. گفتن نه ما از مجریان قانون و مامورین طرح ارتقای امنیت اجتماعی می ترسیم بی خیال.. یکی دیگه شون گفت من میگم بریم یه گربه بگیر بیاریم بکشیم!
(از اینجا به بعد دیالوگه)
- (من:) من میگم بریم گربه ی رعنا رو از خونه شون ازش بگیریم بیاریم اعدامش کنیم.
- خودش که نمیاد گربه شو بده ببریم بکشیم که! بریم گربه شو بدزدیم؟
- بعد هم لاشه ی گربه هه رو با DHL براش پست می کنیم! کرکر خنده.
- (من در نقش پدر خوانده و در حالی که یه نخ سیگار دارم روشن می کنم (بلد نیستم چه جوری) می گم:) نه پس نفرستیم که دیگه... لاشه شو باید بخوریم. شیطانی تر و خفن تر می باشد. استخوناشو DHL می کنیم. (صدای همهمه ی تشویق و تحسین اطرافیان)
(این دیالوگ ادای دین من به مرحوم مارلون براندو بود... ادامه ی ماجرا)
- ناراحت بشه چی؟ گربه ی ملت رو می خواید بکشید بعد بخورید شاکی میشه که...
- بی خود! یه گربه ی نکبت دیگه ناراحت شدن نمی خواد.. ما خودمون آقامون تو دهات یک دونه گاو داشت شب عروسی دخترش از شهر اومدن گاوشو تا طحال (!) خوردن به فلان جاش هم حساب نکرد. ملت از رو غیرت گاوشونو به خورد دوستاشون می دن این جوجو واسه گربه ش ناراحت می شه؟
- (من او را تشویق نموده و می گویم:) اصلا خودم میرم. دوستان امشب مهمون من.
[ نمایی از من در شب با یک شنل بر تنم که باد آن را تکان میدهد و یک shotgun در دستم ] (ادای دین من به مکس پین)
... ساعتی بعد ...
بساط آتش و قلیون و سیگار و دود و دم و دلستر (!) برپاست که من با لاشه ای در دستانم فرا میرسم.

- یه گوله حرومش شد!

و بعد دود لوله ی shotgun ام را می دمم. یارانم سیخ بزرگی را از دهان گربه وارد نموده و از.... (از زیر دم گربه) خارج می کنند تا کباب نمایند. من می گویم دست نگه دارید! خام خام فازش بیشتره ها..
از ایده ی من اطرافیان مشعوف می شوند! گربه ی نارنجی رنگ رعنا را به دندان گرفته به نیش کشیده و از هم پاره می کنیم و همه می خورند. روده و غده ی فوق کلیوی و مغزش سهم من می شود. پس از یک ساعت رقص و پایکوبی به شیوه ی بومیان قبایل گالامبایابویا کنار آتش و دلستر (!) متفرق می شویم و قرار می گذاریم دفعه ی بعد خود رعنا را بخوریم."

پایان "تک شاخ"

با تشکر از : رعنا و گربه اش.
نظرتون رو بگید.

خدا نگهدار [ نمایی از دندان های تیز و خون آلود من در حین لبخند خداحافظی ]

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط نازنين  | 

                                     ->|<- نيمه ي شعبانتون (!) مبارك ->|<-

سلام

آقا امروز صبح از خواب نازمون زدیم رفتیم کتابسرای تندیس هری پاتر بخریم حالا اون زیر گذارششو مینویسم:

آره ساعت ۹ پاشدیم به بدبختی رفتیم کتابسرا الان من گفتم عمرا یه نفرم باشه رفتیم دیدیم اووووف چه خبره ... من اشهدمو خوندم ... نفسمو حبس کردم و دلو زدم به دریا رفتم وسط جمعیت ... بابام هی میگفت نازی وصیتی چیزی؟ ولی من دیگه نمیتونستم جوابشو بدم ... چشام داشت سیاهی میرفت و اینا ... یهو دیدم جای زخمم میسوزه ... ببخشید هیچی اون آخری اشتبا بود ... آره خلاصه اون وسط واستاده بودیم یهو یکی از اون پشت داد زد واسه روح مرحوم دامبلدور صلوات ... یهو جمعیت باهم صلوات فرستادن ... بعد یارو گفت مرحوم سیریوس و داشت پیشروی میکرد که یه دختره با کیف زد تو سرش ... باوز نمیکنین قشنگ زدا یارو گفت  اوش خانوم چه کار میکنی ... دختره گفت اوی یارو افشا سازی نکن وگرنه ... دیگه پسره حساب کار دستش اومد بدبخت ... بعد نگهبانه که اونجا بود یه پیرمرد باحالی بود و اینا ... پرسید: اینا واسه کی صلوات میفرستن؟ یه دختره گفت واسه یه آقایی که مرده ... پیر مرده گفت  خدا رحمتش کنه بعد یه قیافه ی  غمگین و اینا گرفت کف هممون بریده بود ... خلاصه فیلمی بود بهد یه پسره گفت خدا رفتگان شمارو بیامرزه که ... که ... که یهو ما تونستیم یه قدم بریم جلو ... رفتیم و دیگه از این موفقیت خوشحال بودیم که ۲ تا پسره اومدن یه پلاکارد گرفته بودن دستشون نوشته بود: با مهدی ادرکنی ... آقا کی ظهور میکنی ظلمو جورو از روی زمین ورداری و این هری ما یه نفسی بکشه ... همینا رو که میگم بزرگ نوشته بود انقد بامزه بود جمعیت تا یه ربع میخندیدن ... که ما یه قدم رفتیم جلو ... خیلی خوشحال و اینا بودیم که یهو یه پسره از اون ته داد زد: اکسیو کتاب هفت ... اکسیو ... پدرسگ عمل نمیکنه! دیگه همه زدن زیر خنده که مسئول کتابخونه اومد گفت چه خبره؟ یارو گفت آقا ما امضا نخوایم کی و باید ببینیم ... یارو گفت هرکی امضا نمیخواد پولشو بده کتابو بدیم که یه ۵-۶ نفری رفتن و ما ... ما ... ما یه قدم رفتیم جلو ... تا حالا شده ۳ قدم حالا داشته باش ... خیلی شاد از پیروزیمون بودیم و من و چنتا دختره دیگه وایساده بودیم و چنتا پسرم جلومون ... یهو یه آقائه اومد با پشت پیرهن اون چنتا پسره رو که یکی از شون بدبخت داشت فیلمبرداری میکردو گرفتو از صف کشید بیرون ... حالا پسره انگار لحظه مرگش بود چون تقریبا نزدیک در شده بود نزدیک بود گریه کنه ... پسره گفت چته آقا چرا اینجوری میکنی؟ یارو گفت آقا اینجا کشور اسلامیه خانوما باید از اقایون جدا باشن شما باید این سمتو پاکسازی کنین فقط خانوما وایسن ... همه زدن زیر خنده یارو یه  دادو بیدادی میکرد و حرص می خورد! پسره گفت خانوم ناراحتین ما اینجا واستادیم؟ همه دخترام که گفتن نـــــــــــــــــــــــخیــــــــــــــر ... ! خلاصه یارو پسرا رو کشید بیرون یه لگد زد در ...شون و بیچاره ها به گریه افتادن! يكي اون جلو وايساده بود داشت له ميشد داد زد مرگ مادتون هل ندين من جانپيچامو نياوردم! ... بعد دیگه ما قدر مقدم زدیم جلو ۹:۲۰ دقیقه رفته بوديم 10:10 دقيقه بود من تازه وارد كتابسرا شدم حالا بماند كه چقدر تو صف بودم ... رفتم ويدا جونو ديدم و اينا گفتم چه طوري ويدا گفت مخلصيم و اينا ... دروغم كه حناق نيست گير كنه خفت كنه بميري ... گفت اسمت چيه گفتم نازنين ... بعد كلي مكث كرد مي خواستن بگم دركش انقد واست سخته؟ كه ديگه نگفتم و ياروام نذاشت ازش عكس بگيريم و خلاص ...

ولي جمعيتي بودا از مردم گشاد تهران (با عرض معذرت!) بعيد بود صبح روز تعطيل پاشن بيان ... يكيش خود من!

در هر صورت يكي از روزاي به ياد موندني زندگي من بود و جالبتر از همه اينكه ملت رد ميشدن ميگفت چه خبره؟ ميگفتيم فروش هري پاتره ميگتن وا؟ مگه چاپ نميشه يا كميابه ... بروبكس به هم طلسم ميزدن ملت با دهناي باز بهمون نگاه ميكردن مخصوصا كه يه دختر پسره هم با ردا و كلاه هري پاتري اومده بودن كه من نديدمشون ولي تعريفشونو شنيدم ... يه پسره هم ميخواست اذيت كنه داد زد پدر سگاي صهيونيسم كه ديگه سرويس شد بيچاره! جاي همه ي اونايي كه نيومدن خالي نبود! آخه جا نداشتيم ديگه داشتيم ميمرديم خودمونم! در هر صورت بقيه ي مردمي كه رد ميشدن و به ما ميخنديدن از دنياي ما خبر نداشتن مشنگاي ملنگ!

خب ديگه ما اولين جا تو ايران بوديم گذارش حاشيه اي از اولين ساعات فروش كتابو تو تهران گذاشتيم ... عكساشم اين زيره و ديگه ... خدافظ ...

ويرايش: گزارش تصويري ديوانه ساز و هم بخونين ... ما همزمان اونجا بوديم اتفاقايي كه من ديدمو اونام ديدن ... ولي خوب گزارش من يه چي ديگس ...

                             امضارو توروخدا

 

ينجا دخترا و پسرا رو جدا كرده بودن! 

برو تو كف جمعيت  (اينجام جدا كردن!)             

ويترينش تركونده بود                    

ويدا

ويدا در حال امضاي كتابم (در خفا عكسو گرفتم!)    

 

           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:19  توسط نازنين  |